اگر يك تبسم، حسن مي شديم
مريد خصال حسن (ع) مي شديم
دل روشنش را ورق مي زديم
و با نور او هم سخن مي شديم
ز بوي كرامات او چون بهار
شكوفا و گل پيرهن مي شديم
به باغ جمالش، قدم مي زديم
شبي بلبل آن چمن مي شديم
براي پراكندن عطراو
جهانگرد، چون نسترن مي شديم
چو گيسوي عرفان، به دست حسن (ع)
شكن، درشكن، در شكن،مي شديم
براي تماشاي صبر خدا
به گرد حسن (ع)، انجمن مي شديم
ز اومي گرفتيم ، ما مشق نور
به تعليم او، شب شكن مي شديم
چو او، بر هوش بانگ "لا" مي زديم
"بلي" گوي عشق كهن مي شديم
حسن (ع)، فصل پيوند دل هاي ماست
بدون حسن (ع) ، " ما " و " من " مي شديم
نبوديم اگربسته مهر او
به مولا قسم ، ريشه كن مي شديم
حسن سيرتان وارث آدمند
چه خوب است ماهم ، حسن مي شديم
رضا اسماعيلي
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:56  توسط Dj Mehr 1980
|
حسن مجتبي اولين مژده از كوثري است كه خداوند بر حبيبش وعده داده بود. حسن اولين گل از بوستان علي و فاطمه، اولين وارث بزرگي والدين بزرگوارش و نخستين كسي است كه يا بن رسول ا... لقب يافت و دهان دشنام گوياني كه پيامبر را ابتر مي خواندند، بست.
زندگي امام حسن سكوتي تحميلي است در ميان دو فرياد، فرياد امام علي بر " قاسطين و مارقين و ناكثين" و فرياد امام حسين بر ظلم و انحطاط حكومت يزيد و هر دو چه خونين به پايان رسيدند. علي را در محراب عبادت فرق سر شكافتند و حسين را در صحراي عطشناك كربلا با 72 تن از بهترين ياراني كه هر رهبري آرزوي آنان را دارد، در بستر خون نشاندند. خون و رنگ سرخ آن جاودانه ترين رنگ ها در حافظه تاريخ است. فرق خونين علي و پيكر خونرنگ حسين در تمام تاريخ نه تنها شيعه كه تمام فرق اسلامي در خاطره ها باقي ماند و حركت ساز شد. ولي زندگي سياسي امام حسن در دوران محيلانه و سياستمدارانه معاويه سپري شد. معاويه يك به يك ياران امام حسن را از گرد ايشان پراكند و صلح ناخواسته را به ايشان تحميل كرد. امام حسن تنهاترين سردار تاريخ اسلام است. به ياد آوريم سخن ايشان به يكي از يارانشان را كه فرمودند اگر به اندازه اين گله گوسفند همراه داشتم لحظه ايي در قيام ترديد نمي كردم و وقتي آن يار امام ، گوسفندان گله را شمارش كرد تعداد آنها را كمتر از انگشتان دست يافت ( نقل به مضمون) و امام حسين در برابر برادر چه خوشبخت بود كه در روز عاشورا و واقعه كربلا 72 تن يار جاني داشت كه حاضر بودند 70 بار بميرند و زنده شوند و باز هم در ركاب امام به شهادت رسند. حال در مقايسه اين دو برادر، كداميك مظلومترند؟ حسن در تنهايي اش و شهادت خاموش با زهر ، و يا حسين در ميان 72 تن ياران جاني اش و شهادت خونگرش؟ اين دو برادر نيمه هاي يك حقيقت اند، هر دو برابر! همانندي اين دو چنان بود كه هر دو به يك نام خوانده شدند ( حسين صورت مصغر حسن است: حسن كوچك).
سكوت حسن و خانه نشيني وي را بايد از جنس سكوت 25 ساله علي دانست. آنچه علي را در مقابل غاصبان جايگاه به حق اش به سكوت واداشت چه بود؟ علي را بيم آن بود كه دست بردن به شمشير در برابر غاصبان ولايت و تبديل كنندگان آن به خلافت، ريشه اسلام را كه بسيار نو پا و جوان بود، بخشكاند. به راستي از ولايت تا سلطنت راه بسيار است و تبديل اين دو لامحال ؛ كه ضدين و نقيضين هم هستند ولي خلافت را با سلطنت راه چنداني نيست. خلافت عثمان راه اندكي پيمود تا به سلطنت موروثي سلسله بني اميه منجر شد.
و حسن وارث همان زخم هايي بود كه بي وفايي هاي مردم كوفه بر جان علي نشاندند، حسن وارث همان سكوت علي شد براي حفظ اسلام! براي حفظ مرارت هاي 23 ساله رسول اكرم. امام حسن خود مي فرمايند: "... من ديدم كه به مردم كوفه نمي شود اعتماد كرد، هر كس بخواهد به كمك آنان پيروز شود شكست خواهد خورد... پدرم از ناحيه آنان سختي ها كشيد و زجرهاي زيادي را تحمل كرد".(1)
و همچنين امام حسن (ع) درباره سيانت از دين اسلام فرمودند: « ترسيدم ريشه مسلمانان از زمين كنده شود و كسي از آنان باقي نماند از اين رو خواستم با مصالحه ايي كه صورت گرفت، حافظ و نگهداري براي دين باقي بماند».(2)
امام حسن بلافاصله پس از بيعت مردم كوفه با ايشان به كار ساماندهي سپاه پرداختند و « ... معاويه مي دانست كه حسن بن علي از محبوبيت بسيار زيادي در ميان مسلمانان برخوردار است و در اندك زماني جاي خالي پدر را پر خواهد نمود...»(3) لذا معاويه كوشيد امام را در زاويه قرار دهد، وي فرماندهان سپاه امام حسن را با پرداخت رشوه خريداري نمود و شايعه صلح را پيش از تحقق آن پراكند و تمام اين عوامل به اضافه سست نهادي و ضعف ايمان سپاهيان امام سبب شد كه امام حسن به دلايل فوق الذكر پيمان صلح را بپذيرند.
« امام حسن در جمع مردم كوفه در مسجد چنين فرمودند... اي معاويه چنانچه من انصار و اعواني داشتم هرگز كار به مصالحه نمي انجاميد و با تو بيعت نمي كردم.»(4)
پيامبر گرامي اسلام در حديثي اين عمل امام حسن را سالها پيش از آن تائيد كرده بودند. پيامبر اكرم با اشاره به امام حسن فرمودند: « ... ان ابني هذا سيد و ان ا... سيصلح به بين فئتين من المسلمين عظمتين. همانا اين فرزند من آقا و سرور است و خداوند سبحان به واسطه او در ميان دو گروه بزرگ از مسلمانان صلح برقرار خواهد كرد».(5)
امام حسن شبيه ترين خلق به پيامبر بود: « اشبهت خلقي و خُلقي تو از لحاظ خلق و خوي و آفرينش مانند من هستي » (6)
و چه به جا بود كه اين شبيه ترين خلق به رسول خدا كوشاترين فرد در پاسداري از دين رسول خدا باشد. و زمينه ها را براي قيام برادرش و همتايش، حسين آماده سازد.
وسلم عليه يوم ولد و يوم يموت و يوم يبعث حيا ( قرآن كريم: مريم / 15)
سلام حق بر او باد در روز ولادتش و روز وفاتش و روزي كه براي زندگاني ابدي برانگيخته خواهد شد.
پي نوشتها:
1. زماني احمد – حقايق پنهان پژوهشي از زندگاني سياسي امام حسن مجتبي ص 213
2. همان ص 215
3. همان ص 176
4. همان ص 186
5. همان ص 41و40
6. حيات الحسن باقر شريف القريشي ج 1 ص29
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:55  توسط Dj Mehr 1980
|
باآمدنت جهان گلستان شده است
چشم و دل ما شكوفه باران شده است
اي صبح بهاري ازصفاي قدمت
اين باغ پراز لاله و ريحان شده است
تومظهر نوري در آفاق وجود
خورشيد ز روي تو درخشان شده است
خورشيد كه ديده كه به شب جلوه كند؟
جزمهر تو كاين گونه نمايان شده است
گفتند به ما كوكبي از عالم عشق
امشب به زمين آمده مهمان شده است
آيينه زخجلت ، پس از اين جلوه گري
در پشت نگاه همه پنهان شده است
اين مه كه به بستان ولايت آمد
نوري ست كه از بهر هدايت آمد
او آمده تا نور به شب ها بخشد
روح شرف و عشق به دنيا بخشد
او آمده تا باور وايمان و صفا
همراه دو صد عاطفه برما بخشد
او آمده از صلح و محبت بي شك
جاني ز ولا برتن تنها بخشد
آن سيد خوبان و بهشت آمده تا
برمهرو وفا ارزش و معنا بخشد
او آمده با نام حسن در حسنش
شوري به سرا پرده مولا بخشد
او رود زلالي ست كه درفصل عطش
جود و كرم خويش به دريا بخشد
از لطف ، كريم اهل بيت عصمت
ما را زكرم خدا به فردا بخشد
ميلاد امام مجتبي (ع) آمده است
شادي به حريم دل ما آمده است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:54  توسط Dj Mehr 1980
|
ما که زمان امام حسن عليه السلام نبوده و توفيق درک حضورش را نداشتيم، پس بياييم با تمسک به سخنان و فرمايشات آن عزيز ، معرفتي يافته و راه زندگي را بيابيم که عاقبت همه ما رفتن است و چه زيباست که هنگام رفتن ره توشه اي مهيا نموده باشيم و در آن سراي باقي در حضور پدر و اماممان شرمسار و خجل زده نباشيم.
حکمت عدم جبر در اوامر الهي
هر که به خداوند و قضا و قدر او ايمان نمي آورد البته کافر شده است. و هر که گناهش را به گردن پروردگارش اندازد، مرتکب فجور شده است. همانا خداوند به اجبار اطاعت نمي شود و با تسلط بر او به کسي نمي بخشد، زيرا او بر آنچه آنان در تصرف دارند، مالک مطلق است و بر آنچه آنان را بر انجام آن توانا کرد، تواناست. پس اگر به طاعت عمل کردند خداوند ميان آنان و کردارهايشان حايل نمي شود، ولي اگر به طاعت نخواهند عمل کنند خداوند هم آنان را به اجبار به عمل وانمي دارد و اگر خداوند مخلوقات را بر طاعت خويش مجبور مي کرد اجر و پاداش را از آنان برمي داشت و اگر خود آنان را بر انجام گناهان وامي داشت، بندگان را عذاب نمي کرد و اگر ايشان را به حال خود وامي نهاد اين علامت ناتواني او محسوب مي شد، اما خداوند در مخلوقاتش خواست و مشيتي دارد که از ديد آنان نهانش ساخته است. پس اگر آنان به طاعات خداوند عمل کنند آن طاعتها بر ايشان منت است و اگر به معصيت رفتار کنند آن معاصي، بر ضدّ آنان گواه است.
مرگ در پي توست...
امام به جناده يکي از ياران خويش مي فرمايد : اي جناده! خود را براي کوچ مهيا کن و پيش از رسيدن مرگت، توشه اي فراهم آر و بدان که تو در پي دنيايي و مرگ در پي توست. اندوه روزي را که هنوز بر تو نيامده در روزي که در آني به خود راه مده و بدان که تو مالي بيش از آنچه که قوت توست به دست نمي آوري مگر آن که نگاهبان مال ديگري باشي و بدان که دنيا در حلالش حساب و در حرامش عقاب و در شبهاتش عتاب است. پس دنيا را به منزله مرداري بدان و از آن به اندازه اي که تو را بس آيد بهره مند شو. پس اگر آن مقدار حلال بود، تو در استفاده از آن زهد پيشه کرده اي و اگر حرام بود، گناهي مرتکب نشده اي و تو همان گونه که از مردار بهره مند مي شوي از دنيا هم بهره مند گشته اي. که اگر عقابي هم در کار باشد، اندک بود. براي دنيايت چنان بکوش که انگار هميشه زندگي مي کني و براي آخرتت چنان کار کن که انگار همين فردا مي ميري. و اگر مي خواهي بدون داشتن قوم و قبيله، عزيز و بدون داشتن سلطنت، پرهيبت باشي، از خواري نافرماني خداوند بيرون آي و به عزّ طاعت خداوند قدم گذار. و اگر نيازي در همراهي مردان داشتي با کساني همراه شو که چون با او نشست و برخاست کردي، تو را بيارايد و چون از او بگيري تو را حفظ کند و چون از او مددجويي، ياري ات کند و اگر سخني بگويي تو را تصديق کند و اگر قدرت يابي، آن را تحکيم بخشد و اگر دستت را براي دادن فضلي دراز کني، آن را بگستراند و اگر از تو رخنه اي ديد، آن را پر کند و اگر از تو نيکويي ديد آن را به حساب آورد و اگر از او چيزي بخواهي به تو ببخشد و اگر تو خاموشي گزيني او با تو سخن آغاز کند و اگر گرفتاري براي تو پيش آمد با تو همدردي کند. کسي که از جانب او به تو رنج و گزندي نمي رسد و راهها از جانب او بر تو دگرگون نمي شود و تو را به هنگام حقيقتها بي ياور نمي گذارد و اگر در حال تقسيم با هم به اختلاف برخيزيد او، تو را بر خود مقدّم مي دارد.
سخنان حکمت بار امام حسن عليه السلام
1. شوخي هيبت را مي خورد و ( انسان) خاموش پرهيبت تر است.
2. کسي که از او درخواست شده آزاد است تا آنگاه که وعده دهد و به واسطه وعده اي که داده، بنده است تا آنگاه که به وعده اش عمل کند.
3. يقين، پناهگاه سلامت است.
4. نخستين گام خردمندي، معاشرت نيکو با مردمان است.
5. خويش کسي است که دوستي اش او را نزديک کرده اگر چه نژادش دور باشد و بيگانه کسي است که دوستي اش او را دور کرده اگر چه نژادش نزديک باشد. هيچ عضوي از دست به بدن نزديکتر نيست، اما همين دست اگر معيوب شود، آن را ببرند و از بدن جدايش کنند.
6. فرصت به شتاب از دست مي رود و دير به دست مي آيد.
سروده هاي حکمت آميز امام حسن عليه السلام
1. اگر دنيا مرا ناخشنود کند شکيبايي پيشه مي کنم و هر بلاي ناپايداري لاجرم اندک است.
و اگر دنيا مرا خشنود سازد، من به شادماني او خوشحال نمي شوم، زيرا هر سرور ناپايداري، حقير و اندک است.
2. اي مردم! لذايذ دنيوي پايدار نيستند و بدانيد که نشستن در زير سايه اي که ناپايدار است، حماقت و سبکسري است.
3. خرده اي از نان نامرغوب مرا سير مي کند و اندکي آب مرا بس است. و پاره اي از جامه نازک مرا مي پوشاند اگر زنده باشم و چنانچه بميرم کفنم مرا کافي است.
4. اگر نيازمندي به نزد من آيد گويم: اي کسي که اکرام به او بر من واجب فوري است.
5. و کسي که فضل او بر هر فاضلي برتري دارد، خوش آمدي که برترين روز جوانمرد وقتي است که از او حاجتي درخواست مي شود.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:54  توسط Dj Mehr 1980
|
سخاوت از جمله صفاتي است که هر کسي نمي تواند به آن متخلق شود چرا که دل کندن از مال دنيا سخت و دشوار است؛ و تنها کساني مي توانند از مال دنيا بگذرند که به دنيا دلبستگي نداشته باشند. آن زمان است که فرد همه را در مال خود شريک دانسته و حتي از شراکت پا فراتر نهاده و به قدر رفع نياز براي خود صرف کرده و مابقي را در بين نيازمندان بذل مي نمايد.
اهل بيت عليهم السلام کمال اين صفت را دارا بوده و در بذل کرم به جايي رسيده بودند که درخواست هيچ نيازمندي را بي پاسخ نمي گذارده و حتي گرسنگي و شدائد را تحمل مي کردند و حق خود را به نيازمندان بذل مي نمودند. حضرت علي عليه السلام به عنوان پدر ائمه عليهم السلام و خانواده محترم ايشان حد کرم و سخاوت را به درجه اي رسانيدند که در مقامشان سوره دهر نازل گرديد.
سخاوت امام حسن عليه السلام به عنوان فرزند بزرگ اين خانواده عزيز؛ نيز زبانزد خاص و عام است تا بدانجا که به کريم اهل بيت معروف گرديده است. در اين مقاله قصد داريم شمه اي از کرم اين امام همام را ارائه دهيم.
در حديثى آمده كه امام حسن (ع) هيچ گاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او «نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ گاه سائلى را رد نمىكنيد؟ پاسخ داد: «انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمة على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة»؛ من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمتهاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شدهام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.
امام حسن عليه السلام به دنبال اين گفتار اين دو بيت شعر را نيز انشاء فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا
بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل
و افضل ايام الفتى حين يسئل» (1)
"هنگامى كه سائلى نزد من آيد به او گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل. و كسى كه فضيلت او برتر است بر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواست شود."
کرم از کجا تا کجا
ابن كثير از علماى اهل تسنن در البداية والنهاية روايت كرده كه امام (ع) غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش روي خود نهاده و خودش لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مىدهد.
امام (ع) كه آن منظره را ديد به او فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد: «انى استحيى منه ان آكل ولا اطعمه.»؛ من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!
امام (ع) به او فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مىكرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (2)
نامه پر بركت
ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوى (3) روايت كرده كه مردى نزد امام حسن (ع) آمده و اظهار نيازى كرد، امام (ع) به او فرمود:
«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك.»؛ برو و حاجت خود را در نامهاى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمىآوريم!
آن مرد رفت و حاجت خود را در نامهاى نوشته براى امام (ع) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را که خواسته بود به او عنايت فرمود. شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:
«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يا بن رسول الله!»؛ براستى چه پر بركت بود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!
امام (ع) فرمود:«بركتها علينا اعظم حين جعلنا للمعروف اهلا، اما علمت ان المعروف ما كان ابتداءا من غير مسئلة، فاما من اعطيته بعد مسئلة فانما اعطيته بما بذل لك من وجهه.»؛ بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر نمي داني كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست بدهى ، آن را در برابر آبرويش پرداختهاى!
شاخه گل پر بركت
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در خدمت حسن بن على عليهماالسلام بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على عليهماالسلام فرمود:« انت حرة لوجه الله»؛ تو در راه خدا آزادى!
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بىارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟
در پاسخ فرمود:«هكذا ادبنا الله تعالى - اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها- و كان احسن منها اعتاقها.» (4) ؛ اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: - وقتى تحيهاى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد- و بهتر از آن آزادى اوست.
دفع دشمنى خطرناك
از كتاب العدد روايت شده كه گفتهاند مردى در حضور امام حسن (ع) ايستاده، گفت:
«يا بن اميرالمؤمنين بالذى انعم عليك بهذه النعمة التى ما تليها منه بشفيع منك اليه بل انعاما منه عليك، الا ما انصفتنى من خصمى فانه غشوم ظلوم، لا يوقر الشيخ الكبير ولا يرحم الطفل الصغير!»؛ اى فرزند اميرمؤمنان سوگند به آن كه اين نعمت را به تو داده كه واسطهاى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!
امام (ع) كه تكيه داده بود، برخاست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟
عرض كرد: فقر و ندارى!
امام (ع) سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود :«احضر ما عندك من موجود.»؛ هر چه موجودى دارى حاضر كن!
خدمتكار رفت و پنج هزار درهم آورد.
امام (ع) فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود:« بحق هذه الاقسام التى اقسمت بها على متى اتاك خصمك جائرا الا ما اتيتنى منه متظلما.» (7) ؛ به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنت براى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من بيا.
دو نمونه از بزرگوارىهاى امام (ع)
محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم دررالسمطين روايت كرده كه مردى نامهاى به دست امام حسن(ع) داد كه در آن حاجت خود را نوشته بود.
امام (ع) بدون آن كه نامه را بخواند به او فرمود:«حاجتك مقضية.»؛ حاجتت رواست!
شخصى عرض كرد:اى فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام (ع) پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:«اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته.» (6) ؛ بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.
على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابوالحسن مدائنى و ديگران روايت كردهاند (7) كه امام حسن (ع) و امام حسين (ع) و عبدالله بن جعفر(8) شوهر حضرت زينب (ع) به قصد انجام زيارت حج خانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند!
پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مىتوانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد!
آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جزهمين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟
در اين وقت يكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبخ نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آماده رفتن شدند و به آن زن گفتند:
«يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حج بيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل.»؛اى زن! ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حج بيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:« ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش»؟ ! ؛ واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى: افرادى از قريش بودند؟ !
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن (ع) افتاد و در حالى كه امام (ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت. در اين وقت امام حسن (ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن (ع) به او فرمود: آيا مرا مىشناسى؟ گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن (ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرش حسين(ع) فرستاد.
امام حسين (ع) از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار به تو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار!
امام حسين (ع) نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبدالله بن جعفر فرستاد، و عبدالله از آن پيرزن پرسيد: حسن و حسين (ع) چقدر بتو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار!
عبدالله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند!
و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد: اين قصه در كتابها و داستانهاى ائمه اطهار (ع) مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبدالله بن جعفر رفت و عبدالله به او گفت: «ابدئى بسيدى الحسن و الحسين»؛ به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!
و چون به نزد امام حسن(ع) رفت آن حضرت يك صد شتر به او داد و امام حسين(ع) نيز يك هزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبدالله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبدالله به او گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند(و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند) و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...! در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى بدان زن گفت:«انا لا اجارى اولئك الاجواد فى مدى، ولا ابلغ عشر عشيرهم فى الندى، ولكن اعطيك شيئا من دقيق و زبيب...»؛ من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمىرسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مىدهم!
و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت. (9)
چه كسى همانند اين جوانمردان است؟
از كتاب خصال شيخ صدوق (ره) روايت شده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او ـ كه بر درب مسجد نشسته بود ـ درخواست بخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمىكند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهاى از مسجد كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام و عبدالله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:« دونك هؤلاء الفتية.»؛ به نزد اين جوانمردان برو!
آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجت خود را به ايشان معروض داشت!
حسنين (ع) به آن مرد رو كرده گفتند:«ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل.»؛ سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكسترنشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مىكنى؟
پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است!
در اينجا امام حسن(ع) دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين(ع) چهل و نه دينار و عبدالله بن جعفر چهل و هشت دينار!
آن مرد پولها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد: چه كردى؟ و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(ع) و عبدالله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:«من لك بمثل هولاء الفتية؟ ! اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير والحكمة.» (10)؛ چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از سينه علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آوردهاند.
پىنوشتها:
1- نقل از كنز المدفون سيوطى،(چاپ بولاق)، ص 234 و نورالابصار شبلنجى، ص 111.
2- البداية والنهاية، (چاپ مصر)، ج 8، ص 38.
3- المحاسن والمساوى، (چاپ بيروت)، ص 55.
4- ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 149.
5- بحارالانوار، ج 43، ص 350.
6- ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 141.
7- بحارالانوار، ج 43، صص 348 ـ 341 / حياة الامام الحسن (ع)، ج 1، صص 321 ـ 319.
8- عبدالله بن جعفر ابن ابيطالب يكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قريش محسوب مىشد.
9- بحارالانوار،ج 43، ص 349.
10- خصال صدوق، باب الثلاثة .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:53  توسط Dj Mehr 1980
|
در پانزدهمين شب از ماه مبارك رمضان، خانه رسالت پس از انتظار طولاني به استقبال مولود محبوب خود مي شتافت، درست همان گونه كه گلي با طراوت و شاداب، پس از مدتي تشنگي از يك قطره زلال و گواراي شبنم استقبال مي كند.
نوزاد به نياي خويش، يعني رسول بزرگ اسلام (ص)، بسيار شباهت داشت، اما وي به هنگام تولد اين نوزاد حضور نداشت تا مژده ولادت را به آن حضرت برسانند. پيامبر(ص) به سفري رفته بود و به زودي به مدينه مراجعت مي كرد.
خانواده با اشتياقي وافر چشم به راه بازگشت پيامبر (ص) بود. و هيچ يك از آداب و رسوم تولد را برگزار نكرده بودند تا آنكه پيامبراكرم (ص) از مسافرت بازگشت و بنابرعادت هميشگي خويش، نخست به سوي خانه فاطمه زهرا رهسپار شد. چون مژده تولد كودك را به پيامبر خدا (ص) رساندند، سروري زايدالوصف آن حضرت را فرا گرفت و خواستار ديدن كودك شد. چون كودك را در آغوش گرفت، بوييد و بوسيد و در گوشهايش اقامه و اذان گفت و پس از آنكه از پوشاندن جامه زرد به كودك نهي كرد، دستور داد تا خرقه اي سپيد بياورند و كودك را در آن بپيچند.
پيامبر اعظم منتظر بود تا ببيند آيا از آسمان خبر تازه اي درباره اين كودك فرود مي آيد يا نه؟ وحي نازل شد و خطاب به آن حضرت گفته شد: نام فرزند هارون، جانشين موسي(ع) ، شـُبّر بود وعلي نيز نسبت به تو به منزله هارون است نسبت به موسي، پس اين كودك را" حسن" نام گذاري كن كه حسن درعربي مرادف شبّر است.
نام حسن در مدينه، همچون بوي خوش گلها پيچيد. مژده دهندگان با گرمترين و شايسته ترين تبريكات به خدمت پيامبر(ص) آمدند، زيرا حسن نخستين فرزند خانه رسالت بود و چشم پيامبراكرم (ص) و ياران بزرگوارش به وي دوخته شده بود. او تجديد كننده رسالت پيامبر بود و در آينده، مقتدا و الگوي مسلمانان صالح به شمار مي آمد. او پس از پيامبر ادامه دهنده راه و رسالت آن حضرت بود.
روز بعد، پيامبر(ص) فرمود تا قوچي بياورند و قرباني كرد. چون قرباني را نزد آن حضرت آوردند، وي خود آمد تا بدين مناسبت دعايي بخواند. پس فرمود:" بسم الله الرحمن الرحيم. خدايا! استخوان آن درمقابل استخوان حسن و گوشت آن درمقابل گوشت او و خون آن در برابر خون او و موي آن در برابر موي او. خدايا! اين را نگاهبان محمد و آل او قرار بده." سپس دستور داد گوشت قرباني را ميان تنگدستان و مستمندان تقسيم كنند تا اين كار پس از وي در ميان مردم سنت گردد. و خانواده هاي توانگر در هر مناسبتي گوسفندي قرباني كنند تا بدين وسيله ثروت در ميان مردم توزيع شود و تنها در ميان توانگران و اغنيا نباشد.
روزي پيامبر (ص) درحضور لبابه، ام الفضل، همسرعباس بن عبدالمطلب، عموي خويش، حسن را در آغوش مي گيرد و مي فرمايد:
- آيا درباره من خوابي ديده اي؟
- آري اي رسول خدا.
- آن را بازگوي.
- چنان ديدم كه پاره اي از تن شما در دامن من افتاده است.
- پس پيامبر(ص) لبخندي زد و كودك شيرخواره را به دست او سپرد و فرمود: آري اين تأويل رؤياي توست. او پاره تن من است.
بدين ترتيب ام الفضل به عنوان دايه امام حسن (ع ) برگزيده شد.
كودك در كنف حمايت رسول بزرگوار اسلام و در زير سايه پدرش امام علي (ع ) و حضرت زهرا (س) بزرگ مي شد تا بدين وسيله تمام معاني و مفاهيم اسلام ناب را از چشمه سار رسالت و تمام ارزشهاي ولايت را در زير سايه ولايت و همه فضايل ومكارم را از منبع عصمت و فضيلت بياموزد.
امام حسن عليه السلام از منظر پيامبر اكرم(ص)
خانه رسالت با آگاهي از منزلتي كه حسن (ع ) در آينده در جامعه اسلامي به خود اختصاص مي داد، به تربيت وي اهتمام مي ورزيدند، آنان مقام و منزلت حسن(ع ) را به شيوه هاي مختلف نيز به آگاهي مؤمنان ميرساندند. مثلاً پيامبر اكرم (ص) او را بر سينه اش بالا مي برد و آنگاه بلندش مي كرد تا بايستد و يا دستانش را مي گرفت و آرام به سوي چهره مباركش مي كشيد.
سپس با حسن( عليه السلام) با ملاطفت رفتار مي كرد و با او شوخي و بازي مي كرد. آنگاه دست به دعا برمي داشت و مي فرمود: خدايا! من حسن را دوست دارم پس تو نيز دوستدار او را دوست بدار.
يك بار پيامبر (ص) براي نماز به امامت ايستاده بود. چون به سجده رفت مسلمانان نيز به سجده رفتند و ذكر" سبحان ربي الاعلي و بحمده" و چند بار تكرار كردند و منتظر بودند تا پيامبراكرم سر از سجده بردارد، اما پيامبر(ص) سجده اش را طول داد. نمازگزاران از اين امر تعجب كردند. مگر چه اتفاقي افتاده است؟ اكثر آنان صداي پيامبر را كه در مسجد شكوه و ابهت خاصي ايجاد كرده بود، نمي شنيدند. هر آينه گمانهاي ديگري به خود راه مي دادند. آنان منتظر ماندند تا اينكه پيامبر سر از سجده برداشت. نماز پايان يافت در حالي كه مسلمانان مشتاق بودند علت طولاني شدن سجده پيامبر خدا را از آن حضرت سؤال كنند. چون در اين باره از پيامبر پرسش كردند، آن حضرت در پاسخ فرمود: حسن بر گردنم سوار شده بود و من نتوانستم كه او را به اجبار پايين آورم، بنابراين صبر كردم تا او خود از گردنم پايين رود.
زماني ديگر پيامبر (ص) بر فراز منبر بود و براي مردم سخنراني مي كرد و آنان را اندرز مي گفت كه حسن و حسين از گوشه مسجد آمدند در حالي كه نزديك بود بلغزند و زمين بخورند، ناگهان پيامبر(ص) از منبر فرود آمد و به سوي آن دو شتافت و آنان را گرفت و با خود بر فراز منبر برد. يكي از آنان را بر پاي راست و ديگري را بر پاي چپ خود نشانيد و پيوسته مي گفت:" خدا و پيامبرش راست گفته اند كه اموال و اولاد شما فتنه هستند. من به آن دو طفل نگريستم كه راه مي رفتند، و مي لغزيدند، نتوانستم درنگ كنم تا آنكه سخنم را نيمه تمام رها كردم و آنها را بر فراز منبر آوردم. "
حتي آن حضرت، حسن و حسين عليهما السلام را در يكي از سفرهاي كوتاهش با خود همراه برد. وي آن دو را بر روي استري كه همراه آن حضرت حركت مي كرد نشانيد. حضرت اين كار را كرد تا اگر به ديدن آن دو اشتياق پيدا كرد. آنان را ببيند يا اگر آنان هواي ديدن آن حضرت را كردند، بتوانند وي را ببينند. همچنين پيامبر(ص) در هر مناسبتي از اين دو تمجيد مي كرد و بزرگواري و كرامت آنان را به همگان اعلان مي داشت. در روز مباهله نيز پيامبر اين دو و پدر و مادر آنان را برگزيد كه از تابش برهان آنان اسقفها مدهوش و متحير ماندند. "
پيامبر اكرم (ص) در مورد حسنين عليهما السلام فرمود:
حسن و حسين فرزندان منند. هركه اين دو را دوست بدارد مرا دوست داشته و آن كه مرا دوست بدارد، خداوند را دوست داشته است و هر كه خداوند را دوست بدارد، خداي او را به بهشت داخل مي كند. و هر كه با اين دو دشمني ورزد با من به دشمني برخاسته و هر كه با من به دشمني برخيزد خداي بر او خشم گيرد و هر كه مورد خشم خداوند واقع شود، او را به آتش( دوزخ) داخل مي كند."
سپس از روي محبت بسيار آن دو را بغل كرد: يكي را طرف راست و ديگري را طرف چپ.
چه بسيار صحابه، اين سخن مبارك پيامبر(ص) را مي شنيدند كه مي فرمود:" اين دو فرزندان من و فرزندان دخترم هستند. بارالها! من اين دو و دوستداران آنان را دوست مي دارم. "
پيامبر(ص) آن قدر در مدح حسن و حسين سخن مي گفت كه برخي گمان مي كردند كه اين دو از پدرشان، امام علي (ع)، برترند. تا آنجا كه پيامبر اكرم (ص) به توضيح اين نكته پرداخت و فرمود: حسن و حسين در دنيا و آخرت برترند و پدرشان از اين دو والاتر و برتر است.
بسيار اتفاق مي افتاد كه آن حضرت، حسن (ع ) و حسين(ع ) را بر شانه هايشان بالا مي بردند و در خيابانهاي مدينه و در برابر چشم مردم گردش مي كرد و به آن دو مي گفت:
" چه شتر خوبي است شتر شما و چه سواران خوبي هستيد شما دو تن."
و چه بسيار در ميان مردم بانگ بر مي آورد و مي فرمود:
" حسن و حسين سروران جوانان بهشتي هستند."
يا مي فرمود:
" حسن و حسين دو گل من از دنيا هستند."
يا مي فرمود:
" حسن (ع ) و حسين (ع ) هر دو امامند چه برخيزند و چه بنشينند."
و يك بار نيز فرمود:
" چون روز قيامت فرا رسد، عرش پروردگار جهانيان با هر زيوري آراسته مي شود. آنگاه دو منبر از نور مي آورند. يكي از آنها را در سمت راست عرش و ديگري را در سمت چپ عرش مي نهند. سپس حسن و حسين (ع) را مي آورند.
حسن بر يكي از آن دو منبر و حسين بر ديگري مي نشينند و خداوند به اين دو نفر، عرش خود را مي آرايد چنان كه زن با گوشواره(گوشهايش را زينت ميدهد)."(1)
از امام رضا (ع ) از قول پدرانش، نقل شده است كه رسول خدا فرمود:
" فرزند، گل است و گلهاي من حسن و حسين هستند."(2)
عمران بن حسين! هر چيز جايگاهي در دل دارد، اما هيچ چيز در دل من از جايگاهي كه اينان دارند برخوردار نيست.
عرض كردم: تا اين اندازه( آنان را دوست داري) اي رسول خدا!
فرمود:" اي عمران! آنچه بر تو پنهان مانده است از اين بالاتر است. خدا مرا به محبت ورزيدن به اين دو فرمان داده است."(3)
ابوذر غفاري روايت كرده است كه ديدم رسول خدا (ص ) حسن بن علي(ع ) را مي بوسد و مي فرمايد:
" هر كه حسن و حسين و ذريه آنان را از روي اخلاص دوست بدارد آتش، چهره اش را نسوزاند اگر چه گناهانش به شماره ريگهاي انباشته شده باشد ، مگر گناهي كه او را از ايمان به در كرده باشد. "(4)
سلمان نيز روايت كرده است كه از رسول خدا (ص ) شنيدم كه درباره حسن و حسين مي فرمود:
" خدايا من اين دو را دوست دارم پس تو نيز آنان را و هم دوستدارانشان را دوست بدار."
پي نوشتها:
1- بحار الانوار، ج43، ص 262
2وهمان مأخذ، ص 264.
3- همان مأخذ، ص 269.
4- بحار الانوار، ج43، ص 270.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:52  توسط Dj Mehr 1980
|
مقدمه
امام حسن(ع) سى و هفت سال در كنار پدر زيست و در طي اين مدت نه تنها فـرزندى مطيع و امام شـناس بـود، بـلكه بـازويى نيرومند، ياورى صديق، مسئولى امين و مجرب و سربـازى عاشق و فداكار براى اميرمومنان بـه شمار مىآمد. وى بـا شناخت كاملى كه از پدر داشت ، خود را وقف خدمت به اميرالمومنين كرده بود.
روزى بازوى نظامى پدر شده ، بـه فرمانش بـه طرف كوفه روانه مى گردد تا مردم آن سامان را از توطئه شوم دشمنان اسلام آگاهى داده ، آنان را براي مقابله بـا پيمان شكنان و ناكثين بـسيج كند. روزي ديگر به عنوان بـازوى سياسى امام در جريانات سياسى دوران عثـمان وارد صحنه شده ، او را نسبـت بـه وضع ناهنجار خلافتش و كثـرت انحرافات آگاه مى سازد و يا در مسئله حكميت بـه دستـور آن حضرت و با بـيانات شيوا ، به تبيين مسائل مي پردازد.و يا با تکيه بر کرسي قضاوت و پذيرش مسووليت ها بـه كمك و يارى پـدر مى شتابـد.
اين نوشـتـار كوتـاه اگر چـه بـيان كننده بـخـشـى از مسووليت ها و ماموريتهاى امام حسن(ع) در دوران پدر مى باشد، اما بايد اعتراف كرد كه بدون شك در اين سى و هفت سال خدمات آن حضرت بيش از اينها بوده ولى ما بـرآن ها دسـت نيافتـه ايم. اما مسووليت هاى ثبت شده در تاريخ به قرار زير است:
نمايندگي سياسي ونظامي
نماينده امام على(ع) به سوى عثمان
انحرافات و كج روىهاى آشكار كارگزاران عثمان عرصه را بـر تمام مسلمانان بـه ويژه صحابـه رسول الله(ص) تنگ كرده بود. ابن عبد ربه اندلسى مى نويسد: در زمان خلافت عثـمان كارهاى خلاف زياد صورت مى گرفت، بـدين جهت هرگاه فرد يا افرادى بـه حضور على(ع) مىآمدند و از كارهاى عثمان شكايت مى نمودند على(ع) پـسرش حسن(ع) را نزد عثمان مى فرستاد تا شكايت مردم را به او گوشزد كند. اين موضوع بـسيار تكرار شد، تا اين كه روزى عثمان بـه حـسن(ع) گفت: پـدرت تـصور مى كند كه احـدى آگاهى ندارد ولى ما به آنچه انجام مى دهيم آگاه هستيم. بنابراين از ما دست بـردار. پـس از اين گفتگو ديگر حضرت على(ع) پـسرش امام حسن(ع) را نزد عثمان نفرستاد.
بسيج مردم كوفه
امام حسن(ع) از طرف امام على(ع) مامور شد تـا جهت آگاه ساختـن مردم كوفه از تـوطئه هاى شـوم دشـمنان و بـسـيج مردم بـراى يارى على(ع) به همراه عماربن ياسر و قيس به كوفه برود.
امام حسن(ع) در كوفه چنين گفت: اى مردم! به دعوت امام و امير خود پاسخ مثبـت دهيد و بـه كمك برادران مجاهد خود عليه شورشگران داخلى حركت كنيد... سوگند بـه خـدا، خـردمندان او را يارى نمايند و درس عبـرتـى بـراى آيندگان نزديك و دور خواهند شد. عاقبت نيكى خواهيد داشت. پس بـه دعوت ما پاسخ دهيد و ما را برآن چه ما و شما بـدان مبـتلا و دچار گشته ايم يارى نمائيد. همانا اميرمومنان(ع) فرمود: من به سوى ناكثين حركت كردم تا آنان را به جاى خود نشانم. در اين حال از دو صورت خارج نيست، من يا ظالم و ستـمگرم و يا مظلوم و و ستـمديده. مردم ، از خدا مى خواهم مردى را برساند كه جوياى حقيقت باشد وحق خدا را در نظر بگيرد، چنان چه من مظلوم و ستـمديده هستـم يارىام كند و اگر ستـم مى كنم، ممانعت و جـلوگيرى نماييد. سوگند بـه خدا! طلحـه و زبـير از اولين كسـانى بـودندكه بـا من بـيعت كردند و از اولين افرادى بودند كه پيمان شكستند و خدعه نمودند. آيا از بيت المال چيزى را به خود اختصاص داده ام و يا حكمى را دگرگون كرده ام؟! پس حركت كنيد بـه سوى آنان و امر بـه معروف و نهى از منكر نماييد.
كارشكنى هاى ابوموسى اشعرى عقيم ماند و امام حـسـن(ع) تـوانسـت حدود دوازده هزار نفر از جنگجويان كوفه را جهت پيوستن بـه سپاه على(ع) به سوى بصره گسيل دارد.
تبيين سياست امام على(ع) درباره حكميت
پس از پايان گرفتن جريان حكميت توسط ابوموسى اشعرى و عمروبـن عاص، و خيانت آشكار آنها بـه اسلام و مسلمانان، بـسيارى از مردم لب به اعتراض گشودند كه چرا امام على(ع) بعضى از بـستگان خود را براي مذاكره مامور نكرد؟
با اين كه مردم كوفه بـر خلاف نظر امام على(ع) ، ابـوموسى اشعرى را جهت مذاكره و حكميت پيشنهاد كرده و بر اين امر اصرار ورزيده بـودند، حـضرت على(ع) بـراى پـايان دادن بـه اختـلافات، بـه امام حسن(ع) دستور داد تا درباره ابوموسى و عمروبن عاص و اشتباهاتشان سخن گويد.
اندلسى مى نويسد:
روزى على(ع) در مسجد كوفه بالاى منبـر سخن مى گفت. متوجه فرزندش حسن(ع) شد و به او فرمود: برخيز و دربـاره اين دو نفر سخن بـگو. امام حسن(ع) برخاست و پس از حمد و ثناى خدا، فرمود:
اى مردم! شما در مورد اين دو نفر(ابوموسى و عمروبن عاص)مذاكره كرديد(و بـه تـوافق رسيديد.) و ما آنها را بـه مجـلس مذاكره فرستاديم. براين اساس كه مطابـق قرآن ، نه مطابـق هوس هاى نفسـانى داورى كنند ولى آنها مطابـق هوس هاى نفسـانى ، و نه مطابـق قرآن داورى كردند و وقتى كه مذاكره اين گونه باشد، حاكم نخواهد بـود. بـلكه محـكوم است. ابـوموسى در آنجـا كه حـكميت را بـراى عبدالله بن عمر قرار داد، بـه خطا رفت. ابـوموسى از سه جهت خطا كرد:
1ـ عبـدالله بـا پدرش عمر مخالفت نمود، زيرا عمر او را بـراى خلافت نپسنديد و او را جزو شوراى شش نفره قرار نداد.
2ـ عبدالله رهبرى و حاكميت را براى خود طلب نكرد.
3ـ مهاجران و انصار كه مقام زمامدارى را تشكيل مى دهند، براى امارت او اتفاق نظر ننمودند.
در مورد اصل مسئله حكميت(وكالت دادن به شخصى براى داورى) رسول اكرم(ص) در جريان يهوديان بنى قريظه، سعد بن معاذ را منصوب نمود تا دربـاره آنها داورى كند و او نيز حكمى كرد كه خداوند بـه آن راضى شد و شكى در اين جهت نيست، زيرا اگر حكم كردن سعد بن معاذ خلاف بود، پيامبر(ص) به آن راضى نمى شد.
فرماندهى گروه ده هزارنفرى
در پـى خيانت آشكار معاويه و هوادارانش پـس از ماجراى حكميت، اميرمومنان(ع) در اواخر عمرش برآن شد تا جنگ بـامعاويه را از سر بـگيرد. بـدين جـهت بـا بـسيج كردن مجـدد نيروهاى رزمنده، امام حـسن(ع) را بـه فرماندهى ده هزار نفرمنصوب كرد تـا آنها بـه سوى جبهه صفين روانه شوند. مردم گروه گروه بـه اين سپـاه پـيوستند. صدهزار شمشير جمع شد و آماده حركت شدند. در اين هنگام بود كه ابن ملجم ملعون بر فرق مقدس امام على(ع) ضربت زد و آن ضربت به شهادت آن حضرت منجر شد و آن سپاه با عظمت مانند گله گوسفندى كه چوپان خود را از دست داده باشداز هم گسيخت.
نمايندگي مذهبي
پاسخ به سوالات مذهبى مردم
از ديگر مسووليت هاى مهم امام حسن(ع) در زمان پدر، پاسخگويى به پـرسشهاى مهم مردم بـود. حضرت اميرمومنان(ع) بـارها پـاسخ بـدين پـرسشها را بـه امام حسن(ع) ارجـاع داده بـود. گاهى مردم پـس از دريافت پـاسخ از امام حسن(ع) بـه نزد امام على(ع) مى رفتـند و از حضرت پـاسخ همان سوال را مى خواستـند كه حضرت بـه آنان مى فرمود: اگر از من هم مى پـرسيديد بـيش از اين جـوابـى دريافت نمى كرديد.
يك اعرابى نزد ابوبكر آمد و گفت: من در حال احرام حج بـه تـخم شتـر مرغ دست يافتـم و آن را خوردم. چـه كفاره اى برمن واجب است؟ ابوبكر كه نتوانست جواب دهد، او را بـه نزد عمر فرستاد. او هم كه از جواب عاجز مانده بـود، اعرابـى را به نزد عبـدالرحمن بـن عوف راهنمايى كرد. عبـدالرحمن نيز كه در مانده شد، به اعرابى گفت كه نزد على(ع) بـرود. مرد اعرابـى نزد على(ع) آمد. حضرت به حسنين عليهما السلام اشاره كرد و فرمود:
مسئله خود را از هركدام از اين دو كودك مى خواهى بـپرس. اعرابـى سوال خود را مطرح كرد و امام حـسن(ع) در محـضر اميرمومنان بـدان پاسخ گفت.
روزى حضرت على(ع) در "رحبه" بـودند كه مردى بـه حضور ايشان آمد و عرضه داشت: من از رعاياى شما هستـم. حـضرت فرمود: خير. هرگز از رعاياى من نيستى ، بـلكه تـو پـيك پـادشاه روم هستـى ، از معاويه سوالاتـى كرده اى و او درمانده و عاجز شده است. بـدين جهت تـو را جهت دريافت پاسخ هاى آن به نزد ما فرستاده است.
آنگاه حضرت به او فرمود: از يكى از دو فرزندم بـپرس. او گفت: از فرزندت حسن(ع) مى پـرسم. امام حـسن(ع) رو بـه او كرد و فرمود: آمده اى كه بـپرسى فاصله بـين حق و بـاطل چه مقدار است؟ همچنين آمده اى كه بپرسى: چقدر فاصله است بـين آسمان و زمين؟ ميان مشرق و مغرب چه اندازه فاصله است؟ قوس و قزح چيست؟ كدام چشمه و چـاه است كه ارواح مشركان در آنجا جمع هستـند؟ ارواح مومنان در كجـا جمع مى شوند؟ خـنثـى كيست؟ كدام ده چـيز است كه هريك سخـت تـر از ديگرى است؟
عرض كرد: يابن رسول الله! آرى. پرسش هاى من همين است كه بـيان داشتيد. سپس امام حسن(ع) به يك يك پرسش هاى او پـاسخ داد. مرد شامى بـه امام حـسن(ع) گفت: گواهى مى دهم كه تـو فرزند رسـول خـدايى و همانا عـلى بـن ابـى طالب(ع) بـراى خـلافت و جانشينى رسول خدا از معاويه سزاوارتر است...
خواندن دعاى باران به دستوراميرمومنان(ع)
گروهى نزد على(ع) آمده ، از كمبود بـاران شكايت كردند. آن حضرت فرزند برومندش، امام حسن(ع) را فراخواند و به وى فرمود: خداى را از بهر استسقاء بخوان. امام حسن(ع) به دنبال فرمان پدر، دست بـه دعا برداشته، فرمود: " اللهم هيج لنا السحاب بفتح الابواب بـماء عباب" خدايا! ابرها را به حركت درآور و بـا بـازكردن درهاى آسمان، آب و باران فراوانى بر ما فرست.
سپـس امام حسن(ع) دعاى استـسقا را جهت آمدن بـاران قرائت كرد. امام حسين(ع) نيز بـه دستـور پـدر بـه دعاى استـسقاء پـرداخت: " اللهم معطى الخيرات. .." خدايا! اى كسى كه خيرات و بـركات را به بندگان عطا مى كنى.
هنوز دعا پايان نگرفته بـود كه بـاران تندى شروع بـه بـاريدن كرد.
به سلمان گفتند: اى ابـاعبـدالله! اين دعا بـه آن ها ياد داده شده بود. او در پاسخ گفت: واى بـرشما! مگر نشنيده ايد حديث رسول خدا را كه مى فرمايد: خداوند مصالح حكمت را بر زبـان اهل بـيت من جارى ساخته است.
عهده دارى امامت جمعه
يكى ديگر از مسئوليت هاى مهم امام حسن(ع) كه در زمان پدر به وى واگذار شده بـود، اقامه نماز جمعه بـود. مسعودى مى نويسد: آنگاه كه عذرى مانند بـيمارى بـراى اميرمومنان پيش مىآمد و نمى توانست براى اقامه نماز جمعه در مسجدكوفه حضور يابد، فرزند برومندش را به اين امر مهم مى گمارد.
امام حسن(ع) در يكى از خطبه هاى نماز جـمعه درمسجـد كوفه, چنين فرمود: همانا خداوند سبحان مبعوث ننمود پيامبـرى را مگر اين كه بعـد از او، خـليفه و جـانشـينى را تـعـيين كرد و يا گروه و يا خاندانى را. پس قسم به آن كس كه محمد(ص)را به پيامبرى بـرگزيد، هيچ كس در حق مااهل بـيت كوتـاهى نخواهد كرد، مگر اين كه خداوند سـبـحـان اعمال او را ناقص خـواهدگذاشت و هيچ دولتـى بـر ضد ما حاكميت پـيدانخواهد كرد، مگر آن كه عاقبـت از آن ما خواهد شد و متجاوزان بـه حق ما پـس از چند صبـاحى ، سزاى عمل خود را خواهند ديد و به مكافات آن خواهند رسيد.
سرپرستى موقوفات و صدقات
از ديگر مسـوولـيت هاى امام حـسـن(ع) ، تـولـيت موقـوفـات امام على(ع) بود. امام على(ع) در اواخر عمر خويش طى حكمى همه موقوفات خويش را به امام حسن(ع) واگذار كرد.
اين موقوفات دو بخش بود: برخى موقوفات خود امام على(ع) بـودند از قبـيل چاه، چشمه، نخل و ديگر چيزهايى كه اميرمومنان آنها را احـداث و وقف کرده بـود؛ بـرخـى همان موقوفات پـيامبـر(ص) و فاطمه(س) بود كه توليتش بـه عهده حضرت على(ع) بـود.
امام على(ع) در فرمانى بـه امام حسن(ع) بـه وى چـنين مى فرمايد:
" اين است آنچـه را كه بـنده خـدا، على بـن ابـى طالب، پـيشواى مومنين درباره دارايى خود به آن فرمان داده براى بـه دست آوردن رضا و خشنودى خدا كه به سبب آن مرا بـه بـهشت داخل نمايد و بـر اثر آن ، آسودگى آخرت را بـه من عطا فرمايد... و پـس از من, حسن بن على سفارش مرا انجام مى دهد. وصى من است (تا ) از مال و داراييم به طور شايسته صرف کرده ، بـه مستـحقين و سزاواران ببـخشد و اگر براى حسن پيشامدى نمود حسين زنده است. وصى من بعد از حسن ، اوست و سـفارشم را مانند او انجـام مى دهد.... و شرط مى كند بـا آن كه تصدى اين مال را بـه او داده ، اين كه اين مال را بـه همان طورى كه هست، باقى بگذارد و ميوه آن را در آنچه به آن مامور گشته و رهنمود شـده اسـت ، صرف نمايد و شـرط مى كند كه نهالى از زاده هاى درخت خرماى اين روستاها را نفروشد..."
ايراد سخن به دستور پدر
روزى امام على(ع) به امام حسن(ع) فرمود: برخيز و سخنرانى كن تا گفتارت را بـشنوم. امام حسن(ع) عرض كرد: پـدرجان! چگونه سخنرانى كنم با اين كه رو به روى تو هستم و از شما شرم دارم.
پـس امام(ع) خـود را مخـفى نمود بـه طورى كه صداى حـسـن(ع) را مى شنيد. امام حسن(ع) بـرخاست و خطابـه خود را شروع كرد و پس از حمد و ثـناى الهى فرمود: "اما بـعد فان علياً بـاب من دخله كان مومنا و من خـرج منه كان كافرا اقولى قولى هذا و اسـتـغـفرالله العظيم لى و لكم" بـدون شـك على ، درى(از علم و كمال) اسـت كه اگر كسى وارد آن در شود، مومن است و كسـى كه از آن خـارج گردد، كافر است. من اين سخن رامى گويم(و به آن معتقدم)و از بـراى خود و شما ازدرگاه خداى بزرگ طلب آمرزش مى كنم.
در اين هنگام امام على(ع) برخاست و بين دو چشم حسن(ع) را بوسيد و سپـس فرمود: " ذريه بـعضها من بـعض والله سـميع عليم" آنها فرزندان و دودمانى بودند كه بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودند و خداوند شنوا و داناست.
نمايندگي قضايي
دستيارى اميرمومنان(ع) در قضاوت
حـضرت على(ع) در بـرخى رويدادها از امام حـسن(ع) مى خواست قضاوت كند. اميرمومنان(ع) از فرزندش خواست تا در باره مردى كه چاقو در دست داشت و در خرابه اى كنار كشته اى دستگيرش كرده بـودند، قضاوت كند، اينك تمام ماجرا:
امام صادق(ع) فرمود: در دوران حـاكميت اميرالمومنين(ع) مردى را جـهت دادخواهى بـه محضر آن حضرت آوردند. آن مرد را در خرابـه اى يافته بودند در حالى كه چاقويى خون آلود در دست داشت و بالاى سر مقتول ـ كه در خون خويش مى غلتيد.ـ ايستاده بود. حضرت پرسيد: اى مرد! در اين مورد چه مى گويى؟
متهم پاسخ داد: اى اميرمومنان! اتهامم را مى پذيرم. على(ع) دستور داد او را ببرند و به جاى مقتول قصاص كنند. در اين هنگام مردى بـا عجله و شتاب خود را نزد حضرت رساند و فرياد زد: او را بـاز گردانيد، بـه خدا سوگند، او جرمى ندارد. من قاتـلم!
اميرمومنان از متهم پـرسيد: چه چيز تو را وادار كرد كه اتهام قتل را بپذيرى و حال آن كه او را نكشته اى؟ مرد پاسخ داد: وضعيت به گونه اى بود كه نمى تـوانستـم كمتـرين دفاعى از خود كنم، من در كنار خرابـه مشغول ذبح گوسفند بودم. وقتى آن را سربـريدم نياز بـه قضاى حاجت پيدا كردم. از اين رو، درحالى كه كارد خونين در دست داشتم داخل خـرابـه شدم كه ناگهان ديدم مردى در خـون خود مى غلتد. به شدت ترسيده بودم. در حالى كه چاقوى خون آلود در دستم بود، چند نفر وارد شدند و مرا بازداشت نمودند.
على(ع) دستور داد آن دو را نزد فرزندش، حسن(ع) ببـرند و داستان را بـراى او بـيان كنند و حـكم الهى را بـپـرسـند. آنان را نزد امام مجتبى(ع) بردند. آن حضرت پس از شنيدن سخنان آنها چنين قضاوت نمود:
قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متهم را نجات داد و بـا اين كارش، گويى بشريت را نجات داده است، خداوند سبحان فرمود: " و من احياها فكانما احياالناس جـميعا" هركس انسانى را از مرگ رهايى بـخـشـد چـنان اسـت كه گويى همه مردم را زنده كرده اسـت. بـنابـراين آن دو را آزاد كنيد و ديه مقـتـول را از بـيت المال پرداخت نماييد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:51  توسط Dj Mehr 1980
|
همانگونه كه در روايت آمده، منظورازمكارم اخلاق آن اعمالى است كه ازنظراخلاقى، فوقالعاده باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طورعادى براى عموم مردم عادى است مثل آن كه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امرعادى و طبيعى است، و خلاف اين كارغيرطبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مىفرمايد:
"هل جزاء الاحسان الا الاحسان ." (الرحمن/60)
اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه برنفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كاراز نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هركس نمىتواند چنين كارى را انجام دهد...
به قول شاعر كه مىگويد:
بدى را بدى سهل باشد جزا اگر مردى «احسن الى من اساء» !
مرحوم شهيد آيت الله استاد مطهرى دركتاب فلسفه اخلاق خود، تحقيق جالبى دراين باره دارد و پس ازآن قسمتى ازدعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى ـ لان اعارض من غشنى بالنصح.»
پروردگارا، درود فرست برمحمد وآل محمد و به من توفيق ده كه معارضه كنم به نصيحت با آن كسانى كه با من به ظاهر دوستى مىكنند، ولى در واقع مىخواهند با من بدى و دغلى كنند .
«و اجزى من هجرنى بالبر.»
خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كردهاند و سراغ من نمىآيند به احسان و نيكىها .
« واثيب من حرمنى بالبذل.»
خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كردهاند به اين كه من به آنها بخشش كنم .
« و اكافئ من قطعنى بالصلة.»
خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هركس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مىكند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم .
« و أخالف من اغتابنى الى حسن الذكر.»
خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه ازمن غيبت مىكنند و پشت سر من از من بدگويى مىكنند و اين كه پشت سر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم .
« و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة.»
خدايا، به من توفيق ده كه نيكىهاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدىهاى مردم چشم بپوشم . (1)
سپس اشعارى ازديوان منسوب به اميرالمؤمنين (ع) نقل كرده كه مىفرمايد:
و ذى سفه يواجهنى بجهل و اكره ان اكون له مجيبا
يزيد سفاهة و ازيد حلما كعود، زاده الاحراق طيبا
" شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مىشود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم. او بر جهالت و سفاهت خود مىافزايد و من برحلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطرآن را زيادتر مىكند."
و در جاى ديگر فرمود:
و لقد امر على اللئيم يسبنى فمضيت ثمة قلت ما يعنينى
" من بر شخص پست و لئيم مىگذرم كه مرا دشنام مىدهد و من از نزد او گذشته و مىگويم من مقصودش نبودم ."
اكنون در زندگانى امام حسن علیه السلام نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد:
1. موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين (ع) روايت كرده كه امام حسن (ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود : چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟
پاسخ داد: من!
فرمود: چرا؟
گفت: مىخواستم شما را غمگين كنم!
امام (ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى! و در روايت ديگرى است كه فرمود:
«لا غمن من امرك بغمى.»
" من نيزغمگين مىكنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى ،- يعنى شيطان- سپس او را آزاد كرد. (2)
داستان مرد شامى
و داستان مرد شامى هم مشهور است كه ابن شهرآشوب درمناقب از وى نقل نموده و در كتابهاى مقتل الحسين خوارزمى و مطالب السئول محمد بن طلحه شافعى و ديگران نيز چنين روايت شده است :
مردى از اهل شام مىگويد: من هنگامى به مدينه رفتم و مردى را ديدم كه بر استرى سوار است كه زيباتر و خوش لباستر از او نديده بودم و مركبى هم بهتر از مركب او مشاهده نكرده بودم، من ازآن مرد خوشم آمد و از شخصى پرسيدم: اين مرد كيست؟
گفتند: حسن بن على بن ابيطالب است!
در اين وقت سينهام پراز كينه شد و نسبت به على بن ابيطالب رشك و حسد بردم كه فرزندى اينگونه داشته باشد، از اين رو به نزد او رفته و به او گفتم: تو پسر ابوطالب هستى؟
فرمود: من پسر فرزند اويم!
دراين وقت من شروع كردم به دشنام او و پدرش تا جايى كه مىتوانستم! و چون سخن من تمام شد، آن حضرت رو به من كرده، فرمود: «احسبك غريبا» ؟
" به گمانم تو دراين شهرغريب هستى؟
گفتم: آرى.
فرمود: « فان احتجت الى منزل انزلناك، او الى مال آسيناك، او الى حاجة عاوناك.» !
اگر نيازمند خانه و منزل هستى به تو منزل دهيم، و اگر نياز به مالى دارى به تو بدهيم، و اگر نياز ديگرى دارى كمكت كنيم؟
مرد شامى گويد: « فانصرفت و ما على الارض احد احب الى منه.» (3)
من از نزد آن حضرت رفتم درحالى كه احدى در روى زمين نزد من از وى محبوبتر نبود.
و درمناقب ابن شهرآشوب اينگونه است كه چون آن مرد از سخنان خود فراغت يافت، امام (ع) به او سلام كرده و خنديد سپس فرمود:
" اى پيرمرد گمان دارم كه غريب اين شهر هستى، و شايد اشتباه كردهاى، پس اگر در صدد جلب رضايت ما هستى، از تو راضى شويم! و اگر چيزى از ما بخواهى به تو مىدهيم، و اگر راهنمايى و ارشاد خواهى ارشادت كنيم، و اگر براى برداشتن بارت از ما كمك خواهى بارت را برداريم، واگر گرسنهاى، سيرت كنيم، و اگر برهنهاى بپوشانيمت، و اگر نيازمندى، بىنيازت گردانيم، و اگر آوارهاى در پناه خويش گيريم، و اگرخواستهاى دارى انجامش دهيم، و اگر مركب و بار و بنهاى را به خانه ما انتقال دهى و تا وقتى كه قصد رفتن دارى مهمان ما باشى براى ما آسانتر و محبوبتر است " و به دنبال آن نقل شده كه چون آن مرد سخن آن حضرت را شنيد گريست و آنگاه گفت:
«اشهد انك خليفة الله فى ارضه، الله اعلم حيث يجعل رسالاته، و كنت انت و ابوك ابغض خلق الله الى و الآن انت احب خلق الله الى.»
گواهى دهم كه براستى تويى خليفه خدا بر روى زمين و خدا خود داناتر است كه رسالتهاى خود را در چه جايى قرار دهد و تو و پدرت مبغوض ترين خلق خدا نزد من بوديد و تو اكنون محبوب ترين خلق خدا پيش منى!
و سپس آن مرد به خانه امام حسن (ع) رفت و تا وقتى كه در مدينه بود مهمان آن حضرت بود، و از دوستداران آن خاندان گرديد. (4)
پىنوشتها:
1- صحيفه سجاديه، ص69 .
2- ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 / حياة الامام الحسن (ع)، ج 1، ص 314 .
3- ملحقات احقاق الحق، ج 11، صص 119 ـ 117.
4- مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 19.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:50  توسط Dj Mehr 1980
|
مهرت به کاينات برابر نمي شود
داغي زماتم تو فزونترنمي شود
از داغ جانگداز تو اي گوهر وجود
سنگ است هر دلي که مکدّر نمي شود
ظلمي که بر تو رفت زبيداد اهل ظلم
بر صفحه خيال مصوّر نمي شود
تنها جنازه تو شد آماج تيرکين
يک ره شد اين جنايت و ديگر نمي شود
بي بهره از فروغ ولاي تو يا حسن
مشمول اين حديث پيمبر نمي شود
فرمود ديده اي که کند گريه بر حسن
آن ديده کور وارد محشر نمي شود
دارم اميد بوسه قبر تو در بقيع
امّا چه مي توان که ميسرّ نمي شود
با اين ستم که بر تو و بر مدفنت رسيد
ويران چرا بناي ستمگر نمي شود
آن را چه دوستي است " موّيد " که ديده اش
از خون دل ز داغ حسن، تر نمي شود
" سيد رضا مويد "
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:49  توسط Dj Mehr 1980
|
در دين مقدس اسلام به مسلمانان سفارش اکيد شده که فرد در زمان زندگيش وصيت نامه بنويسد که معمولاً در آن به مسائل مادي و معنوي پرداخته مي شود. کساني که ثروتي ندارند هم وصيت نامه را نوشته و در آن سفارشات معنوي مي نمايد. با خواندن وصيت نامه علما و بزرگان درسهاي معنوي زيادي نصيبمان مي شود.
اهل بيت عليهم السلام نيز خود به اين سفارش عامل بودند که دنيايي از معرفت و عرفان در آن يافت مي شود. در اينجا وصيت نامه امام مجتبي عليه السلام را که خطاب به برادر خود امام حسين عليه السلام است را مي آوريم تا با گوش دل آخرين توصيه هاي امام خود را شنوا و سپس عامل باشيم.
و اين هم وصيتي است که از امالي شيخ(ره) نقل شده که به برادرش امام حسين(ع) فرمود:
" هذا ما اوصي به الحسن بن علي الي اخيه الحسين بن علي: اوصي انه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له، و انه يعبده حق عبادته، لا شريک له في الملک، ولا ولي له من الذل، و انه خلق کل شيء فقدره تقديرا، و انه اولي من عبد، و احق من حمد، من اطاعه رشد، و من عصاه غوي، و من تاب اليه اهتدي.
فاني اوصيک يا حسين بمن خلفت من اهلي و ولدي و اهل بيتک ان تصفح عن مسيئهم، و تقبل من محسنهم، و تکون لهم خلفا و والدا، و ان تدفنني مع رسول الله صلي الله عليه و آله فاني احق به و ببيته، فان ابوا عليک فانشدک الله بالقرابة التي قرب الله عزوجل منک و الرحم الماسة من رسول الله صلي الله عليه و آله ان تهريق في محجمة من دم، حتي نلقي رسول الله صلي الله عليه و آله فنختصم اليه و نخبره بما کان من الناس الينا بعده" ثم قبض (ع) .(1)
" اين است آنچه وصيت مي کند بدان حسن بن علي به برادرش حسين بن علي: وصيت مي کند که گواهي دهد معبودي جز خداي يکتا نيست که شريک ندارد، او پرستش مي کند او را بدان جهت که شايسته پرستش است، شريکي در سلطنت ندارد و سرپرستي از خواري براي او نيست، و براستي که هر چيزي را او آفريده و بخوبي و به طور کامل اندازه گيري آن را مقدر فرموده، و شايسته ترين معبود، و سزاوارترين کسي است که او را ستايش کنند، هر که فرمانبرداري او کند راه رشد را يافته، و هر کس که نافرمانيش کند به گمراهي و سرگشتگي افتاده و هر کس به سوي او بازگردد راهنمايي گشته است.
من تو را سفارش مي کنم اي حسين به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت که از بدکارشان درگذري، و از نيکوکارشان بپذيري، و براي آنها جانشيني و پدري مهربان باشي، و ديگر آنکه مرا کنار رسول خدا دفن کني که من به او و خانه او شايسته تر از ديگران هستم...
و اگر از اين کار مانع شدند و جلوگيري کردند، من تو را به حق قرابت و نزديکي که خدا براي تو قرار داده و قرابتي که با رسول خدا داري سوگندت مي دهم که اجازه ندهي در اين راه به خاطر من به اندازه خوني که از حجامت گرفته مي شود خون ريخته شود تا آنگاه که رسول خدا(ص) را ديدار کنيم و شکايت خود به نزد او بريم، و آنچه از اين مردم پس از وي بر سر ما رفته به او گزارش کنيم..."
اين را فرمود و از دنيا رفت، درود خدا بر او باد.
و در روايت شيخ مفيد(ره) اينگونه آمده که پس از جريان مسموم شدن خود فرمود:
" فاذا قضيت فغمضني و غسلني و کفني و احملني علي سريري الي قبر جدي رسول الله (ص) لا جدد به عهدا، ثم ردني الي قبر جدتي فاطمة بنت اسد رضي الله عنها فادفني هناک، و ستعلم يا ابن ام ان القوم يظنون انکم تريدون دفني عند رسول الله(ص) فيجلبون في ذلک، و يمنعونکم منه، و بالله اقسم عليک ان تهريق في امري محجمة دم". " چون من از دنيا رفتم، چشم مرا بپوشان و مرا غسل ده و کفن نما، و مرا در تابوت و به سوي قبر جدم رسول خدا(ص) ببر تا ديداري با او تازه کنم، سپس به سوي قبر جده ام فاطمة بنت اسد رضي الله عنها ببر و در آنجا دفنم کن، و زود است بداني اي برادر که مردم گمان کنند شما مي خواهيد مرا کنار رسول خدا(ص) به خاک بسپاريد، پس در اين باره گرد آيند و از شما جلوگيري کنند، تو را به خدا سوگند دهم مبادا درباره من به اندازه شيشه حجامتي خون ريخته شود."(2)
پي نوشت ها:
1. بحارالانوار، ج44، صص 152-151.
2. ارشاد مفيد( مترجم)، ج2، ص14.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:48  توسط Dj Mehr 1980
|
تولد و کودکي
امام حسن (ع ) فرزند امير مؤمنان علی بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص ) است .
امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدينه تولد يافت . وي نخستين پسری بود که خداوند متعال به خانواده علی و فاطمه عنايت کرد.
رسول اکرم (ص ) بلا فاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش چپش اقامه
گفت . سپس برای او بار گوسفندی قربانی کرد، سرش را تراشيد و هموزن موی سرش -
که يک درم و چيزی افزون بود - نقره به مستمندان داد. پيامبر (ص ) دستور داد تا
سرش را عطر آگين کنند و از آن هنگام آيين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موی سر
نوزاد سنت شد. اين نوزاد را " حسن " نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت .
کنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها کنيه اوست .
لقب های او سبط، سيد، زکي ، مجتبی است که از همه معروفتر "مجتبي " مي باشد.
پيامبر اکرم (ص ) به حسن و برادرش حسين علاقه خاصی داشت و بارها مي فرمود
که حسن و حسين فرزندان منند و به پاس همين سخن علی به ساير فرزندان خود
مي فرمود : " شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند ".
امام حسن هفت سال و خرده ای زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش
مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيامبر (ص ) که با رحلت حضرت فاطمه دو
ماه يا سه ماه بيشتر فاصله نداشت ، تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت .
امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن
حضرت ، به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهری را نيز اشغال کرد، و نزديک به شش
ماه به اداره امور مسلمين پرداخت . در اين مدت ، معاويه که دشمن سرسخت علی (ع )
و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت ( در آغاز به بهانه خونخواهی عثمان و در
آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگيده بود، به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع ) بود
لشکر کشيد و جنگ آغاز کرد. ما دراين باره کمی بعد تر سخن خواهيم گفت .
امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پيکر و بزرگواری به رسول اکرم (ص )
بسيار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنين توصيف کرده اند:
" دارای رخساری سفيد آميخته به اندکی سرخي ، چشمانی سياه ، گونه ای هموار،
محاسنی انبوه ، گيسوانی مجعد و پر، گردنی سيمگون ، اندامی متناسب ، شانه يی عريض ،
استخوانی درشت ، ميانی باريک ، قدی ميانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه .
سيمايی نمکين و چهره ای در شمار زيباترين و جذاب ترين چهره ها ".
ابن سعد گفته است که " حسن و حسين به ريگ سياه ، خضاب مي کردند "
کمالات انساني
امام حسن (ع ) در کمالات انسانی يادگار پدر و نمونه کامل جد بزرگوار خود
بود. تا پيغمبر (ص ) زنده بود، او و برادرش حسين در کنار آن حضرت جای داشتند،
گاهی آنان را بر دوش خود سوار مي کرد و مي بوسيد و مي بوييد.
از پيغمبر اکرم (ص ) روايت کرده اند که درباره امام حسن و امام حسين (ع )
مي فرمود: اين دو فرزند من ، امام هستند خواه برخيزند و خواه بنشينند ( کنايه از
اين که در هر حال امام و پيشوايند ).
امام حسن (ع ) بيست و پنج بار حج کرد، پياده ، درحالی که اسبها نجيب را با
او يدک مي کشيدند. هرگاه از مرگ ياد مي کرد مي گريست و هر گاه از قبر ياد مي کرد
مي گريست ، هر گاه به ياد ايستادن به پای حساب مي افتاد آن چنان نعره مي زد که
بيهوش مي شد و چون به ياد بهشت و دوزخ مي افتاد، همچون مار گزيده به خود مي پيچيد.
از خدا طلب بهشت مي کرد و به او از آتش جهنم پناه مي برد. چون وضو مي ساخت و به
نماز مي ايستاد، بدنش به لرزه مي افتاد و رنگش زرد مي شد. سه نوبت دارائيش را
با خدا تقسيم کرد و دو نوبت از تمام مال خود برای خدا گذشت . گفته اندک : "اما
حسن (ع ) در زمان خودش عابد ترين و بی اعتنا ترين مردم به زيور دنيا بود".
در سرشت و طينت امام حسن (ع ) برترين نشانه های انسانيت وجود داشت . هر
که او را مي ديد به ديده اش بزرگ مي آمد و هر که با او آميزش داشت بدو محبت
مي ورزيد و هر دوست يا دشمنی که سخن يا خطبه او را مي شنيد، به آسانی درنگ مي کرد
تا او سخن خود را تمام کند و خطبه اش را به پايان برد. محمد بن اسحاق گفت : پس
از رسول خدا (ص ) هيچکس از حيث آبرو و بلندی قدر به حسن بن علی نرسيد. بر در
خانه فرش مي گستردند و چون از خانه بيرون مي آمد و آنجا مي نشست راه بسته مي شد و
به احترام او کسی از برابرش عبور نمي کرد و او چون مي فهميد، برمي خاست و به خانه
مي رفت و آن گاه مردم رفت و آمد مي کردند". در راه مکه از مرکبش فرود آمد و
پياده به راه رفتن ادامه داد. در کاروان همه از او پيروی کردند حتی سعد بن ابی
وقاص پياده شد و در کنار آن حضر ت راه افتاد.
ابن عباس که از امام حسن و امام حسين (ع ) مسن تر بود، رکاب اسبشان را
مي گرفت و بدين کار افتخار مي کرد و مي گفت : اينها پسران رسول خدايند.
با اين شأن و منزلت ، تواضعش چنان بود که : روزی بر عده ای مستمند مي گذشت ،
آنها پاره های نان را بر زمين نهاده و خود روی زمين نشسته بودند و مي خوردند، چون
حسن بن علی را ديدند گفتند: "ای پسر رسول خدا بيا با ما هم غذا شو". امام
حسن (ع ) فورا از مرکب فرود آمد و گفت :" خدا متکبرين را دوست نمی دارد". و با
آنان به غذا خوردن مشغول شد. آنگاه آنها را به ميهمانی خود دعوت کرد، هم غذا به
آنان داد و هم پوشاک .
در جود و بخشش امام حسن (ع ) داستانها گفته اند. از جمله مدائنی روايت
کرده که :
حسن و حسين و عبدالله بن جعفر به راه حج مي رفتند. توشه و تنخواه آنان گم
شد. گرسنه و تشنه به خيمه ای رسيدند که پير زنی در آن زندگی مي کرد. از او آب
طلبيدند. گفت اين گوسفند را بدوشيد وشير آن را با آب بياميزيد و بياشاميد.
چنين کردند. سپس از او غذا خواستند. گفت همين گوسفند را داريم بکشيد و بخوريد.
يکی از آنان گوسفند را ذبح کرد و از گوشت آن مقداری بريان کرد و همه خوردند و
سپس همانجا به خواب رفتند. هنگام رفتن به پير زن گفتند: ما از قريشيم به حج
مي رويم . چون باز گشتيم نزد ما بيا با تو به نيکی رفتار خواهيم کرد. و رفتند.
شوهر زن که آمد و از جريان خبر يافت ، گفت : وای بر تو گوسفند مرا برای مردمی
ناشناس مي کشی آنگاه مي گويی از قريش بودند؟ روزگاری گذشت و کار بر پير زن
سخت شد، از آن محل کوچ کرد و به مدينه عبورش افتاد. حسن بن علی (ع ) او را ديد
و شناخت . پيش رفت و گفت : مرا مي شناسي ؟ گفت نه . گفت : من همانم که در فلان
روز مهمان تو شدم . و دستور داد تا هزار گوسفند و هزار دينار زر به او دادند.
آن گاه او را نزد برادرش حسين بن علی فرستاد. آن حضرت نيز همان اندازه به او
بخشش فرمود. او را نزد عبد الله بن جعفر فرستاد او نيز عطايی همانند آنان به او
داد.
حلم و گذشت امام حسن (ع ) چنان بود که به گفته مروان ، با کوهها برابری
مي کرد.
بيعت مردم با حسن بن علی (ع )
هنگاميکه حادثه دهشتناک ضربت خوردن علی (ع ) در مسجد کوفه پيش آمد و مولي
(ع ) بيمار شد به حسن دستور که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرين لحظات
زندگي ، او را به اين سخنان وصی خود قرار داد:
" پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون منی ". و حسين و محمد و ديگر
فرزندانش و رؤسای شيعه و بزرگان خاندانش را بر اين وصيت گواه ساخت و کتاب و
سلاح خود را به او تحويل داد و سپس فرمود: " پسرم ! رسول خدا دستور داده است که
تو را وصی خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحويل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا
وصی خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو
دستور دهم در آخرين لحظات زندگيت ، آنها را به برادرت حسين بدهي ". امام
حسن (ع ) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد. خواست درباره
فاجعه بزرگ شهادت پدرش ، علی عليه السلام با مردم سخن بگويد. آنگاه پس از حمد
و ثنای بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص ) چنين گفت : " همانا دراين شب آن چنان
کسی وفات يافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آيندگان بدو نخواهند رسيد".
و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هائی که علی (ع ) در راه اسلام انجام داد و
پيروزيها که در جنگها نصيب وی شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنيا در دم
مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهميه اش از بيت المال ، که مي خواست با آن
خدمتکاری برای اهل و عيال خود تهيه کند.
در اين موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعيت بود، عبيدالله بن عباس
بپاخاست و مردم را به بيعت با حسن بن علی تشويق کرد. مردم با شوق و رغبت با
امام حسن بيعت کردند. واين روز، همان روز وفات پدرش ، يعنی روز بيست و يکم
رمضان سال چهلم از هجرت بود.
مردم کوفه و مدائن و عراق و حجاز و يمن همه با ميل با حسن بن علی بيعت
کردند جز معاويه که خواست از راهی ديگر برود و با او همان رفتاری پيش گيرد که
باپدرش پيش گرفته بود.
پس از بيعت مردم ، به ايراد خطبه ای پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بيت
پيغمبر (ص ) که يکی از دو يادگار گران وزن و در رديف قرآن کريم هستند تشويق
فرمود، و آنها را از فريب شيطان و شيطان صفتان بر حذر داشت .
باري ، روش زندگی امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و
محبوب دلها و مايه اميد کسان ساخته بود. حسن بن علی (ع ) شرايط رهبری را در خود
جمع داشت زيرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستی او يکی از شرايط ايمان بود،
ديگر آنکه لازمه بيعت با او اين بود که از او فرمانبرداری کنند.
امام (ع ) کارها را نظم داد و واليان برای شهرها تعيين فرمود و انتظام امور
را بدست گرفت . اما زمانی نگذشت که مردم چون امام حسن (ع ) را مانند پدرش در
اجرای عدالت و احکام و حدود اسلامی قاطع ديدند، عده زيادی ازافراد با نفوذ به
توطئه های پنهانی دست زدند و حتی در نهان به معاويه نامه نوشتند و او را به
حرکت به سوی کوفه تحريک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه
حسن بن علی (ع ) نزديک شود، حسن را دست بسته تسليم او مي کنند يا ناگهان او را
بکشند.
خوارچ نيز بخاطر وحدت نظری که در دشمنی با حکومت هاشمی داشتند در اين
توطئه ها با آنها همکاری کردند.
در برابر اين عده منافق ، شيعيان علی (ع ) و جمعی از مهاجر و انصار بودند که
به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختيار کرده بودند. اين بزرگمردان مراتب اخلاص و
صميميت خود را در همه مراحل - چه در آغاز بعد از بيعت و چه در زمانی که
امام (ع ) دستور جهد داد ثابت کردند.
امام حسن (ع ) وقتی طغيان و عصيان معاويه را در برابر خود ديد يا نامه هايی
او را به اطاعت عدم توطئه و خونريزی فرا خواند ولی معاويه در جواب امام (ع )
تنها به اين امر استدلال می کرد که : من درحکومت از تو با سابقه تر و در ا ين امر
آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همين و ديگر هيچ !
گاه معاويه در نامه های خود با اقرار به شايستگی امام حسن (ع ) می نوشت : "
پس از من خلافت از آن توست زيرا تو از هر کس بدان سزاوار تری " و در آخرين
جوابی که به فرستادگان امام حسن (ع ) داد اين بود که " برگردند، ميان ما و شما
بجز شمشير نيست ".
و بدين ترتبيب دشمنی و سرکشی از طرف معاويه شروع شد و او بود که با امام
زمانش گردنکشی آغاز کرد. معاويه با توطئه های زهرآگين و انتخاب موقع مناسب
موقع مناسب و ايجاد روح اخلالگری و نفاق ، توفيق يافت . او با خريداری وجدانها
پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحيه يأس و در مردم سست ايمان ، را به
نفع خود فراهم مي کرد و از سوی ديگر، همه سپاهايانش را به بسيج عمومی فراخواند.
امام حسن (ع ) نيز تصميم خود را برای پاسخ به ستيزه جويی معاويه دنبال کرد و رسما
اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاويه کسانی بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور
دستگاه حکومت شام مي بودند، اما در لشکر امام حسن (ع ) چهره های تابناک شيعيانی
ديده مي شد مانند حجر بن عدي ، ابو ايوب انصاري ، و عدی بن حاتم ... که به تعبير
امام (ع ) " يک تن از آنان افزون از يک لشکر بود ". اما در برابر اين بزرگان ،
افراد سست عنصری نيز بودند که جنگ را با گريز جواب می دادند، و در نفاق افکنی
توانايی داشتند، و فريفته زر و زيور دنيا مي شدند. امام حسن (ع ) از آغاز اين
ناهماهنگی بيمناک بود.
مجموع نيروهای نظامی عراق را 350هزار نوشته اند.
امام حسن (ع ) در مسجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهيان را به عزيمت بسوی
" نخيله " تحريض فرمود. عدی بن خاتم نخسين کسی بود که پای در رکاب نهاد و فرمان
امام را اطاعت کرد. بسياری کسان ديگر نيز از او پيروی کردند.
امام حسن (ع ) عبيد الله بن عباس را که از خويشان امام و از نخستين افرادی بود
که مردم را به بيعت امام تشويق کرد، با دوازده هزار نفر به " مسکن " که شمالی
ترين نقطه در عراق هاشمی بود اعزام فرمود. اما وسوسه های معاويه او را تحت تأثير
قرار داد و مطمئن ترين فرمانده امام را، معاويه در مقابل يک ميليون درم که
نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتيجه ، هشت هزار نفر از دوازده
هزار نفر سپاهی نيز به دنبال او از به اردوگاه شتافتند و دين خود را به دنيا
فروختند.
پس از عبيد الله بن عباس ، نوبت فرماندهی به قيس بن سعد رسيد. لشکريان
معاويه و منافقان با شايعه مقتول شدن او، روحيه سپاهيان امام حسن (ع ) را ضعيف
نمودند. عده ای از کارگزاران معاويه که به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (ع )
ملاقات کردند، نيز زمزمه پذيرش صلح را بوسيله امام (ع ) در بين مردم شايع کردند.
از طرفی يکی از خوارج تروريست نيزه ای بر ران حضرت امام حسن زد. به حدی که
استخوان ران آن حضرت آسيب ديد و جراحتی سخت در ران آن حضرت پديد آمد. بهر
حال وضعی برای امام (ع ) پيش آمد که جز " صلح " با معاويه ، راه حل ديگری نماند.
باري ، معاويه وقتی وضع را مساعد يافت ، امام حسن (ع ) پيشنهاد صلح
کرد. امام حسن برای مشورت با سپاهيان خود خطبه ای ايراد فرمود و آنها را به
جانبازی و يا صلح - يکی از اين دو راه تحريک و تشويق فرمود. عده زيادی خواهان
صلح بودند. عده ای نيز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام پيشنهاد صلح
معاويه مورد قبول امام حسن واقع شد، ولی اين فقط بدين منظور بود که او را در
قيد و بند شرايط و تعهداتی گرفتار سازد که معلوم بود کسی چون معاويه دير زمانی
پای بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آينده نزديکی آنها را يکی پس از ديگری
زير پای خواهد نهاد، و در نتيجه ، ماهيت ناپاک معاويه و عهد شکنی های او و عدم
پای بندی او به دين و پيمان ، بر همه مردم آشکار خواهد شد. و نيز امام حسن (ع )
با پذيرش صلح از بردار کشی و خونريزی که هدف اصلی معاويه بود و مي خواست
ريشه شيعه و شيعيان آل علی (ع ) را بهر قيمتی هست ، قطع کند، جلوگيری فرمود.
بدين صورت چهره تابناک امام حسن (ع ) - همچنان که جد بزرگوار رسول الله (ص )
پيش بينی فرمود بود - بعنوان " مصلح اکبر" در افق اسلام نمودار شد. معاويه در
پيشنهاد صلح هدفی جز ماديات محدود نداشت و مي خواست که بر حکومت استيلا يابد.
اما امام حسن (ع ) بدين امر راضی نشد مگر بدين جهت که مکتب خود و اصول فکری خود
را از انقراض محفوخ بدارد و شيعيان خود را از نابودی برهاند.
از شرطهايی که در قرار داد صلح آمده بود اينهاست :
معاويه موظف است درميان مردم به کتاب و خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سيرت
خلفای شايسته عمل کند و بعد از خود کسی را بعنوان خليفه تعيين ننمايد و مکری عليه
امام حسن (ع ) و اولاد علی (ع ) و شيعيان آنها درهيچ جای کشور اسلامی نينديشد. و نيز
سب و لعن بر علی (ع ) را موقوف دارد و ضرر و زيانی به هيج فرد مسلمانی نرساند.
بر اين پيمان ، خدا و رسول خدا(ص ) و عده زيادی را شاهد گرفتند. معاويه به کوفه
آمد با افراد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شود و مسلمانان در جريان
امر قرار گيرند. سيل جمعيت بسوی کوفه روان شد.
ابتدا معاويه بر منبر آمد و سخنی چند گفت از جمله آنکه : " هان ای اهل کوفه
مي پينداريد که به خاطر نماز و روزه و زکوة وحج با شما جنگيدم ؟ با اينکه
مي دانسته ام شما به جنگ بر خواستم که بر شما حکمرانی کنم و زمام امر شما را
بدست گيرم ، و اينک خدا مرا بدين خواسته نايل آورد، هر چند شما خوش نداريد،
اکنون بدانيد هر خونی که در اين فتنه بر زمين ريخته شود هدر است و هر عهدی که
با کسی بسته ام زير دوپای من است ".
بدين طريق عهد نامه ای را که خود نوشته و پيشنهاد کرده و پای آنرا مهر نهاده
بود زير هر دوپای خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد!
سپس حسن بن علی (ع ) با شکوه و وقار امامت - چنانکه چشمها را خيره و حاضران
رابه احترام وادار مي کرد- بر منبر بر آمد و خطبه تاريخی مهمی ايراد کرد.
پس از حمد و ثنای خداوند جهان و درود فراوان بر رسول الله (ص ) چنين فرمود:
" ...به سوگند خدا من اميد مي دارم که خيرخواه ترين خلق برای خلق باشم و سپاس
و منت خدای را که کينه هيچ مسلمانی را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند
وناروا برای هيچ مسلمانی نيستم ..." سپس فرمود: " معاويه چنين پنداشته که من او
را شايسته خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام . او دروغ می گويد. ما در
کتاب خدای عز و جل و به قضاوت پيامبرش از همه کس به حکومت اوليتريم و لحظه ای
که رسول خدا وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم ". آنگاه به جريان
غدير خم و غصب خلافت پدرش علی (ع ) و انحراف خلافت از مسير حقيقي اش اشاره کرد
و فرمود: " اين انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان - يعنی معاويه
و يارانش - نيز در خلافت طمع کردند ".
چون معاويه در سخنان خود به علی (ع ) ناسزا گفت ، حضرت امام حسن (ع ) پس از
معرفی خود و برتری نسب و حسب خود و بر معاويه نفرين فرستاد و عده زيادی از
مسلمانان در حضور معاويه آمين گفتند. و ما نيز آمين مي گوييم .
اما حسن (ع ) پس از چند روزی آماده حرکت به مدينه شد.
معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامی را در زير تسلط خود آورده وارد عراق شد، و
در سخنرانی عمومی رسمي ، شرايط صلح را زير پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد،
و سخت ترين فشار و شکنجه را بر اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت .
امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشيد، در نهايت شدت و
اختناق زندگی کرد و هيچگونه امنيتی نداشت ، حتی در خانه نيز در آرامش نبود. سر
انجام در سال پنجاهم هجری به تحريک معاويه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهيد
و در بقيع مدفون شد .
همسران و فرزندان امام حسن (ع )
دشمنان و تاريخ نويسان خود فروخته و مغرض در مورد تعداد همسران امام
حسن (ع ) داستانها پرداخته و حتی دوستان ساده دل سخنانی بهم بافته اند. اما آنچه
تاريخ های صحيح نگاشته اند همسران امام (ع ) عبارتند از:
" ام الحق " دختر طلحه بن عبيد الله - " حفصه " دختر عبد الرحمن بن ابی بکر
- " هند " دختر سهيل بن عمد و " جعده " دختر اشعث بن قيس .
بياد نداريم که تعداد همسران حضرت در طول زندگيش از هشت يا ده به اختلاف دو
روايت تجاوز کرده باشند. با اين توجه که " ام ولد" هايش هم داخل در همين عددند.
" ام ولد " کنيزی است که از صاحب خود دارای فرزند مي شود و همين امر موجب
آزادی او پس از مرگ صاحبش مي باشد .
فرزند آن حضرت از دختر و پسر 15نفر بوده اند بنامهاي : زيد، حسن ، عمرو،
قاسم ، عبد الله ، عبد الرحمن ، حسن اثرم ، طلحه ، ام الحسن ، ام الحسين ، فاطمه ،
ام سلمه ، رقيه ، ام عبد الله ، و فاطمه .
و نسل او فقط از دو پسرش حسن و زيد باقی ماند و از غير اين دو انتساب با
آن حضرت درست نيست .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:44  توسط Dj Mehr 1980
|
پيشواى دوم جهان تشيع، اولين ثمره زندگى مشترك على عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام در نيمه ماه مبارك رمضان سال سوم هجرى در «مدينة الرسول» ديده به جهان گشود. (1) وقتى خبر ولادت امام مجتبى به گوش پيامبر گرامى اسلام رسيد، شادى و خوشحالى در رخسار مبارك آن حضرت نمايان شد. مردم شادى كنان مىآمدند و به پيامبر صلى الله عليه و آله و على و زهرا عليهماالسلام تبريك مىگفتند، رسول خدا در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت. (2)
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در روز هفتم ولادت، گوسفندى را عقيقه ( و قربانى) كرد و در هنگام كشتن گوسفند، اين دعا را خواند: « بسم الله عقيقة عن الحسن، اللهم عظمها بعظمة و لحمها بلحمه شعرها بشعره . اللهم اجعلها وقاء لمحمد و آله (3)؛ بنام خدا، [اين] عقيقهاى است از جانب حسن، خدايا! استخوان عقيقه در مقابل استخوان حسن، و گوشتش در برابر گوشت او . خدايا! عقيقه را وسيله حفظ محمد و آل محمد قرار ده .»
سپس پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله موهاى سر او را تراشيد و فاطمه زهرا عليهاالسلام هم وزن آن به مستمندان «درهم» نقره سكه دار انفاق نمود. (4) از اين تاريخ آيين عقيقه و صدقه به وزن موهاى سر نوزاد مرسوم شد .
حسن بن على، هفت سال در دوران جدش زندگى كرد و سى سال از همراهى پدرش اميرمؤمنان برخوردار بود. پس از شهادت پدر( در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت و در سال 50 هجرى با توطئه معاويه بر اثر مسموميت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسيد (5) و در قبرستان «بقيع» در مدينه مدفون گشت .
به بهانه ولادت آن بزرگوار، در اين مقاله برآنيم كه گوشههايى از فضائل و مناقب ايشان را بيان كنيم .
فضائل امام حسن عليه السلام
سيوطى در تاريخ خود مىنويسد: «كان الحسن رضى الله عنه له مناقب كثيرة، سيدا حليما، ذا سكينة و وقار و حشمة، جوادا، ممدوحا(6)؛ حسن [بن على داراى امتيازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او [شخصيتى ] بزرگوار، بردبار، با وقار، متين، سخاوتمند، و مورد ستايش بود.»
البته سبط اكبر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بايد چنين باشد، چرا كه متقين بايد داراى فضائل باشند. امام على عليه السلام فرمود: « فالمتقون هم اهل الفضائل (7)؛ پرهيزکاران، اهل فضائل هستند.»
در ذيل برخى از فضائل آن حضرت را بر مىشمريم .
1- محبوب رسول خدا صلى الله عليه و آله
از راههاى شناخت عظمت و برترى يك انسان اين است كه محبوب انسانهاى برتر و با فضيلت باشد. در عالم هستى برتر از خاتم پيامبران صلى الله عليه و آله نداريم و حسن بن على عليهماالسلام سخت محبوب پيغمبر گرامى اسلام بود و اين محبت و دوستى را در گفتار و كردار خويش ظاهر، و به اصحاب خود مىفهماند. بخارى از ابى بكر نقل مىكند كه گفت: «رايت النبى صلى الله عليه و آله على المنبر والحسن بن على معه وهو يقبل على الناس مرة و ينظر اليه مرة و يقول: ابنى هذا سيد(8)؛ ديدم نبى اكرم صلى الله عليه و آله را كه بر فراز منبر بود، و حسن بن على هم با او بود. او گاهى به مردم رو مىكرد و گاهى به حسن، و مىفرمود: اين فرزند من [سيد و] آقاست .» و مىفرمود: «من احب الحسن والحسين فقد احبنى ومن ابغضهما فقد ابغضنى (9)؛ هر كه حسن و حسين را دوست بدارد، مرا دوست دارد، و هر كه با آن دو دشمنى كند با من دشمنى كرده است.»
در اين حديث علاوه بر محبوبيت امام حسن عليه السلام در نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله كه خود نشانه فضيلت است، محبت او و برادرش حسين عليه السلام معيار فضيلت و خوبىها قرار داده شده است، چنان كه دشمنى آن دو، نشانه مبغوضيت نزد رسول خدا و پليدى است.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در جاى ديگرى فرمود: «هما سيدا شباب اهل الجنة و هما ريحانتى (10)؛ آن دو (حسن و حسين) آقاى جوانان بهشت و ريحانه من هستند.»
2- عبادت و خوف از خدا
بندگى رمز پيشرفت اولياء الهى و زمينه ساز رسيدن به اوج كمالات و فتح قله سعادت است. با عبادت، انسان محبوب خدا شده و به او تقرب مىيابد .
اگر ايوب و داوود و ديگر پيامبران الهى مدال افتخار دارند، به خاطر بندگى خداست كه خداوند با عبارت «نعم العبد» (11) آنان را ستوده است . و اگر خضر نبى علم لدنى داشت و پيغمبر اولوالعزمى همچون موسى عليه السلام شاگردى او مىكرد و جدايى از او را تلخترين حادثه زندگى مىدانست، در اثر بندگى او بود . قرآن كريم نام حضرت خضر را نياورد بلكه فرمود: «فوجدا عبدا من عبادنا» (12)؛ « بندهاى از بندگان ما را يافتند.» كه نشان دهنده مقام بندگى و عبوديت در پيشگاه خداوند است . و اگر پيامبر خاتم، محمد مصطفى صلى الله عليه و آله به اوج قله مكاشفه و دريافت آخرين دين الهى دست يازيد، بر اثر بندگى بود، از اين رو در شبانه روز حداقل ده نوبت عرضه مىداريم: «اشهد ان محمدا عبده ورسوله؛ شهادت مىدهم كه محمد صلى الله عليه و آله بنده و رسول خداست.» خداوند هدف از آفرينش انسان را بندگى مىداند و مىفرمايد: «ما خلقت الجن والانس الا ليعبدون» (13)؛ «من جن و انس را نيافريدم جز براى اين كه عبادت كنند.»
راستى بندگى چه اكسيرى است كه در دسترس همگان قرار دارد، ولى اكثر مردم از آن بىخبر و نسبت به آن بىتوجهاند . در حالى كه تمام عزتها، سربلندىها و افتخارها، زير سايه بندگى است .
امام مجتبى عليه السلام مىفرمايد: «اذا اردت عزا بلا عشيرة، وهيبة بلا سلطان فاخرج من ذل معصية الله الى عز طاعة الله (14)؛ هر گاه اراده عزتى بدون دار و دسته، و هيبتى بدون سلطنت داشتى، از خوارى معصيت الهى بيرون آمده، به سوى عزت طاعت خداوند رو كن.»
از مصاديق كامل بندگان مقرب الهى، امام حسن مجتبى عليه السلام است كه در تمام حالات رو به سوى خدا داشت، خود را در محضر او مىديد و خوف عظمت الهى سراسر وجود او را پر كرده، و تمام هستى او را فرا گرفته بود.
در ذيل به نمونههايى در اين زمينه اشاره مىشود:
الف) هنگام وضو
آن حضرت هنگام وضو گرفتن بدنش مىلرزيد، و چهرهاش زرد مىشد، از او درباره راز اين امر سؤال شد، فرمود: «حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله (15)؛ بر هر كسى كه در پيشگاه خداوند مىايستد لازم است كه [از عظمت الهى] رنگش زرد و اندامش به لرزه افتد.»
ب) هنگام ورود به مسجد
وقتى كه در آستانه مسجد قرار مىگرفت، سر به سوى آسمان بلند مىكرد و عرضه مىداشت: «الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسىء، فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم (16)؛ خدايا ميهمانت درب خانهات ايستاده، اى احسان كننده! [بنده] گنه كار به سوى تو آمد، به خوبى آنچه نزد توست، از بدى آنچه نزد من است درگذر. اى [خداى] بخشنده.»
ج) در وقت نماز و در هر حال
امام صادق عليه السلام مىفرمايد:« ان الحسن بن على كان اعبد الناس فى زمانه و ازهدهم و افضلهم و كان اذا حج حج ماشيا و ربما مشى حافيا و كان اذا ذكر الموت بكى و اذا ذكر القبر بكى، و اذا ذكر البعث و النشور بكى، و اذا ذكر الممر على الصراط بكى و اذا ذكرالعرض على الله تعالى ذكره شهق شهقة يغشى عليه منها و كان اذا قام فى صلاته ترتعد فرائضه بين يدى ربه عزوجل و كان اذا ذكر الجنة و النار اضطرب اضطراب السليم و سال الله الجنة (17)؛ امام حسن عليه السلام عابدترين، زاهدترين و برترين مردم زمان خويش بود، هرگاه حج به جا مىآورد پياده و گاهى پا برهنه بود، هميشه اين گونه بود كه اگر يادى از مرگ و قبر و قيامت مىكرد گريه مىكرد. وقتى يادى از گذشتن از صراط مىكرد، گريه مىكرد، وقتى يادى از عرضه شدن در پيشگاه الهى [براى حساب و كتاب] مىكرد، صداى حضرت بلند مىشد، تا آنجا كه غش مىكرد [ و بيهوش مىافتاد]، و هر گاه براى نماز مىايستاد، بند بند وجود او در مقابل خدايش مىلرزيد و هر وقت از بهشت و جهنم ياد مىكرد، مانند مار گزيده مىپيچيد، و از خداوند بهشت را درخواست مىكرد.»
د) بعد از نماز
در حالات آن حضرت نوشتهاند: «ان الحسن كان اذا فرغ من الفجر لم يتكلم حتى تطلع الشمس (18)؛ امام حسن عليه السلام همواره چنين بود كه وقتى از نماز صبح فارغ مىشد، [باز هم بر سجاده خويش مىنشست و عبادت خدا مىكرد، ] با هيچ كس [در آن حال ] سخن نمىگفت: تا آنگاه كه خورشيد طلوع مىكرد.»
ه) هنگام خواندن قرآن
در هنگام قرائت قرآن، وقتى به آيه « يا ايها الذين آمنوا» مىرسيد، مىگفت: «لبيك اللهم لبيك (19)؛ اجابت كردم خدايا، اجابت كردم .»
و) هنگام مرگ و شهادت
آن حضرت هيچگاه خدا را فراموش نكرد و در تمام عمر خويش به ياد محبوب بود. از دورى دوست و خوف و عظمت او اشك مىريخت؛ در نماز، در حال خواندن قرآن، ... و تا آخرين لحظه، حتى آنگاه كه در بستر شهادت قرار گرفت، گريهاش شدت گرفت، عرض كردند: اى پسر رسول خدا! گريه مىكنى در حالى كه محبوب رسول خدا هستى و رسول خدا درباره تو بسيار تعريف كرد و سخن گفت و تو بيست نوبت پياده به حج مشرف شدى . فرمود: «انما ابكى لخصلتين؛ لهول المطلع و فراق الاحبة (20)؛ به خاطر دو چيز مىگريم؛ وحشت آنچه در پيش دارم و جدائى دوستان .»
3- علم الهى
مهمترين امتياز انسان نسبت به ساير موجودات - حتى ملائكه - دانش و بينش است . در قرآن كريم آمده است: « وعلم آدم الاسماء كلها ثم عرضهم على الملائكة فقال انبئونى باسماء هؤلاء ان كنتم صادقين قالوا سبحانك لا علم لنا الا ما علمتنا» (21)؛ علم اسماء [علم اسرار آفرينش و نامگذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت، بعد آنها را به فرشتگان عرضه داشت و فرمود: اگر راست مىگوييد، اسامى اينها را به من خبر دهيد. عرض كردند: تو منزهى، ما چيزى جز آنچه به ما تعليم دادهاى نمىدانيم .»
برترين علمها، علمى است كه مستقيما از ذات الهى به شخصى افاضه شود كه به آن علم « لدنى» گفته مىشود. خداوند در مورد حضرت خضر عليه السلام مىفرمايد: « وعلمناه من لدنا علما»(22)؛ «علم فراوانى از نزد خود به او آموختهايم .»
امام حسن مجتبى عليه السلام داراى چنين علمى بود . به برخى روايات در اين زمينه توجه كنيد:
1- عثمان بن عفان درباره علم امام حسن عليه السلام خطاب به شخصى كه در نزد او حاضر بود مىگويد: «ومن لك بمثل هؤلاء الفتية اولئك فطموا العلم فطما و حازوا الخير والحكمة (23)؛ كجا مىتوانى مثل اين جوانها را پيدا كنى؟ آنان [از خاندانى هستند] كه كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلتند.»
2- امام على عليه السلام درباره فرزندش امام حسن عليه السلام بعد از شنيدن سخنان او با ابوسفيان در حالى كه كودكى چهارساله بيش نبود، فرمود: «الحمد لله الذى جعل فى آل محمد من ذرية محمد المصطفى نظير يحيى بن زكريا « وآتيناه الحكم صبيا» (24)؛ سپاس خداى را كه در ميان آل محمد و در نسل پيامبر خدا، كسى را قرار داد كه همچون يحيى بن زكرياست. [ كه خداوند در مورد او فرمود:] به وى علم و دانش در كودكى عطا كرديم .»
3- معاويه، به امام حسن مجتبى عليه السلام عرض كرد: شنيدهام رسول خدا مقدار خرماى درخت را مىدانست، آيا چيزى از آن علم (الهى) در نزد شما هم وجود دارد؟ شيعيان شما چنين مىپندارند كه شما به همه چيز؛ آنچه در زمين است و هر چه در آسمان است آگاهى داريد. حضرت فرمود: «ان رسول الله صلى الله عليه و آله كان يخرص كيلا و انا اخرص عددا (25)؛ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله [مقدار] وزن و پيمانه [درخت خرما] را مىگفت و من عدد آن را مىگويم .» معاويه گفت: اين درخت خرما چند عدد خرما دارد؟ حضرت فرمود: چهار هزار و چهار عدد. دانههاى خرما را شمردند و ديدند همان مقدار است كه حضرت فرموده است .
4- شجاعت و شهامت
از صفات بارز پرواپيشگان و اولياء خداوند، اين است كه خدا در نظر آنان بزرگ و غير او در نظرشان كوچك مىباشد. اميرالمؤمنين على عليه السلام درباره متقين مىفرمايد: «عظم الخالق فى انفسهم فصغر ما دونه فى اعينهم (26)؛ خالق در جان آنان بزرگ است پس غير او در چشمشان كوچك مىباشد.» سّر شجاعت اولياى الهى نيز در همين است .
بعضى مىپندارند كه شجاعت امام حسن عليه السلام كمتر از ائمه ديگر بوده است . براى اين كه نادرستى اين پندار روشن شود به نمونههايى از شهامت آن حضرت اشاره مىشود:
1- به نقل برخى از مورخان مانند «ابن اثير»، «ابن خلدون»، «سيد هاشم معروف الحسنى» و «باقر شريف قرشى»، امام حسن عليه السلام به همراه برادرش امام حسين عليه السلام در فتح شمال آفريقا با ده هزار رزمنده شركت كردند. (27)
همچنين به نقل از «طبرى» و «ابن اثير»، امام حسن عليه السلام و برادرش امام حسين عليه السلام در فتح طبرستان در سال سى هجرى در كنار ديگر رزمندگان اسلام حضور داشتند. (28)
ابونعيم اصفهانى مىنويسد: امام حسن عليه السلام در فتوحات ايران شركت داشت و در اصفهان و گرگان كنار رزمندگان اسلام بود. (29)
2- امام مجتبى عليه السلام در جنگ جمل، در ركاب پدر خود اميرالمؤمنين عليه السلام در خط مقدم جبهه مىجنگيد و از ياران دلاور و شجاع على عليه السلام سبقت مىگرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مىكرد. (30)
پيش از شروع جنگ نيز، به دستور پدر، همراه عمار ياسر و تنى چند از ياران، وارد كوفه شدند و مردم كوفه را جهت شركت در اين جهاد دعوت كرد. (31)
او وقتى وارد كوفه شد كه هنوز «ابوموسى اشعرى» ، يكى از مهرههاى حكومت عثمان بر سر كار بود و با حكومت عادلانه اميرمؤمنان عليه السلام مخالفت نموده، از جنبش و حركت مسلمانان در جهت پشتيبانى از مبارزه آن حضرت با پيمان شكنان جلوگيرى مىكرد. با اين حال حسن بن على عليهماالسلام متجاوز از 9 هزار نفر از شهر كوفه به ميدان جنگ گسيل داشت. (32)
3- آن حضرت در جنگ صفين، در بسيج عمومى نيروها و گسيل داشتن ارتش اميرمؤمنان عليه السلام براى جنگ با معاويه، نقش مهمى به عهده داشت و با سخنان پرشور و مهيج خويش، مردم كوفه را به جهاد در ركاب على عليه السلام و سركوبى خائنان و دشمنان اسلام دعوت نمود. (33)
آمادگى او براى جانبازى در راه حق به قدرى بود كه اميرمؤمنان، در جنگ صفين از ياران خود خواست كه او و برادرش حسين عليه السلام را از پيشتازى در جنگ با دشمن باز دارند، تا نسل پيامبر صلى الله عليه و آله با كشته شدن اين دو شخصيت از بين نرود. (34)
آنچه بيان شد، و موارد مشابه آن، نشان از آن دارد كه امام حسن مجتبى عليه السلام فردى سخت شجاع و با شهامت بوده، هرگز ترس و بيم در وجود او راه نداشته است.
آن حضرت در پيشرفت اسلام از هيچگونه جانبازى دريغ نمىورزيد و همواره آماده جهاد و مبارزه در راه خدا بود .
5- معاشرت و اخلاق
امام حسن مجتبى عليه السلام تجسم عالى فضايل انسانى بود. او مقتداى پاكان و صالحان بود و خود بهره بسيار از خلق و خوى رسول خدا صلى الله عليه و آله داشت .
«علامه مجلسى» مىنويسد: مردى از شام به تحريك معاويه به امام مجتبى عليه السلام ناسزا گفت . امام مجتبى عليه السلام صبر كرد تا سخن او به پايان رسيد، آنگاه به سوى او رفت، تبسمى كرد و به او سلام كرد و سپس فرمود: پير مرد! فكر مىكنم غريب هستى و شايد در اشتباه افتادهاى . اگر به چيزى نيازى دارى، برآورده كنيم، اگر راهنمايى مىخواهى، راهنمائيت كنيم و اگر گرسنهاى سيرت كنيم، اگر برهنهاى لباست دهيم، و اگر نيازمندى، بىنيازت كنيم، اگر جا و مكان ندارى، مسكنت دهيم، و مىتوانى تا برگشتنت ميهمان ما باشى و ... .
مرد شامى در برابر اين خلق عظيم شرمنده شد، گريه كرد و گفت: «اشهد انك خليفة الله فى ارضه، الله اعلم حيث يجعل رسالته؛ گواهى مىدهم كه تو جانشين خدا در زمين هستى، خدا بهتر مىداند كه رسالت خويش را كجا قرار دهد.» و سپس فرمود: تو و پدرت نزد من مبغوضترين افراد بوديد، ولى اكنون محبوبترين افراد در نزدم هستيد. (35)
6- سخاوت و فريادرسى از محرومان
در آيين اسلام، ثروتمندان، مسؤوليت سنگينى در برابر مستمندان و تهيدستان اجتماع دارند و به حكم پيوند عميق معنوى و برادرى دينى، بايد همواره در تامين نيازمندىهاى محرومان كوشا باشند. پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و پيشوايان دينى ما، نه تنها سفارشهاى مؤكدى در اين زمينه نمودهاند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجستهاى از انسان دوستى و ضعيف نوازى به شمار مىرفتند.
پيشواى دوم شيعيان، در بذل و بخشش و دستگيرى از بيچارگان، سر آمد روزگار خويش و آرام بخش دلهاى دردمند و نقطه اميد درماندگان بود . هيچ آزرده دلى نزد آن حضرت شرح پريشانى نمىكرد، جز آن كه مرهمى بر دل آزرده او مىنهاد و گاهى پيش از آن كه مستمندى اظهار احتياج كند و عرق شرم بريزد، احتياج او را بر طرف مىساخت و اجازه نمىداد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!
آن حضرت دو بار تمامى دارايى خويش را در راه خدا داد، و سه بار تمام اموال خود را با خدا تقسيم كرد و نصف اموال را به مستمندان بخشيد. (36)
در اينجا به نمونههايى از انفاقهاى آن حضرت اشاره مىشود:
1- روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود، مرد فقيرى از او كمك مالى خواست، عثمان پنج درهم به وى داد، مرد فقير گفت: مرا نزد كسى راهنمايى كن كه كمك بيشترى نمايد . عثمان به امام حسن و امام حسين عليهماالسلام اشاره كرد، وى پيش آنها رفت و درخواست كمك نمود . امام مجتبى عليه السلام فرمود: «ان المسالة لا تحل الا فى احدى ثلاث دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع (37)؛ درخواست كردن از ديگران جايز نيست مگر در سه مورد: ديهاى به گردن انسان باشد كه از پرداخت آن عاجز است، يا بدهى و دينى كمرشكن داشته باشد كه توان اداى آن را ندارد، و يا فقير و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد.» كداميك از اين موارد براى تو پيش آمده است؟ عرض كرد: اتفاقا گرفتارى من يكى از همين سه چيز است .
آنگاه حضرت پنجاه دينار به وى داد و به پيروى از آن حضرت، حسين بن على عليهماالسلام چهل و نه دينار به او عطا كرد.
فقير هنگام برگشت از كنار عثمان گذشت، عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: تو كمك كردى ولى هيچ نپرسيدى پول را براى چه منظورى مىخواهم؟ اما حسن بن على در مورد مصرف پول از من سؤال كرد، آنگاه پنجاه دينار عطا فرمود .
عثمان گفت: اين خاندان كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلتند . نظير آنها را كى مىتوان يافت؟ (38)
2- ابى عتيق به دنبال آن حضرت راه افتاد، حضرت با تبسم به او فرمود: حاجتى دارى؟ عرض كرد بله، از اسبت خوشم آمده است . حضرت از اسب پايين آمد و آن را به او بخشيد. (39)
3- كمك غيرمستقيم: همت بلند و طبع عالى حضرت مجتبى عليه السلام اجازه نمىداد كسى از در خانه او نااميد برگردد و گاه كه كمك مستقيم مقدور حضرت نبود، به طور غير مستقيم در رفع نيازمندىهاى افراد كوشش مىكرد و با تدبيرى خاص گره از مشكلات گرفتاران مىگشود .
روزى مرد فقيرى به آن بزرگوار مراجعه كرد و درخواست كمك نمود . اتفاقا در آن هنگام امام مجتبى عليه السلام پولى در دست نداشت و از طرف ديگر از اين كه فرد تهيدستى از درخانهاش نااميد برگردد شرمسار بود . از اين رو فرمود: آيا حاضرى تو را به كارى راهنمايى كنم كه به مقصودت برسى؟ گفت: چه كارى؟ فرمود: امروز دختر خليفه از دنيا رفته و خليفه عزادار شده، ولى هنوز كسى به او تسليت نگفته است . نزد خليفه مىروى و با سخنانى كه به تو ياد مىدهم، به وى تسليت مىگويى و از اين راه به هدف خود مىرسى . گفت: چگونه تسليت بگويم؟ فرمود: وقتى نزد خليفه رسيدى بگو «الحمد لله الذى سترها بجلوسك على قبرها ولاهتكها بجلوسها على قبرك؛ حمد خدا را كه او را با نشستن تو بر قبرش پوشيده داشت و با نشستنش بر قبرت مورد هتك حرمت قرار نداد .» يعنى اگر دخترت پيش از تو از دنيا رفت و در زير خاك پنهان شد، زير سايه پدر بود، ولى اگر تو پيش از او از دنيا مىرفتى، دخترت پس از مرگ تو در به در مىشد و ممكن بود مورد هتك حرمت واقع شود .
مرد فقير به اين ترتيب عمل كرد . اين جملههاى عاطفى در روان خليفه اثر عميقى بر جاى نهاد و از حزن و اندوه وى كاست و دستور داد جايزهاى به وى بدهند . آنگاه پرسيد: اين سخن از آن خودت بود؟ گفت: نه، حسن بن على عليهماالسلام آن را به من آموخته است . خليفه گفت: راست مىگويى، او منبع سخنان فصيح و شيرين است .
پىنوشتها:
1- محمد باقر مجلسى، بحارالانوار، (بيروت، داراالاحياء التراث العربى)، ج44، ص134 و 144 .
2- همان، ج43، ص282 .
3- هاشم معروف الحسنى، سيرة الائمة الاثنى عشر، ( قم، منشورات الشريف الرضى) ج1، ص462 .
4- همان، ص257 .
5- بحار الانوار، ( پيشين)، ج44، ص134 .
6 - سيوطى، تاريخ الخلفا، ( بغداد، مكتبة المثنى، 1383 ه . ق) ص189.
7- نهج البلاغه، ترجمه محمد دشتى، خطبه 193، ص402 .
8- محمد بن اسماعيل بخارى، الجامع الصحيح، (بيروت، دار احياء التراث العربى) ج3، ص31 .
9- بحار الانوار، (پيشين)، ج 43، ص 264 .
10- ر . ك: بحارالانوار، ج43، ص262 .
11- ص/30 و 44 .
12- كهف/69 .
13- ذاريات/56 .
14- بحار الانوار، (پيشين)، ج44، ص139 .
15- همان، ج 43، ص 339 .
16- همان .
17- همان، ج43، ص331، روايت 1 .
18- همان، ج43، ص339 .
19- همان، ص331 .
20- همان، ج43، ص332 .
21- بقره/31- 32 .
22- كهف/65 .
23- بحار الانوار، (پيشين)، ج43، ص332- 333، روايت 4 .
24- همان، ج43، ص326، حديث 6، و ر . ك: مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص6 .
25- همان، ج43، ص329، حديث 9.
26- نهج البلاغه، فيض الاسلام، خطبه 182.
27- هاشم معروف الحسنى، سيرة الائمة الاثنى عشر، قم منشورات الشريف الرضى، ج2، ص16/ حقايق پنهان، ص117 .
28- همان .
29- اخبار اصفهان، ج1، ص43- 47 / حقايق پنهان، ص117.
30- ابن شهرآشوب، مناقب آل ابى طالب، ( قم، مؤسسه انتشارات علامه)، ج4، ص21.
31- ابن واضح، تاريخ يعقوبى، (نجف، منشورات المكتبة الحيدريه، 1384 ه . ق)، ج2، ص170.
32- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، (بيروت، دارصادر)، ج3، ص231.
33- نصربن مزاحم، واقعه صفين، (قم، مكتبة بصيرتى، 1382 ه . ق)، ص113.
34- ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، (قاهره، داراحياء الكتب العربية، 1961 م)، ج11، ص25.
35- بحار الانوار، (پيشين)، ج43، ص344، ذيل روايت 16.
36- همان، ص339، ذيل روايت 13/ تاريخ يعقوبى (پيشين)، ج2، ص215.
37- وسائل الشيعه، ج 9، ص 447 .
38- بحارالانوار، (پيشين)، ج43، ص333- 332، حديث 4 .
39- همان، ص344.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:42  توسط Dj Mehr 1980
|
ابعاد شخصيت امام مجتبي عليه السلام
دامنه شخصيت بي مانند سبط اکبر پيامبر صلي الله عليه و آله امام حسن مجتبي عليه السلام آنقدر وسيع و گسترده است که آثار و نشانه هاي آن در تمام کتاب هاي حديث، تراجم، سيره، تاريخ و مناقب فراوان به چشم مي خورد.
تواضع، فروتني، خدا ترسي، روابط حسنه، احترام متقابل و کمک به بينوايان از ابعاد برجسته زندگي آن سرور جوانان بهشتي است. آن بزرگوار بازويي علمي، قضايي، و نيرويي بسيار کارآمد براي حکومت علوي و شخص اميرمومنان عليه السلام بوده است.
امام از جمله کساني بود که از آغاز تا پايان به دفاع از حريم رهبري پرداخت و در جنگ هاي جمل، صفين و نهروان فعالانه شرکت جست، بلکه در بسيج نيروها از کوفه براي مقابله با فتنه طلحه و زبير، گام هاي بسيار مثبت و موثري برداشت.
هر چند زندگي پر رنج و محنت امام، پر از مسائل و دشواري ها است اما ما در اينجا فقط به بُعد جايگاه علمي امام مجتبي عليه السلام اشاره مي کنيم.
الف) امام در نگاه پيامبر صلي الله عليه و آله
امام حسن مجتبي عليه السلام کودک بود که پيامبر بزرگوار اسلام از او به عظمت و بزرگي ياد مي کرد. به يقين اين برخوردهاي محبت آميز که هيچگاه در زمان خاص و يا در محدوده خاصي ابراز نمي شد، نشان دهنده اين بود که آن حضرت مي خواست نقاب از چهره امام حسن عليه السلام کنار زده و شخصيت والاي او را بيش از پيش، به مسلمانان معرفي کند.
هادي امت
حذيفه گويد: روزي صحابه رسول خدا صلي الله عليه و آله در نزديکي کوه حرا- يا غير آن - گرد پيامبر جمع شده بودند که حسن در خردسالي با وقار خاصي به جمع آنان پيوست. پيامبر صلي الله عليه و آله با نگاه طولاني که بر او داشت، همه را مخاطب قرار داد و فرمود: "آگاه باشيد که همانا او - حسن- بعد از من راهنما و هدايتگر شما خواهد بود.
مورخان نوشته اند که: روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبي عليه السلام فرمود: همانا حسن ريحانه من است. و اين فرزندم سيد و بزرگ است و به زودي خداوند به دست او بين دو گروه مسلمان، صلح بر قرار خواهد کرد."
او تحفه اي است از خداوند جهان براي من؛ از من خبر خواهد داد و مردم را با آثار باقي مانده از من آشنا خواهد کرد. سنت مرا زنده خواهد کرد و افعال و کردارش نشانگر کارهاي من است. خداوند عنايت و رحمتش را بر او فرو فرستد. رحمت و رضوان خداوند بر کسي باد که حق او را بشناسد و به خاطر من به او احترام نموده و نيکي کند."(1)
مصلح بزرگ
مورخان نوشته اند که: روزي رسول خدا صلي الله عليه و آله ضمن اظهار محبت به امام حسن مجتبي عليه السلام فرمود: همانا حسن ريحانه من است. و اين فرزندم سيد و بزرگ است و به زودي خداوند به دست او بين دو گروه مسلمان، صلح بر قرار خواهد کرد." (2)
ناگفته نماند که اين سخن، يک پيشگويي از رسول خدا صلي الله عليه و آله بود که در آينده بين دو گروه از مسلمانان جنگ و خونريزي خواهد شد و امام حسن عليه السلام بين آن دو صلح و دوستي برقرار خواهد کرد.
طبق نقل تاريخ، امام حسن مجتبي عليه السلام با مشاهده خيانت ياران و فراهم نبودن زمينه جنگ با معاويه، خير و صلاح امت را در اين ديدند که از درگير شدن با معاويه خود داري کرده و با صلح پيشنهادي معاويه، موافقت کنند؛ و در اثر اين صلح، هم مسلمانان را از شر هجوم خارجيان نجات دادند و هم از جنگ و خونريزي جلوگيري کردند. (3)
گواه رسالت نبوي صلي الله عليه و آله
و در ادامه ماجرايي که حذيفه به نقل آن پرداخته بود، آمده است که ناگاه مرد عربي، چماق به دست وارد شد و فرياد برآورد:"کدام يک از شما محمد هستيد؟" ياران رسول خدا، با ناراحتي جلو رفته و گفتند:" چه مي خواهي ؟" رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: "آرام بگيريد." مرد عرب خطاب به پيامبر صلي الله عليه و آله گفت:"تو را دشمن داشتم، و اکنون دشمني من نسبت به تو بيشتر شد. تو ادعاي رسالت و پيامبري کرده اي، دليل و برهانت چيست؟" حضرت فرمود: "چنانچه مايل باشي، عضوي از اعضاي من به تو خبر دهد که برهان و دليلم روشن تر خواهد بود.
"مرد عرب گفت: "مگر عضو انسان هم سخن مي گويد؟!" پيامبر صلي الله عليه و آله فرمود: "آري. حسن جان! برخيز." مرد عرب که گمان مي کرد، پيامبرصلي الله عليه و آله او را مسخره مي کند، گفت: "خود از عهده پاسخگويي بر نمي آيي، خردسالي را از جاي بلند مي کني تا با من صحبت کند؟! "رسول خدا صلي الله عليه و آله فرمود: "به زودي او را آگاه به خواسته هاي خويش خواهي يافت.
يکي از بهترين شواهد و دلايل شخصيت والاي امام حسن مجتبي عليه السلام اين است که وي از همان آغاز جواني، بلکه کودکي، آنچه را که از زبان پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله گرفته بود، سخاوتمندانه در اختيار ديگران قرار مي داد.
" طبق پيش بيني رسول خدا صلي الله عليه و آله امام حسن مجتبي عليه السلام از جاي برخاست و از وضعيت آن مرد عرب و چگونگي گرفتاري وي در بين راه سخن گفت؛ به گونه اي که باعث تعجب و حيرت او شده و گفت: "اي پسر! تو اين مطالب را از کجا مي داني ؟! تو اسرار دل مرا بر ملا ساختي گويي همراه من بوده اي! مگر تو غيب مي داني؟" آنگاه مسلمان شد. (4)
راستي که امام حسن عليه السلام با اين بيانات، برهان و دليل نبوت پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله بوده است؛ چرا که اين عضو کوچک پيامبر آنقدر از خود دانش نشان داد که دشمن را وادار به تسليم و اسلام نمود.
ب) امام در نگاه اميرمومنان عليه السلام
امام حسن مجتبي عليه السلام در نگاه علي عليه السلام شخصيتي بسيار بزرگ و ممتاز بود. حضرت علي عليه السلام از همان دوران کودکي - امام حسن - که آيات الهي را براي مادرش فاطمه زهرا (س) مي خواند، اين گوهر گرانبها را شناخت و در طول سالياني که در کنار يکديگر بودند، همواره از فرزند خود تعريف، تمجيد و تقدير مي کرد. حتي در برخي از موارد، قضاوت يا پاسخ به سوالات علمي را به عهده اش مي گذاشت. نمونه هاي زير، بيانگر شخصيت علمي و جايگاه والاي آن حضرت در نزد پدر بزرگوارش مي باشد.
سخنراني در محضر پدر
روزي امام عليه السلام به فرزند خود فرمود: "برخيز و سخن گوي تا گفتارت را بشنوم." امام حسن عليه السلام عرض کرد: "پدرجان! چگونه سخنراني کنم با اين که رو به روي تو قرار گرفته ام؟!" امام خود را پنهان نمود، به طوري که صداي حسن را مي شنيد. امام حسن عليه السلام برخاست و خطابه خود را شروع کرد و پس از حمد و ثناي الهي، فرمود: "علي، دري است که اگر کسي وارد آن در شود، مومن است و کسي که از آن خارج گردد، کافر است."
در اين هنگام امام علي عليه السلام برخاست و بين دو چشم حسن را بوسيد و سپس فرمود: "ذريه بعضها من بعض و الله سميع عليم" آنها فرزندان و دودماني هستند که بعضي از بعضي ديگر گرفته شده اند و خداوند، شنوا و داناست. (5)
پاسخ به سوالات مرد شامي
روزي يک فرد شامي، نزد امام حسن عليه السلام آمد و خود را از پيروان اميرمومنان معرفي کرد. حضرت به وي فرمود: "تو از پيروان ما نيستي بلکه براي پادشاه کشور روم سوال هايي پيش آمده و پيکش را نزد معاويه فرستاده، او در جواب عاجز مانده، تو را به نزد ما فرستاده است.
افراد و گروه ها و شخصيت هاي زيادي در محضر درس امام عليه السلام مي نشستند که يقيناً تاريخ، نام بسياري از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسياري از صحابه رسول خدا و تابعين هستند که از محضر پر فيض امام حسن عليه السلام استفاده کرده اند.
پيش از آن که مرد شامي سوالات خود را مطرح کند، امام حسن عليه السلام لب به سخن گشود و فرمود: "آمده اي که چنين سوال هايي را مطرح کني: فاصله بين حق و باطل چه قدر است؟ بين آسمان و زمين چه قدر فاصله است؟ قوس و قزح چيست؟ کدام چشمه و چاه است که ارواح مشرکان در آن جمع هستند؟ ارواح مومنان در کجا جمع مي شوند؟ خنثي کيست؟ کدام ده چيز است که هر يک سخت تر از ديگري است؟"
مرد عرض کرد:" يا بن رسول الله! درست است، پرسش هاي من همين هاست که فرموديد. سپس امام در حضور پدر به تمام آن پرسش ها پاسخ گفت. وقتي مرد شامي اين پاسخ ها را شنيد، گفت: گواهي مي دهم که تو فرزند رسول خدايي و همانا علي بن ابي طالب سزاوارتر است براي خلافت و جانشيني رسول خدا از معاويه... .(6)
در مسند قضاوت
از ديگر دلايل شخصيت علمي و جايگاه والاي آن حضرت اين است که اميرمومنان عليه السلام از او خواست تا در جرياني بسيار مشکل، داوري کند. او نيز درباره فردي که چاقو در دست داشت و در خرابه اي کنار کشته اي دستگيرش کرده بودند و همچنين درباره فرد ديگري که خود اقرار کرده بود که مقتول در خرابه را، او کشته است؛ چنين قضاوت کرد: "قاتل واقعي با اقرار و صداقتش جان متهم را نجات داد و با اين کار، گويي بشريت را نجات داده است و خداوند فرمود: "و من احياها فکانما احيا الناس جميعا"؛ هر کس انساني را از مرگ رهايي بخشد. چنان است که گويي همه مردم را زنده کرده است. بنابراين، آن دو را آزاد کنيد و ديه مقتول را از بيت المال پرداخت نماييد."(7)
ج) در نگاه امام حسين عليه السلام
با توجه به سال شهادت امام حسن مجتبي عليه السلام، به يقين هيچ معصومي به اندازه امام حسين عليه السلام در کنار برادر خود نبوده است. اين دو امام معصوم نزديک به پنجاه سال در کنار يکديگر زندگي مي کردند. بدين جهت امام حسين عليه السلام بيشتر از هر مسلمان ديگري به شخصيت علمي برادرش پي برده بود، و به ويژه در آن ده سال آخر که امامت و رهبري را عهده دار بود، با نگرش ديگري به امام حسن عليه السلام مي نگريست.
امام حسين عليه السلام ضمن اين که برادر خود را شخصيتي بي مانند مي دانست، او را عالم ترين فرد به تفسير و تاويل و آشنا به تمام علوم و مسائل حکومت و جهان اسلام مي دانست. چنانکه اين نظر را مي توان از برخورد امام حسين عليه السلام با عايشه در تشييع جنازه برادرش به دست آورد.
در تاريخ آمده است هنگامي که امام حسين عليه السلام خواست برادر خود را، بنا به توصيه اش پيش از دفن براي تجديد عهد نزد قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله ببرد، عايشه به تحريک بني اميه از ورود جنازه امام حسن عليه السلام به داخل حجره پيامبر صلي الله عليه و آله جلوگيري کرد. امام در برابر اين اهانت به فرزند پيامبر صلي الله عليه و آله به عايشه فرمود: "اين تو و پدرت بوديد که حرمت و حجاب رسول خدا صلي الله عليه و آله را دريديد و کسي را داخل حجره اش کرديد که پيامبر صلي الله عليه و آله جوارش را دوست نمي داشت و اين که خداوند در فرداي قيامت از تو بازخواست خواهد کرد. بدان اي عايشه! که برادرم داناترين فرد به خدا و رسول او است. و داناتر است به کتاب خدا از اين که بخواهد نسبت به رسول خدا صلي الله عليه و آله پرده دري کند ... (8)
امام حسن و نقل حديث از پيامبر صلي الله عليه و آله
از جمله افرادي که نامش جزو راويان و محدثان از رسول خدا صلي الله عليه و آله در تاريخ ثبت گرديده، امام حسن مجتبي عليه السلام است. امام که در حيات پيامبر صلي الله عليه و آله هنوز ده سال نداشت، با دريافت گفته هاي پيامبر که گاهي آيات وحي بود و گاهي روايات، آنها را از سينه پيامبر به سينه خودش منتقل کرده و سپس به ديگران انتقال مي داد.
امام حسن عليه السلام با شنيدن آيات وحي که بر رسول خدا صلي الله عليه و آله فرود مي آمد، بي درنگ به منزل آمده و آنها را براي مادرش حضرت فاطمه زهرا(س) قرائت مي کرد که اين مساله باعث تعجب امير مومنان عليه السلام شده بود.
آورده اند که: امام مجتبي عليه السلام هفت ساله بود که به همراه پيامبر در مسجد حضور مي يافت و آنگاه که آيات جديد بر او نازل مي شد، همان ها را از زبان جدش مي شنيد و آنگاه که به خانه باز مي گشت، براي مادرش فاطمه تلاوت مي کرد، به گونه اي که هرگاه اميرمومنان وارد خانه مي شد، ملاحظه مي کرد آيات جديدي که بر پيامبر نازل گرديده نزد فاطمه است. از آن حضرت جويا مي شد، فاطمه مي فرمود: از فرزندت حسن.
بدين جهت، روزي علي بن ابي طالب عليه السلام زودتر به خانه آمد و از ديد فرزندش پنهان گشت تا آيات جديد را که بر پيامبر نازل شده بار ديگر از فرزندش بشنود. امام حسن عليه السلام وارد خانه شد؛ همين که خواست آيات قرآن را براي مادرش بخواند، زبانش به لکنت افتاد و از خواندن سريع باز ماند. مادرش شگفت زده شد. امام حسن عليه السلام گفت: مادر! تعجب نکن، گويا شخصيت بزرگي در خانه است که با شنيدن سخنانم، مرا از سخن گفتن باز مي دارد!
در اين هنگام، اميرمومنان عليه السلام از محل اختفا بيرون آمده و فرزندش حسن را در آغوش گرفت و بوسيد. (9)
تدريس معارف الهي
يکي از بهترين شواهد و دلايل شخصيت والاي امام حسن مجتبي عليه السلام اين است که وي از همان آغاز جواني، بلکه کودکي، آنچه را که از زبان پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله گرفته بود، سخاوتمندانه در اختيار ديگران قرار مي داد. ابن الصباغ مالکي درباره اين کلاس پر خير و برکت مي نويسد: درباره حسن بن علي - که درود بر او باد - نقل شده است که در مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله مي نشست و تشنگان معارف اسلامي گرداگردش مي نشستند. او به گونه اي سخن مي گفت که تشنگان علم و معرفت را سيراب نموده و ادله و براهين دشمنان را باطل کند..." (10)
ابن الصباغ سپس به نقل جريان زير پرداخته تا شخصيت علمي امام حسن مجتبي عليه السلام و جايگاه والاي او را در امت اسلامي بيان کرده باشد: علي بن احمد واحدي در تفسير خود آورده است که مردي وارد مسجد رسول الله شده و ملاحظه کرد که شخصي مشغول نقل حديث از پيامبر است. مردم اطراف او را گرفته، به سخنانش گوش مي دادند. پس آن شخص به نزد وي آمده، گفت مراد از شاهد و مشهود - که در آيه شريفه آمده است - چيست؟ پاسخ داد: اما شاهد که روز جمعه است و اما مراد از "مشهود"، روز عرفه مي باشد.
پس، از او گذشته به ديگري برخورد کرد که همانند اولي به نقل حديث پرداخته بود، سوال خود را تکرار کرده از او پرسيد که: مراد از شاهد و مشهود چيست؟ وي پاسخ داد: اما "شاهد" که روز جمعه است و اما مشهود، روز عيد قربان است. آنگاه از کنار آن دو نفر گذشته، گذرش به نوجواني افتاد که چهره اش همانند طلا مي درخشيد که او هم در مسجد، کلاس درس تشکيل داده بود. پس از او در باره شاهد و مشهود پرسيد. وي در پاسخ گفت: آري. اما شاهد، حضرت محمد صلي الله عليه و آله است و اما مشهود، روز قيامت مي باشد.
آنگاه براي گفته خود، اين چنين استدلال کرد: آيا سخن پروردگار را نشنيده اي که مي فرمايد: "يا ايها النبي انا ارسلناک شاهداً و مبشراً و نذيراً" (11) اي پيامبر! ما تو را به عنوان شاهد و بشارت دهنده و بيم دهنده فرستاديم. "ذلک يوم مجموع له الناس و ذلک يوم مشهود" (12) روز قيامت روزي است که همه مردم براي آن جمع مي شوند و آن روز، روزي است که مشهود همگان است. گويد: سپس از نام شخص اول پرسيد، گفتند: ابن عباس است و از دومي که پرسيد: گفتند: ابن عمر است و از شخص سوم که پرسيد، گفتند: وي، حسن بن علي بن ابي طالب است. (13)
جالب اينجاست که بر طبق نقل علامه مجلسي در بحارالانوار: "اين شخص تفسير امام را از شاهد و مشهود، بر ديگر تفسيرها که از عبدالله بن عباس و عبدالله بن عمر شنيده بود، ترجيح داده و آن را پسنديده بود." (14) شايد ديل اين پذيرش، استدلال قوي امام حسن به دو آيه شريفه بوده است.
امام حسن عليه السلام و تربيت شاگردان
امام حسن مجتبي عليه السلام از دوران کودکي سفره علمي خود را پهن کرده و با نقل آيات شريفه و سپس نقل حديث از پيامبر بزرگوار اسلام صلي الله عليه و آله خدمت بزرگي به تشنگان علم و معرفت نمود، به ويژه در ده سال آخر که حوادث دردناکي به مسلمانان، خاصه پيروان اهل بيت روي آورده بود، امام با حلم، بردباري، صبر و حوصله اي که از خود نشان مي دادند، خويشتن را براي هر نوع پاسخ گويي آماده ساخته بودند.
از اين روي، مي بينيم که افراد و گروه ها و شخصيت هاي زيادي در محضر درس امام عليه السلام مي نشستند که يقيناً تاريخ، نام بسياري از آنها را ثبت نکرده است. از جمله بسياري از صحابه رسول خدا و تابعين هستند که از محضر پر فيض امام حسن عليه السلام استفاده کرده اند.
در اينجا برخي از بزرگان شيعه همانند شيخ طوسي در رجال خود، نام برخي از اين شخصيت ها را به عنوان اصحاب امام آورده است که تعداد آنها از چهل و يک نفر نمي گذرد.
اگر چه جاي اين سوال هست که: چگونه ياران امام حسن عليه السلام از چهل و يک نفر تجاوز نمي کردند در حالي که امام نزديک پنجاه سال در بين امت اسلامي زندگي مي کردند؟ و چرا يک مرتبه تعداد 450 يار که براي اميرمومنان عليه السلام ثبت شده، به چهل و يک نفر مي رسد؟ و چرا اين عدد نسبت به امام حسين عليه السلام هم به دو برابر، بلکه بيشتر مي رسد و چرا با مقايسه با ياران امام زين العابدين عليه السلام ياران او يک چهارم مي باشد؟! علت چيست و چرا چنين شده است؟
احتمال دارد شيخ طوسي فقط نام راويان از اصحاب امام حسن عليه السلام را آورده باشد؛ به دليل اين که در بخش آخر کتاب خود به نام عده اي اشاره کرده است که از معصومين عليه السلام روايت نکرده اند.
و احتمال دارد امام در زماني مي زيسته که بيشتر اصحاب پيامبر صلي الله عليه و آله بودند، و آنها به هر دليلي از حضور در پاي درس امام حسن عليه السلام و يا نقل روايت از او، خودداري مي کردند. و نيز محتمل است که تبليغات سوء معاوية بن ابي سفيان تاثير خود را گذارده باشد.
ياران امام حسن مجتبي عليه السلام
نکته جالب توجه اين که ياران امام از نظر عدد، بسيار کم هستند اما بسياري از آنها از شخصيت هاي برجسته عالم اسلام مي باشند. برخي از آنها پيامبر و پنج امام را درک کرده اند؛ همانند جابر بن عبدالله انصاري؛ و برخي ديگر علاوه بر اين که از ياران امام حسن عليه السلام هستند، جزو ياران اميرمومنان بوده اند؛ همانند احنف، اصبغ، جابربن عبدالله، جعيدحبيب، حبه، رشيد، رفاعه، زيد، سليم، سليمان، سويد، ظالم، عمرو بن حمق، عامر، کميل، لوط، ميثم، مسيب و ابواسحاق. و برخي ديگر جزو ياران امام حسين عليه السلام نيز هستند، همانند جابر، جعيد، حبيب، رشيد، زيد، سليم، ظالم، عمرو، کيسان، لواط، ميثم و فاطمه. دسته ديگر از آنها جزو ياران امام سجاد عليه السلام نيز هستند، همانند جابر، رشيد، سليم و ظالم.
و گروهي نيز جزو ياران امام باقرعليه السلام شمرده شده اند؛ همانند جابر بن عبدالله انصاري که در سال 78 ق. به ديدار خدا شتافت. (15)
نکته دوم اين که عده اي از ياران امام حسن عليه السلام همانند حبيب بن مظاهر اسدي، جزو شهداي کربلا هستند. و برخي همانند کميل بن زياد، عمرو بن حمق خزاعي، رشيد هجري و حجربن عدي در راه ولايت و دفاع از اهل بيت عليه السلام به شهادت رسيده اند.
پي نوشت ها:
1- بحار الانوار، ج 43، ص 333.
2- الاصابة في تمييز الصحابه، ج 2، ص 12/ ذخائر العقبي، ص 125.
3- ر. ک: صلح الحسن.
4- بحارالانوار، ج 43، ص 333.
5- همان، ص 351/ اثبات الوصيه، ص 159.
6- احتجاج، طبرسي، ج 1، ص 339 (با تلخيص).
7- کافي، ج 7، ص 289.
8- همان، ج 1، ص 302.
9- بحار الانوار، ج 43، ص 338.
10- الفصول المهمه، ص 137.
11- احزاب، 45.
12- هود، 103.
13- الفصول المهمه، ص .137
14- بحارالانوار، ج 43، ص 345.
15- بهجة الامال، ج 2، ص 480.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:41  توسط Dj Mehr 1980
|
اشاره
زندگى مردان بزرگ خدا هميشه پرحادثه است، حيات درخشان امام حسن (ع) از پر حادثهترين زندگى رادمردان تاريخ است، با اين كه بيش از 48 سال عمر نكرد، و بر اثر زهرى كه مزدوران معاويه به او خوراندند به شهادت رسيد، ولى در همين دوران كوتاه، همواره با باطل گرايان حق ستيز در حال نبرد بود، در عصر پدر، دوش به دوش او با منافقان و منحرفان ستيز كرد، در جنگهاى بزرگ جمل و صفين و نهروان، قهرمانى بى بديل بود، و به طور كلى نام او در پيشانى قاموس رنجها مىدرخشيد. وى در سختترين و تلخترين رخدادها پرچم نهى از منكر، مبارزه با نامردمىها و طاغوت زدايى را برافراشت، و براى تثبيت حكومت حق، ايثارها و جان فشانىها كرد .
آنچه بيش از ديگر ويژگىهاى امام حسن مجتبى (ع) - در زمان حيات و پس از شهادت - از برجستگى برخوردار بود، صبورى و حلم آن حضرت بود كه تاثير بسزايى در زندگى وى و پيروانش داشت . امام عليه السلام آن گونه صبور بود كه صبورى وى زبانزد عام و خاص شد و ضرب المثل «حلم الحسنية» درباره وى رواج يافت . در اين گفتار برآنيم تا ارجمندى حلم و مفهوم آن را مورد بررسى قرار دهيم، آن گاه نتايج درخشان آن را در زندگى امام حسن (ع) بنگريم .
ارجمندى حلم
خداوند در قرآن، حضرت ابراهيم (ع) قهرمان مبارزه توحيدى را چنين تمجيد مىكند: «ان ابراهيم لحليم اواه منيب (1)؛ همانا ابراهيم داراى صفت حلم و بسيار متوكل بر خدا و بازگشت كننده به سوى خدا بود.»
در آيه 101 صافات خداوند مىفرمايد: « فبشرناه بغلام حليم؛ ما ابراهيم را به نوجوانى داراى حلم بشارت داديم .»
منظور از اين فرزند، حضرت اسماعيل (ع) است، كه ابراهيم (ع) از درگاه خدا درخواست فرزندى صالح كرد، و خداوند درخواست او را اجابت نمود، و او را به فرزندى كه داراى خصلت والاى حلم است مژده داد، آن فرزند اسماعيل بود، چنان كه در ماجراى آن ذبح عظيم، حلم و استقامت و صبر انقلابى خود را به خوبى نشان داد.
واژه «حليم» پانزده بار در قرآن بيان شده است كه در يازده مورد از اوصاف خداوندى برشمرده شده (2) و در دو مورد، از اوصاف ابراهيم (ع) و در يك مورد از وصف اسماعيل (ع) و در موردى ديگر در وصف حضرت شعيب (ع) ذكر شده است.
بنابراين «حلم» از ارزشهاى مهم اخلاقى و اسلامى است، و انسانهاى برجسته؛ مانند پيامبران چنين صفتى دارند، و انسانهايى كه صفت حلم را به طور كامل دارند، مظهر يكى از صفات الهى هستند.
در فرهنگ روايى، روايات بىشمارى در تمجيد خصلت ارزشمند حلم از پيامبر(ص) و امامان (ع) به ما رسيده كه نظر شما را به ذكر چند نمونه جلب مىكنيم :
اميرمؤمنان على (ع) فرمود:« كمال العلم الحلم (3)؛ كمال علم به صفت حلم بستگى دارد.»
نيز فرمود: « بوفور العقل يتوفر الحلم (4)؛ آن كس كه عقل سرشار دارد، داراى حلم سرشار خواهد شد.»
امام صادق (ع) فرمود: « الحلم سراج الله (5)؛ حلم، چراغ تابان خدا است.»
مفهوم حلم
لغت شناس معروف قرآن، راغب در كتاب مفردات گويد:« حلم به معناى خويشتن دارى به هنگام هيجان غضب است، و از آن جا كه اين حالت از عقل و خرد ناشى مىشود، گاه به معناى عقل و خرد نيز به كار رفته است.» (6)
بنابراين، انسان داراى حلم، كسى است كه در عين توانايى، در هيچ كارى شتاب نمىكند، و در كيفر مجرمان شتاب زده نمىشود، روحى بزرگ دارد، و بر خشم و احساسات خود، مسلط است .»
چنان كه در روايت آمده، شخصى از امام حسن مجتبى (ع) پرسيد: حلم چيست؟ فرمود: « كظم الغيظ و ملك النفس (7)؛ فرو بردن خشم، و تسلط بر خويشتن است.»
بنابراين، آنچه در ترجمه حلم معروف شده و از آن به عنوان « بردبارى» ياد مىكنند، صحيح به نظر نمىرسد، زيرا حلم به معناى تحمل بار ديگران نيست، بلكه به معناى خويشتن دارى پرصلابت، و نرمش قهرمانانه است، كه پايه استوار براى حفظ اخلاق و ارزشهاى اسلامى است. بر همين اساس اميرمؤمنان على (ع) فرمود: «لا حلم كالصبر والصمت (8)؛ هيچ حلمى مانند استقامت و سكوت نيست.» بنابراين، استقامت و كنترل زبان، از شاخههاى مهم حلم است، پس حلم مفهومى ضد عجز و تسليم دارد .
حلم امام حسن عليه السلام
امام حسن (ع) و ساير امامان (ع) فرهيخته و تربيت شده مكتب قرآن بودند، چنان كه در روايت آمده: كنيزى شاخه گلى را به امام حسن (ع) اهدا نمود، آن حضرت او را آزاد كرد، انس بن مالك به آن حضرت عرض كرد: «آيا شما براى يك شاخه گل ناچيز، او را آزاد كرديد؟»
امام حسن (ع) در پاسخ فرمود: «ادبنا الله تعالى ... ؛ خداوند ما را چنين تربيت كرده است .» آن جا كه مىفرمايد: «اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها او ردوها؛ هنگامى كه كسى به شما تحيت گويد، پاسخ او را به طور بهتر، يا همان گونه بدهيد.» (9) پاسخ بهتر همان آزاد كردن او است.» (10)
حلم امام حسن (ع) از آيات قرآن نشات گرفته بود، از جمله از اين آيه كه خداوند مىفرمايد: «... ادفع بالتي هى احسن فاذا الذى بينك و بينه عداوة كانه ولى حميم؛ ناپسندى را با نيكى دفع كن، كه ناگاه خواهى ديد همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است.» (11)
خصلت حلم امام حسن (ع) در حدى بود كه مروان يكى از دشمنان پركينه خاندان رسالت، كه امام حسن (ع) را بسيار رنج داد و آزرد، گفت: «اين كارها را با كسى انجام دادم كه حلم و خويشتندارى او با كوهها برابرى مىكند.» (12) به عنوان نمونه نظر شما را به فراز تاريخى زير جلب مىكنيم:
پير مردى ناآگاه از اهالى شام در مدينه، امام حسن (ع) را سوار بر مركب ديد، آنچه توانست از آن حضرت بدگويى كرد، وقتى كه فارغ شد، امام حسن (ع) كنار او آمد، و به او سلام كرد، و در حالى كه لبخندى بر چهره داشت به او فرمود: «اى پيرمرد! گمانم غريب هستى، و گويا امورى بر تو اشتباه شده، اگر از ما درخواست رضايت كنى از تو خشنود مىشويم، اگر چيزى از ما بخواهى به تو عطا مىكنيم، اگر از ما راهنمايى بخواهى تو را راهنمايى مىكنيم، اگر كمك براى باربردارى از ما بخواهى، بار تو را برمىداريم، اگر گرسنه باشى تو را سير مىنماييم، اگر برهنه باشى، تو را مىپوشانيم، اگر نيازمند باشى تو را بىنياز مىكنيم، اگر گريخته باشى به تو پناه مىدهيم . اگر حاجتى دارى آن را ادا مىنماييم، اگر مركب خود را به سوى خانه ما روانه سازى، و تا هر وقت بخواهى مهمان ما باشى، براى تو بهتر خواهد بود، زيرا ما خانه آماده و وسيع، و امكانات بسيار داريم .»
هنگامى كه آن پير ناآگاه اين گفتار مهرانگيز نشأت گرفته از حلم و صبر انقلابى امام حسن (ع) را شنيد، آن چنان دگرگون شد كه اشك از چشمانش جارى گرديد و گفت: «گواهى مىدهم كه تو خليفه خدا در زمينش هستى، خداوند آگاهتر است كه مقام رسالت خود را در وجود چه كسى قرار دهد، تو و پدرت مبغوضترين افراد در نزد من بوديد، ولى اينك تو محبوبترين انسانها در نزد من هستى!»
سپس او به خانه امام حسن (ع) وارد شد، و مهمان آن بزرگوار گرديد، و پس از مدتى در حالى كه قلبش سرشار از محبت خاندان رسالت بود، از محضر امام حسن (ع) بيرون رفت. (13)
فراموش نمىكنم هنگامى كه حضرت امام خمينى - قدس سره - در اوايل پيروزى انقلاب در قم تشريف داشتند، روزى جمعى از چماق به دستان بدخواه، از خانهاى بيرون آمده و با شعار و داد و فرياد نزديك بيت امام آمدند، امام اگر اشارهاى مىكرد، مردم به آنها حمله كرده و آنها را تار و مار مىكردند، ولى امام در عين شجاعت و صلابت بىنظيرى كه داشت، در اين مورد صلاح اسلام را در حلم و صبر انقلابى ديد، با حلم كم نظيرى، سكوت كرد، و قريب به اين مضمون فرمود: «كارى به آنها نداشته باشيد، مساله به مرور زمان حل خواهد شد .»
همان گونه كه امام فرموده بود؛ مساله به طور طبيعى حل شد. آرى گاهى حلم و صبر انقلابى، اين گونه پىآمدى درخشان دارد، و كارسازتر از عكسالعملهاى ديگر خواهد بود .
امام حسن (ع) در عصر حكومت خودكامه معاويه، در وضعيتى قرار گرفت كه اگر صلح تحميلى را ( كه به معناى آتش بس و متاركه جنگ موقت، مشروط به شرايط بود) نمىپذيرفت، و با خصلت والاى حلم و صبر انقلابى، با آن برخورد نمىكرد، كيان تشيع در خطرى عظيم، و جان همه شيعيان در معرض نابودى جدى قرار مىگرفت . از اين رو، در پاسخ به معترضان فرمود: «واى بر شما! شما نمىدانيد كه من چه كردهام، سوگند به خدا پذيرش صلح من براى شيعيانم بهتر است از آنچه خورشيد بر آن مىتابد و غروب مىكند ... .» (14)
شايد بر همين اساس بود كه پيامبر (ص) با بينش جهانى و پيش بينى وسيعى كه داشت، در شأن امام حسن (ع) فرمود: «لو كان العقل رجلا لكان الحسن (15)؛ اگر عقل، خود را به صورت مردى نشان دهد، آن مرد، حسن (ع) است .»
رفتار پرصلابت
پر واضح است كه داشتن خصلت حلم، يك قانون غالبى است نه دائمى، بايد موارد را شناخت و بر اساس ضوابط اسلامى با آن برخورد كرد، در بعضى از موارد بايد سد حلم را شكست و فرياد زد و شدت عمل نشان داد، در آن مواردى كه حلم موجب سوء استفاده گمراهان گردد. چرا كه هميشه افرادى هستند كه از شيوه حلم بزرگان، سوء استفاده مىكنند، و تا زير ضربات خرد كننده شلاق مجازات قرار نگيرند، دست از كردار زشت خود برنمىدارند، در اين گونه موارد بايد در برابر آنها شدت عمل نشان داد، تا ايجاد مزاحمت نكنند، لذا در زندگى امام حسن مجتبى (ع) ملاحظه مىكنيم، در عين آن كه به حلم معروف بود، در بعضى از موارد، فريادى چون صاعقه داشت كه تار و پود دشمنان را مىسوزانيد. به عنوان نمونه؛ پس از ماجراى صلح تحميلى، معاويه به كوفه آمد، و در ميان ازدحام جمعيت برفراز منبر رفت، در ضمن گفتارش با گستاخى بىشرمانهاى از اميرمؤمنان على (ع) بدگويى نمود، هنوز سخن او به پايان نرسيده بود كه امام حسن (ع) بر پله آن منبر ايستاد، و خطاب به معاويه فرياد زد: «اى پسر هند جگر خوار! آيا تو از اميرمؤمنان على (ع) بدگويى مىكنى، با اين كه پيامبر (ص) در شأن او فرمود: «من سب عليا فقد سبنى، و من سبنى فقد سب الله، و من سب الله، ادخله نار جهنم خالدا فيها مخلدا و له عذاب مقيم؛ كسى كه به على (ع) ناسزا گويد، به من ناسزا گفته، و كسى كه به من ناسزا گويد، به خدا ناسزا گفته، و كسى كه به خدا ناسزا گويد، خداوند او را براى هميشه وارد دوزخ مىكند، و او در آن جا همواره گرفتار عذاب الهى است.»
آن گاه امام حسن (ع) از منبر پايين آمد و به عنوان اعتراض از مسجد خارج شد و ديگر باز نگشت. (16)
برخوردهاى پرصلابت امام حسن (ع) در برابر معاويه و مزدوران او، بسيار است، كه به همين يك نمونه بسنده شد. (17)
فعاليت در امور سياسي
اينك اين سؤال مطرح مىشود كه امام حسن (ع) بعد از شهادت پدر بزرگوارش حضرت على (ع) با آن كه آن حضرت ده سال امامت كرد، تنها شش ماه و چهار روز خلافت و حكومت نمود، و سپس از كوفه به مدينه رفت و از سياست و حكومت دورى نموده و انزوا را برگزيد، آيا اين روش كه نشأت گرفته از حلم او بود، كنارهگيرى از سياست نيست؟
پاسخ به طور خلاصه اين است كه شرايط و جوى كه دشمنان و بدخواهان، و حتى دوستان، براى آن حضرت ايجاد كردند، آن حضرت را قهرا از سياست و حكومت دارى كنار زدند، نه اين كه او خودش كنار رفت، و هرگز حلم او باعث اين كار نشد، بلكه شرايط و صلاح اسلام، چنين اقتضاء مىكرد، از اين رو در مدينه نيز در فرصتهاى مناسب، مطالب را به طور صريح بيان مىكرد، و با روش معاويه مخالفت مىنمود، به همين دليل معاويه نتوانست وجود آن حضرت را تحمل كند، و با پيامهاى محرمانهاش، جعده دختر اشعث را كه همسر امام حسن (ع) بود، واداشت تا آن حضرت را مسموم نمايد. شهادت جانسوز او بزرگترين دليل بر دخالت او در سياست، و صلابت او در طاغوت زدايى است، چنان كه حلم او نيز در اين راستا بود.
پىنوشتها:
1- هود/ 75 . در آيه 114 سوره توبه نيز نظير اين آيه با اندكى تفاوت آمده است .
2- مانند آيه 225 و 235 و 263 سوره بقره، و 155 سوره آل عمران، و ... ( المعجم المفهرس، ص216 و 217) .
3 و 4- ميزان الحكمة، ج2، ص515 - 516 .
5- بحار، ج71، ص422 .
6- مفردات راغب، واژه حلم .
7- بحار، ج 78، ، ص102.
8- بحار، ج77، ص 78 .
9- نساء/ 86 .
10- مناقب آل ابىطالب، ج4، ص 18.
11- فصلت/ 34 .
12- منتهى الآمال، ج1، ص171.
13- كشف الغمه، ج2، ص135/ بحار، ج43، ص344 .
14- بحار، ج44، ص19 « والله الذى عملت خير لشيعتى مما طلعت عليه الشمس او غربت .»
15- فرائد السمطين، ج2، ص 68 .
16- احتجاج طبرسى، ج1، ص420/ بحار ، ج44، ص91.
17- براى اطلاع بيشتر در اين مورد، به كتابهاى زير مراجعه كنيد: احتجاج طبرسى، ج1، ص 398 تا 420/ بحار، ج44، ص70 تا 109/ كشف الغمه، ج2، ص144 تا 152.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:40  توسط Dj Mehr 1980
|
دو نمونه از بزرگوارىهاى امام(ع)
چه كسى همانند اين جوانمردان است؟
زهد امام حسن(ع)
مكارم اخلاق و سيرههاى عملى امام
احسان در برابر آزار ديگران
دو نمونه از بزرگوارىهاى امام(ع)
محمد بن يوسف زرندى، از دانشمندان اهل سنت، در كتاب نظم درر السمطين روايت كرده كه مردى نامهاى به دست امام حسن(ع) داد كه در آن حاجت خود را نوشته بود.
امام(ع) بدون آن كه نامه را بخواند به او فرمود: «حاجتك مقضية»؛ حاجتت رواست!
شخصى عرض كرد: اى فرزند رسول خدا خوب بود نامهاش را مىخواندى و مىديدى حاجتش چيست و آنگاه بر طبق حاجتش پاسخ مىدادى؟
امام(ع) پاسخى عجيب و خواندنى داد و فرمود:
«اخشى ان يسئلنى الله عن ذل مقامه حتى اقرء رقعته» (23) ؛ بيم آن را دارم كه خداى تعالى تا بدين مقدار كه من نامهاش را مىخوانم از خوارى مقامش مرا مورد موآخذه قرار دهد.
على بن عيسى اربلى در كشف الغمة و غزالى در كتاب احياء العلوم و ابن شهر آشوب در مناقب و بستانى در دائرة المعارف خود با مختصر اختلافى از ابوالحسن مدائنى و ديگران روايت كردهاند (24) كه امام حسن(ع) و امام حسين(ع) و عبدالله بن جعفر (25) شوهر حضرت زينب(ع) به قصد انجام زيارت حج خانه خدا از مدينه حركت كردند و چون بار و بنه آنها را از پيش برده بودند، دچار گرسنگى و تشنگى شديدى شدند و در اين خلال به خيمه پيرزنى برخوردند و از او نوشيدنى خواستند!
پيرزن گفت: آب و نوشيدنى در خيمه نيست، ولى در كنار خيمه گوسفندى است كه مىتوانيد از شير آن گوسفند استفاده كنيد، آن را بدوشيد و شيرش را بنوشيد!
آنها رفتند و شير گوسفند را دوشيده و خوردند، و سپس از او خوراكى خواستند.
زن گفت: جز همين گوسفند مالك چيزى نيستم و چيز ديگرى نزد من يافت نمىشود، يكى از شما آن را ذبح كنيد تا من براى شما غذايى تهيه كنم؟
در اين وقت يكى از آنها برخاست و گوسفند را ذبح كرد و پوستش را كند و آماده طبح نموده و آن زن نيز برخاسته براى ايشان غذايى تهيه كرد و آنها خوردند و لختى بياسودند تا وقتى كه گرماى هوا شكسته شد، برخاسته و آماده رفتن شدند و به آن زن گفتند:
«يا امة الله نحن نفر من قريش نريد حجبيت الله الحرام فاذا رجعنا سالمين فهلمى الينا لنكافئك على هذا الصنع الجميل»؛ اى زن! ما افرادى از قريش هستيم كه اراده زيارت حج بيت الله را داريم و چون سالم بازگشتيم، نزد ما بيا تا پاداش اين محبت تو را بدهيم!
آنها رفتند، و چون شوهر آن زن آمد و جريان را شنيد، خشمناك شده و او را سرزنش كرده، گفت:
«ويحك تذبحين شاتى لاقوام لا تعرفينهم ثم تقولين: نفر من قريش»؟! ؛ واى بر تو! گوسفند مرا براى مردمانى كه نمىشناسى سر مىبرى، آنگاه به من مىگويى: افرادى از قريش بودند؟!
اين جريان گذشت و پس از مدتى، فقر و نياز، آن پيرزن و شوهرش را، ناچار به شهر مدينه كشانيد و چون سرمايه و كسب و كارى نداشتند به جمعآورى سرگين و پشگل مشغول شده و از اين طريق امرار معاش كرده و زندگى خود را مىگذراندند.
در يكى از روزها پيرزن عبورش بر در خانه امام حسن(ع) افتاد و در حالى كه امام(ع) بر در خانه بود از آنجا گذشت و چون آن حضرت او را ديد شناخت، ولى پيرزن امام را نشناخت. در اين وقت امام حسن(ع) به غلامش دستور داد به دنبال آن پيرزن برود و او را به نزد وى بياورد.
غلام برفت و او را بازگرداند و امام حسن(ع) به او فرمود: آيا مرا مىشناسى؟
گفت: نه!
فرمود: من همان مهمان تو در فلان روز هستم!
پيرزن گفت: پدر و مادرم بقربانت!
امام حسن(ع) دستور داد هزار گوسفند براى او خريدارى كردند و با هزار دينار پول همه را به او داد، و به دنبال آن نيز وى را به نزد برادرش حسين(ع) فرستاد.
امام حسين(ع) از آن زن پرسيد: برادرم حسن چه مقدار به تو داد؟
عرض كرد: هزار گوسفند و هزار دينار!
امام حسين(ع) نيز دستور داد همان مقدار گوسفند و همان مقدار پول به آن پيرزن دادند، و سپس او را به همراه غلام خود به نزد عبدالله بن جعفر فرستاد، و عبدالله از آن پيرزن پرسيد:
حسن و حسين(ع) چقدر به تو دادند؟
پاسخ داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار!
عبدالله دستور داد: دو هزار گوسفند و دو هزار دينار به او دادند! و به او گفت: اگر از آغاز به نزد من آمده بودى، من آن دو را به رنج و تعب مىانداختم! (26) يعنى با پرداخت بيش از اين مقدار آن دو بزرگوار را در محذور اخلاقى و مشكل دچار مىكردم.
و در كشف الغمه اربلى آمده كه گويد:
اين قصه در كتاب ها و داستان هاى ائمه اطهار(ع) مشهور است، و در روايت ديگرى كه از طريقى ديگر نقل شده اينگونه است كه مرد ديگرى نيز به همراه آنان بود و آن زن در آغاز نزد عبدالله بن جعفر رفت و عبدالله به او گفت:
«ابدئى بسيدى الحسن و الحسين»؛ به آقايان من حسن و حسين آغاز كن!
و چون به نزد امام حسن(ع) رفت آن حضرت يك صد شتر به او داد و امام حسين(ع) نيز يك هزار گوسفند به او عنايت فرمود و چون به نزد عبدالله بن جعفر بازگشت و داستان خود را باز گفت، عبدالله به او گفت: دو سرور من كار شتر و گوسفند را انجام دادند ( و خيال مرا از اين بابت آسوده كردند) و سپس دستور داد هزار دينار به او پرداخت كردند...! در اينجا پيرزن به نزد آن مردى كه از مردم مدينه بود و در آن سفر همراه آن سه بزرگوار بود رفت، و چون ماجرا را براى آن مرد باز گفت، وى به آن زن گفت: من هرگز به پاى اين سخاوتمندان بى بدل در جود نمىرسم و به يك دهم آنها نيز در بخشش نخواهم رسيد، ولى مختصرى آرد و كشمش به تو مىدهم!
و به دنبال اين ماجرا آن پيرزن آنها را گرفت و به ديار خود بازگشت. (27)
چه كسى همانند اين جوانمردان است؟
از كتاب خصال شيخ صدوق(ره) روايت شده كه مردى نزد عثمان بن عفان رفت و از او- كه بر درب مسجد نشسته بود-درخواست بخششى كرد، عثمان دستور داد پنج درهم به او بدهند.
آن مرد گفت: اين مقدار دردى را از من دوا نمىكند، پس مرا به شخصى راهنمايى كن كه حاجتم را برآورده سازد!
عثمان به گوشهاى از مسجد كه امام حسن و امام حسين(ع) و عبدالله بن جعفر در آنجا نشسته بودند، اشاره كرده گفت:
«دونك هؤلاء الفتية»؛ به نزد اين جوانمردان برو!
آن مرد نيز متوجه آنها شده و حاجت خود را به ايشان معروض داشت!
حسنين(ع) به آن مرد رو كرده گفتند: «ان المسئلة لا تحل الا فى احدى ثلاث، دم مفجع، او دين مقرح، او فقر مدقع ففى ايها تسئل» ؛ سؤال جز در يكى از سه چيز جايز نيست: خونى فاجعه آميز، يا بدهكارى دردآور و جانسوز، يا فقرى كه انسان را خاكستر نشين كند، اكنون بگو: تو در كداميك از اين سه مورد سؤال مىكنى؟
پاسخ داد: در يكى از همين سه مورد است!
در اينجا امام حسن(ع) دستور داده پنجاه دينار به او بدهند، و امام حسين(ع) چهل و نه دينار و عبدالله بن جعفر چهل و هشت دينار!
آن مرد پول ها را گرفت و از نزد ايشان رفت و عبورش به عثمان افتاد، عثمان از او پرسيد: چه كردى؟ و آن مرد داستان خود و كرم و بزرگوارى حسنين(ع) و عبدالله بن جعفر را براى او بازگو كرد و عثمان كه دچار شگفتى شده بود گفت:
«من لك بمثل هوءلاء الفتية؟! اولئك فطموا العلم فطما، و حازوا الخير و الحكمة» (28) ؛ چه كسى همانند اين جوانمردان است، اينان از سينه علم و دانش شير خورده و خير و حكمت را نزد خود گرد آوردهاند.
نظير اين روايت از عيون الاخبار ابن قتيبة نيز نقل شده، با چند تفاوت:
اول- آن كه به جاى عثمان، عبدالله بن عمر ذكر شده است.
دوم- آن كه امام حسن(ع) به او فرمود:
«ان المسئلة لا تصلح الا فى دين فادح، او فقر مدقع، او حمالة مفظعة» ؛ سؤال شايسته نيست جز در بدهكارى سنگين، يا فقرى كه به خاك مذلت نشاند، يا خونبهايى و يا بدهكارى كه انسان را درمانده سازد؟ و آن مرد در پاسخ گفت: يكى از همين سه چيز است.
سوم- اين كه در نقل مزبور آمده كه امام حسن(ع) يكصد دينار به او داد و امام حسين(ع) نود و نه دينار به او پرداخت كرد، چون خوش نداشت كه در بخشش و عطا همانند برادرش حسن(ع) عمل كرده باشد.
و تفاوت چهارم- آن كه در اين روايت نامى از عبدالله بن جعفر ذكر نشده است. (29)
زهد امام حسن(ع)
در اثبات زهد امام حسن(ع) همين مقدار كافى است كه به خاطر حفظ خون مسلمانان از زمامدارى و حكومت- كه حق مسلم او بود- چشم پوشى نموده، آن را واگذار كرد...
و از شيخ صدوق(ره) نقل شده كه درباره زهد امام حسن(ع) كتاب جداگانهاى نوشته و آن را زهد الحسن ناميده است...
و نويسندگان و ارباب تراجم اجماع دارند كه حسن بن على(ع) پس از جدش رسول خدا و پدرش على(ع) از همه مردم زاهدتر بوده... (30)
و اين داستان را نيز از تاريخ ابن عساكر نقل كردهاند كه از شخصى به نام مدرك بن زياد روايت كرده كه گويد:
ما در باغ هاى ابن عباس بوديم كه امام حسن و امام حسين(ع) و پسران عباس وارد شدند و مقدارى در آن باغ ها گردش كردند، سپس در كنار يكى از جوىهاى آن نشستند، آنگاه امام حسن(ع) فرمود:
«يا مدرك هل عندك غذاء»؟ ؛ اى مدرك آيا غذايى دارى؟
عرض كردم: آرى، و به دنبال آن قرص نانى با قدرى نمك و دو شاخه سبزى نزد آن حضرت بردم، و امام(ع) آن را خورده و فرمود:« يا مدرك ما اطيب هذا»؟ ؛ اى مدرك چه غذاى خوبى!
پس از آن غذايى در نهايت خوبى آوردند، و امام(ع) متوجه مدرك شده و به او دستور داد غلامان را جمع كند و آن غذا را نزد آنها بگذارد.
مدرك غلامان را جمعآورى كرد و آنها از آن غذا خوردند، ولى امام(ع) چيزى از آن نخورد.
مدرك عرض كرد: چرا از غذا نمىخوريد؟
امام(ع) فرمود: «ان ذاك الطعام احب عندى»؛ به راستى كه من همان غذا را بيشتر دوست دارم. (31)
مكارم اخلاق و سيرههاى عملى امام
مسئله اخلاق از مسائل مهمى است كه دانشمندان اسلامى و غير اسلامى درباره آن كتاب ها نوشته و قلمفرسايىها كردهاند تا جايى كه برخى از علماى علم الاجتماع آن را هدف خلقت، و آخرين مرحله كمال انسانيت دانستهاند با اين بيان كه گفتهاند:
ملت هاى گذشته در آغاز خلقت با نيروى بدنى خود، بر يكديگر برترى مىجستند، و پس از آن كه جامعه بشريت آن مرحله و دوران اوليه را پشت سر گذارد و ارتقاء يافت، علم و دانش معيار برترى انسان ها گرديد، و چون به حد اعلاى ارتقاء و مقام والاى انسانى رسيد، وسيله برترى آنها اخلاق گرديد، و با اين بيان، اخلاق مرحله نهايى كمال انسان و علت غائى خلقت اوست. و از اين سخن كه بگذريم در آيات قرآن و روايت اسلامى نيز شواهدى بر اين مطلب مىتوان يافت و اهميت اخلاق تا بدان درجه و پايه است كه علت بعثت اشرف انبياء و خاتم پيغمبران را همان تزكيه انسان ها و تعليم حكمت و فرزانگى آنها، و اكمال مكارم اخلاق ذكر فرموده، كه آيه كريمه: «لقد من الله على المؤمنين اذ بعث فيهم رسولا من انفسهم يتلوا عليهم آياته و يزكيهم و يعلمهم الكتاب و الحكمة...» (32)
و حديث شريف نبوى: «انما بعثت لاتمم مكارم الاخلاق» (33)
را مىتوان نمونهاى از اين آيات و روايات دانست.
و جالب اين است كه مكارم اخلاق را خود آن بزرگوار در حديثى به اينگونه تفسير كرده و فرموده است:
«يا على ثلاث من مكارم الاخلاق: تعطى من حرمك، و تصل من قطعك و تعفو عمن ظلمك» ؛ اى على سه چيز از مكارم اخلاق است: عطا كنى به كسى كه تو را محروم كرده و بپيوندى به كسى كه از تو بريده، و در گذرى از كسى كه به تو ستم كرده! در اين جا نمونههايى از اخلاق حسنه امام را ذکر مي نماييم.
احسان در برابر آزار ديگران
همانگونه كه در روايت آمده، منظور از مكارم اخلاق آن اعمالى است كه از نظر اخلاقى، فوقالعادگى داشته باشد، چون برخى از كارها و اخلاقيات انسان است كه به طور عادى براى عموم مردم عادى است مثل آن كه كسى به شما نيكى و احسان كند و شما نيز در برابر به او احسان و نيكى كنيد، كه اين يك امر عادى و طبيعى است، و خلاف اين كار غير طبيعى است كه قرآن كريم نيز آن را به عنوان يك اصل طبيعى عنوان كرده و مىفرمايد:
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان» (34)
اما اگر كسى توانست تا اين حد خود را كنترل كند و اين اندازه بر نفس خود مسلط گردد كه بدى و ظلم را با احسان و نيكى مقابله كند، اين كار از نظر اخلاقى يك كار فوق العاده است كه هر كس نمىتواند چنين كارى را انجام دهد...
و به قول شاعر مىگويد:
بدى را بدى سهل باشد جزا اگر مردى«احسن الى من اساء»!
مرحوم شهيد آية الله استاد مطهرى كتابى دارد به نام فلسفه اخلاق كه مانند كتاب هاى ديگر آن استاد بزرگوار، از تحقيق و عمق بسيارى برخوردار و كتاب بسيار نفيسى است، ايشان در آن كتاب تحقيق جالبى در اين باره دارد و پس از آن كه قسمتى از دعاى مكارم الاخلاق صحيفه سجاديه را در اين باره نقل كرده كه دعا كننده گويد:
«اللهم صل على محمد و آل محمد و سددنى- لان اعارض من غشنى بالنصح»؛ پروردگارا، درود فرست بر محمد و آل محمد و به من توفيق ده كه معارضه كنم با آن كسانى كه با من به ظاهر دوستى مىكنند، ولى در واقع مىخواهند با من بدى و دغلى كنند.
«و اجزى من هجرنى بالبر» ؛ خدايا، به من توفيق ده كه جزا بدهم آن كسانى را كه مرا رها كردهاند و سراغ من نمىآيند به احسان و نيكىها.
«و اثيب من حرمنى بالبذل»؛ خدايا، به من توفيق ده كه پاداش بدهم آن كسانى را كه مرا محروم كردهاند به اين كه من به آنها بخشش كنم.
«و اكافئ من قطعنى بالصلة»؛ خدايا، به من توفيق ده كه مكافات كنم هر كس كه با من قطع صله رحم يا قطع صله مودت مىكند مكافات من اين باشد كه من پيوند كنم.
«و اخالف من اغتابنى الى حسن الذكر»؛ خدايا، به من توفيق ده كه مخالفت كنم با آن كسانى كه از من غيبت مىكنند و پشت سر من از من بدگويى مىكنند و اين كه پشت سر آنها هميشه نيكى آنها را بگويم.
«و ان اشكر الحسنة و اغضى عن السيئة»؛ خدايا، به من توفيق ده كه نيكىهاى مردم را سپاسگزار باشم و از بدىهاى مردم چشم بپوشم. (35)
سپس از خواجه عبدالله انصارى كه مرد عارف و وارستهاى بوده، اين جمله را نقل كرده كه گفته است:
«بدى را بدى كردن سگسارى است، نيكى را نيكى كردن خركارى است، بدى را نيكى كردن كار خواجه عبدالله انصارى است.» (36) و سپس اشعارى از ديوان منسوب به اميرالمؤمنين(ع) نقل كرده كه مىفرمايد:
و ذى سفه يواجهنى بجهل و اكره ان اكون له مجيبا
يزيد سفاهة و ازيد حلما كعود، زاده الاحراق طيبا
(شخص سفيهى از روى جهل با من مواجه مىشود، ولى من از پاسخ او كراهت دارم. او بر جهالت و سفاهت خود مىافزايد و من بر حلم خود، همانند آن عودى كه سوزاندنش عطر آن را زيادتر مىكند.)
و در جاى ديگر فرمود:
و لقد امر على اللئيم يسبنى فمضيت ثمة قلت ما يعنينى
(من بر شخص پست و لئيم مىگذرم كه مرا دشنام مىدهد و من از نزد او گذشته و مىگويم من مقصودش نبودم.)
اكنون در زندگانى امام حسن(ع) نمونه اين مكارم اخلاق را بخوانيد:
1. موفق بن احمد خوارزمى در كتاب مقتل الحسين(ع) روايت كرده كه امام حسن(ع) گوسفندى داشت كه بدان علاقه داشت، روزى مشاهده كرد كه پاى آن گوسفند شكسته شده، به غلامش فرمود: چه كسى پاى اين گوسفند را شكسته؟
پاسخ داد: من!
فرمود: چرا؟
گفت: مىخواستم تا شما را غمگين كنم!
امام(ع) فرمود: اما من تو را خوشحال خواهم كرد، و تو در راه خدا آزادى! و در روايت ديگرى است كه فرمود:
«لا غمن من امرك بغمى» ؛ من نيز غمگين مىكنم آن كسى را كه به تو دستور داده تا مرا غمگين كنى- يعنى شيطان.
و به دنبال آن او را آزاد كرد. (37)
اين بود نگاه اجمالي به اخلاق حسنه امام مجتبي عليه السلام؛ اميد است تا بتوانيم روش هاي انسان ساز ايشان را به کار بنديم و راه تکامل را طي نماييم.
پىنوشتها:
23. بحارالانوار، ج 43، ص 350.
24. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 141.
25. بحارالانوار، ج 43، صص 348-341 / حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 321-319.
26.عبدالله بن جعفر ابن ابيطالب يكى از سخاوتمندان معروف عرب و از اشراف قريش محسوب مىشد.
27. بحارالانوار، ج 43، ص 349.
28. خصال صدوق، «باب الثلاثة».
29. نقل از عيون الاخبار ابن قتيبة، ج 3، ص 140.
30. حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، صص 330-329.
31. تاريخ ابن عساكر، ج 4، ص 212.
32. سوره آل عمران، آيه 164.
33. خصال صدوق، «باب الثلاثه»، حديث 121.
34. سوره الرحمن، آيه 60.
35. صحيفه سجاديه، ص 69.
36. استاد در شرح اين جمله گويد: اگر كسى بدى كند و انسان هم در برابر او بدى كند، اين سگ رفتارى است، زيرا اگر سگى، سگ ديگرى را گاز بگيرد، اين يكى هم او را گاز مىگيرد، نيكى را نيكى كردن، خركارى است، اگر كسى به انسان نيكى كند و انسان هم در مقابل او نيكى كند اين كار مهمى نيست، زيرا يك الاغ وقتى كه شانه يك الاغ ديگر را مىخاراند، او هم فورا شانه اين يكى را مىخاراند، بدى را نيكى كردن كار خواجه است.
37. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 117 / حياة الامام الحسن(ع)، ج 1، ص 314.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:39  توسط Dj Mehr 1980
|
تواضع و فروتنى آن حضرت
انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت
در راه زيارت خانه خدا و سفر حج
نمونه هايى از كرم و سخاوت امام(ع)
نامه پر بركت
شاخه گل پر بركت
دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام
يکي از مسائل مهمي که هميشه در مورد انسان مطرح مي شود؛ اخلاق حسنه مي باشد که انسان کامل بايد خود را به آن متخلق نمايد. اهل بيت عليهم السلام تنها انسان هايي هستند که در اين باب موفق بوده، و در اين باب گوي سبقت را ربوده اند. در اين مقاله قصد داريم که شمهاى از فضايل اخلاقي امام مجتبى عليه السلام را که به عنوان الگو نيز مطرح هستند، بيان نماييم. باشد که راهگشايي براي نيل به انسانيت باشد.
مرحوم شيخ صدوق در كتاب امالى به سند خود از امام صادق عليه السلام روايت كرده كه آن حضرت فرمود:
حسن بن على(ع) عابدترين مردم زمان خود و زاهدترين آنها و برترين آنها بود، و چنان بود كه وقتى حج به جاى مىآورد، پياده به حج مىرفت و گاهى نيز پاى برهنه راه مىرفت.
و چنان بود كه وقتى ياد مرگ مىكرد مىگريست، و چون ياد قبر مىنمود مىگريست، و چون از قيامت و بعث و نشور ياد مىكرد مىگريست، و چون متذكر عبور و گذشت از صراط- در قيامت- مىشد مىگريست. و هر گاه به ياد توقف در پيشگاه خداى تعالى در محشر مىافتاد، فريادى مىزد و روى زمين مىافتاد...
و چون به نماز مىايستاد بندهاى بدنش مىلرزيد، و چون نام بهشت و جهنم نزد او برده مىشد مضطرب و نگران مىشد و از خداى تعالى رسيدن به بهشت و دورى از جهنم را درخواست مىكرد... و هرگاه در وقت خواندن قرآن به جمله« يا ايها الذين آمنوا» مىرسيد مىگفت: « لبيك اللهم لبيك»...
و پيوسته در هر حالى كه كسى آن حضرت را مىديد به ذكر خدا مشغول بود، و از همه مردم راستگوتر، و در نطق و بيان از همه كس فصيح تر بود... (1)
و مرحوم ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از كتاب محمد بن اسحاق روايت كرده كه گويد:
"ما بلغ احد من الشرف بعد رسول الله(ص) ما بلغ الحسن» احدى پس از رسول خدا(ص) در شرافت مقام به حسن بن على(ع) نرسيد."
و سپس مىگويد: رسم چنان بود كه براى آن حضرت بر در خانهاش فرش مىگستراندند، و چون امام(ع) مىآمد و روى آن فرش مىنشست، راه بسته مىشد و بند مىآمد، زيرا كسى از آنجا نمىگذشت جز آن كه به خاطر جلالت مقام آن حضرت مىايستاد و جلو نمىرفت، و هنگامى كه امام(ع) از ماجرا مطلع مىشد برمىخاست و داخل خانه مىشد و مردم هم مىرفتند و راه باز مىشد...
و در ادامه اين حديث، راوى گويد:
« و لقد رايته فى طريق مكة ماشيا فما من خلق الله احد رآه الا نزل و مشى حتى رايت سعد بن ابى وقاص يمشى» (2) ؛ من آن حضرت را در راه مكه پياده مشاهده كردم و هيچ يك از خلق خدا نبود كه او را مشاهده كند جز آن كه پياده مىشد و پياده مىرفت تا آنجا كه سعد بن ابى وقاص را ديدم (به احترام آن حضرت) پياده مىرفت. و از روضة الواعظين فتال نيشابورى روايت كرده كه گويد:
«ان الحسن بن على كان اذا توضا ارتعدت مفاصله و اصفر لونه، فقيل له فى ذلك فقال: حق على كل من وقف بين يدى رب العرش ان يصفر لونه و ترتعد مفاصله، و كان عليه السلام اذا بلغ باب المسجد رفع راسه و يقول: الهى ضيفك ببابك يا محسن قد اتاك المسىء فتجاوز عن قبيح ما عندى بجميل ما عندك يا كريم...»؛حسن بن على(ع) چنان بود كه چون وضو مىگرفت بندهاى استخوانش به هم مىخورد و رنگش زرد مىگشت، و چون سببش را پرسيدند فرمود: هر كس كه در پيشگاه پروردگار بزرگ مىايستد بايد اين گونه باشد كه بندهايش به هم بخورد و رنگش زرد شود. و چون بر در مسجد مىرسيد، سرش را بلند كرده و مىگفت:
خدايا ميهمانت بر در خانه توست، اى نيكوكار! بدكار به درب خانهات آمده، پس، از زشتي هايى كه نزد من است به خوبىهايى كه نزد تو است درگذر، اى بزرگوار!
و از كتاب فائق زمخشرى روايت كرده كه گويد: رسم امام حسن(ع) چنان بود كه چون از نماز صبح فارغ مىشد با كسى سخن نمىگفت تا آفتاب طلوع كند...
و آن حضرت بيست و پنج بار پياده حج به جاى آورد...
و اموال خود را دو بار با خدا تقسيم كرد...( يعنى نصف آن را در راه خدا به فقرا داد...) (3) و از حلية الاولياء ابى نعيم نقل كرده كه به سندش از امام باقر(ع) روايت نموده كه فرمود: " من از خدا شرم دارم كه ديدارش كنم و پياده به خانهاش نرفته باشم. و به همين خاطر بيست بار پياده از مدينه به حج رفت.
و به سند خود از شهاب بن عامر روايت كرده كه حسن بن على(ع) دو بار همه مالش را با خدا تقسيم كرده و دو نصف كرد، حتى نعلين خود را...
و به سند خود از على بن جذعان روايت كرده كه گويد: حسن بن على(ع) دو بار همه مال خود را در راه خدا داد و سه بار هم تقسيم كرد، نصف براى خود و نصف را در راه خدا داد... .
تواضع و فروتنى آن حضرت
ابن شهرآشوب در مناقب و ابن ابى الحديد در شرح نهج البلاغه و ديگران به سند خود روايت كردهاند كه امام حسن بن على(ع) بر جمعى از فقرا (4) عبور كرد كه روى زمين نشسته و تكههاى نانى در پيش روى خود گذارده و مىخوردند، و چون آن حضرت را ديدند تعارف كرده گفتند:
هلم يابن بنت رسول الله الى الغداء»! ؛ اى پسر دختر رسول خدا بفرما! به صبحانه!
امام(ع) پياده شد و اين آيه را خواند: ان الله لا يحب المستكبرين؛ به راستى كه خدا مستكبران را دوست نمىدارد!
و سپس شروع كرد به خوردن غذاى آنان و چون سير شدند امام(ع) آنها را به مهمانى خود دعوت كرد و از آنها پذيرايى و اطعام كرده و جامه نيز بر تن آنها پوشانيد، و چون فراغت يافت فرمود:
«الفضل لهم (5) لانهم لم يجدوا غير ما اطعمونى، و نحن نجد اكثر منه» (6) ؛ با همه اينها فضيلت و برترى از آنهاست، زيرا آنها به غير از آنچه ما را بدان پذيرايى و اطعام كردند چيز ديگرى نداشتند، ولى ما بيش از آنچه داديم باز هم داريم!
ملا محمد باقر مجلسى(ره) در بحارالانوار از برخى كتاب هاى مناقب معتبره به سندش از مردى به نام نجيح روايت كرده كه گويد:
حسن بن على(ع) را ديدم كه غذا مىخورد و سگى نيز در پيش روى او بود كه آن حضرت هر لقمهاى كه مىخورد لقمه ديگرى همانند آن را به آن سگ مىداد.
من كه آن منظره را ديدم به آن حضرت عرض كردم: اجازه مىدهى من اين سگ را با سنگ بزنم و از سر سفره شما دور كنم؟ در جواب من فرمود: او را به حال خود واگذار كه من از خداى عزوجل شرم دارم كه حيوان روح دارى در روى من نگاه كند و من چيزى بخورم و به او نخورانم! (7)
سيوطى در كتاب تاريخ الخلفاء روايت كرده كه هنگامى امام حسن(ع) در مكان نشسته بود و چون خواست از آنجا برود فقيرى وارد شد، امام(ع) به آن مرد فقير خوش آمد گفته و با او ملاطفت كرد و سپس به او فرمود:
«انك جلست على حين قيام منا افتاذن بالانصراف»؟ ؛ اى مرد تو وقتى نشستى كه ما براى رفتن برخاستيم، آيا اجازه رفتن به من مىدهى؟
مرد فقير عرض كرد:
«نعم يابن رسول الله»؛ آرى اى پسر رسول خدا (8)
انس با قرآن و خوف و خشيت آن حضرت
از كتاب سير اعلام النبلاء ذهبى- يكى از دانشمندان اهل سنت- از ام موسى روايت شده كه گفته: رسم امام حسن بن على(ع) آن بود كه چون به بستر خواب مىرفت، سوره كهف را مىخواند و مىخوابيد. (10) و زمخشرى در كتاب ربيع الابرار روايت كرده كه حسن بن على چنان بود كه چون از وضوى نماز فارغ مىشد رنگش تغيير مىكرد و مىفرمود:
«حق على من اراد ان يدخل على ذى العرش ان يتغير لونه.» (9)
شيخ صدوق(ره) در كتاب امالى به سندش از امام رضا(ع) روايت كرده كه فرمود: چون هنگام وفات امام حسن(ع) رسيد، گريست!
به آن حضرت عرض شد: چگونه مىگريى با اين كه مقام شما نسبت به رسول خدا(ص) آنگونه است؟ و رسول خدا(ص) درباره شما آن سخنان را فرمود؟ (10) و بيست مرتبه پياده حج به جاى آوردهاى؟ و سه بار مال خود را با خدا تقسيم كردهاى؟
امام(ع) در پاسخ فرمود: «انما ابكى لخصلتين: لهول المطلع و فراق الاحبة» (11) ؛ من به دو جهت مىگريم يكى براى وحشت از روز قيامت و ديگرى براى فراق دوستان!
و در روايت ديگرى از طريق اهل سنت آمده كه چون برادرش حسين(ع) سبب گريه آن حضرت را پرسيد در پاسخ فرمود:
«يا اخى ما جزعى الا انى ادخل فى امر لم ادخل فى مثله و ارى خلقا من خلق الله لم ار مثلهم قط» (12) ؛ برادر جان بىتابى من نيست جز براى آن كه در چيزى درآيم كه همانندش را نديده و داخل نشدهام، و خلقى از خلق هاى خدا را مىبينم كه همانندشان را نديدهام.
و در حديث ديگرى است كه فرمود:« انى اقدم على امر عظيم و هول لم اقدم على مثله قط» (13) ؛ و اين اشعار را نيز ابن آشوب و ديگران در بىاعتبارى دنيا و زهد در آن، از آن حضرت روايت كردهاند:
قل للمقيم بغير دار اقامة
حان الرحيل فودع الاحبابا
ان الذين لقيتهم و صحبتهم
صاروا جميعا فى القبور ترابا
(بگو بدان كه رحل اقامت به سراى ناپايدار افكنده، زمان كوچ نزديك شده با دوستان وداع كن. آنها كه ديدار كردى و همدمشان بودى همگى در گورها به خاك تبديل شدند.)
يا اهل لذات دنيا لا بقاء لها ان المقام بظل زائل حمق
(اى لذت طلبان دنياى ناپايدار به راستى كه جاى گزيدن در سايه ناپايدار حماقت است.)
لكسرة من خسيس الخبز تشبعنى و شربة من قراح الماء تكفينى
و طرة من دقيق الثوب تسترنى حيا و ان مت تكفينى لتكفينى
(به راستى كه يك تكه نان عادى مرا سير كند، و يك شربت آب معمولى مرا كفايت كند. و يك قطعه از پارچه نازك در زمان حيات مرا بپوشاند و اگر مردم نيز براى كفنم كفايت كند.)
در راه زيارت خانه خدا و سفر حج
چنانكه قبلا ذکر شد، امام حسن(ع) بارها پياده به سفر حج رفت كه عدد آنها را برخى بيست سفر و برخى بيست و پنج سفر ذكر كردهاند، كه از آن جمله حاكم نيشابورى- از دانشمندان اهل سنت- به سند خود از عبدالله بن عبيد روايت كرده كه گويد:
«لقد حج الحسن بن على خمسا و عشرين حجة ماشيا و ان النجائب لتقاد معه» (14) ؛ به راستى كه حسن بن على بيست و پنج سفر پياده به حج رفت و مركب هاى راهوار او را بدون سوار همراهش مىكشيدند.
و نظير اين روايت را بيهقى در سنن كبرى و بيش از ده نفر ديگر از دانشمندان اهل سنت از عبدالله بن عبيد روايت كردهاند. (15)
چنانكه در بيش از پنجاه حديث ديگر از راويان و مؤلفان اهل سنت به سندشان از محمد بن على و على بن زيد بن جذعان به همين مضمون رواياتى نقل شده است. (16)
و در اين باره حديث جالبى نيز در كتاب هاى كافى و خرائج و مناقب ابن شهرآشوب (17) از ابى اسامة از امام صادق از پدرانش(ع) روايت شده كه متضمن معجزه و كرامتى نيز از آن حضرت مىباشد و آن حديث اين است كه فرمود:
حسن بن على(ع) در يكى از اين سفرها، از مكه به سوى مدينه حركت كرد و پياده مىرفت، و در اثر همان پياده روى، پاهاى آن حضرت ورم كرد و برخى از همراهان عرض كردند: خوب است سوار شويد تا اين ورم بر طرف گردد؟
امام(ع) فرمود: نه، ولى ما هنگامى كه به منزلگاه مىرسيم مرد سياه چهرهاى پيش ما خواهد آمد كه با خود روغنى دارد و براى مداواى اين ورم خوب است و شما آن روغن را از او بخريد و در خريد با او سختگيرى نكنيد(و چانه نزنيد).
برخى از همراهان و خدمتكاران عرض كردند: سر راه ما چنين منزلى كه كسى بيايد و چنين دارويى بفروشد نيست!؟
فرمود: چرا اين منزل سر راه ماست.
و به دنبال اين گفتگو چند ميل راه رفتند كه مرد سياه چهرهاى پيش روى ايشان در آمد، امام حسن(ع) به خدمتكار خود فرمود: اين است آن مرد سياه (كه گفتم) روغن را به قيمتى كه مىگويد از او بگير، و چون نزد او رفت، مرد سياه گفت: اين روغن را براى چه كسى مىخواهى؟
پاسخ داد: براى حسن بن على بن ابيطالب(ع)!
سياه گفت: مرا نزد او ببر، و چون او را نزد امام(ع) بردند عرض كرد:
«يابن رسول الله انى مولاك لا اخذ ثمنا ولكن ادع الله ان يرزقنى ولدا سويا ذكرا يحبكم اهل البيت فانى خلفت امراتى تمخض» ؛ اى پسر رسول خدا من از دوستان شمايم كه بهايى نخواهم گرفت، ولى از خدا بخواه كه مرا فرزند پسرى صحيح و سالم روزى كند كه شما خاندان را دوست بدارد، زيرا من كه آمدم زنم در حال زاييدن بود.
امام(ع) فرمود: به خانهات برو كه خداى تعالى فرزند پسرى سالم به تو خواهد داد.
مرد سياه فورا به خانهاش رفت و مشاهده كرد كه خداوند پسرى سالم به او عنايت كرده، و آن مرد خوشحال به نزد امام حسن(ع) بازگشته و به آن حضرت دعا كرده و ولادت آن فرزند را اطلاع داد، و امام(ع) نيز روغن را به پاهاى خود ماليد و هنوز از آن منزل نرفته بودند كه ورم پاهاى آن حضرت برطرف گرديد.
نمونه هايى از كرم و سخاوت امام(ع)
درباره سخاوت امام(ع) روايات زياد و جالبى نقل شده كه برخى از آنها را ذيلا خواهيد خواند، و در حديثى آمده كه امام حسن(ع) هيچ گاه سائلى را رد نكرد و در برابر درخواست او«نه» نگفت، و چون به آن حضرت عرض شد: چگونه است كه هيچ گاه سائلى را رد نمىكنيد؟ پاسخ داد:«انى لله سائل و فيه راغب و انا استحيى ان اكون سائلا و ارد سائلا و ان الله تعالى عودنى عادة، عودنى ان يفيض نعمه على، و عودته ان افيض نعمه على الناس، فاخشى ان قطعت العادة ان يمنعني المادة»! ؛ من سائل درگاه خدا و راغب در پيشگاه اويم، و من شرم دارم كه خود درخواست كننده باشم و سائلى را رد كنم، و خداوند مرا به عادتى معتاد كرده، معتادم كرده كه نعمت هاى خود را بر من فرو ريزد، و من نيز در برابر او معتاد شدهام كه نعمتش را به مردم بدهم، و ترس آن را دارم كه اگر عادتم را ترك كنم اصل آن نعمت را از من دريغ دارد.
امام(ع) به دنبال اين گفتار اين دو شعر را نيز انشا فرمود:
«اذا ما اتانى سائل قلت مرحبا بمن فضله فرض على معجل
و من فضله فضل على كل فاضل و افضل ايام الفتى حين يسئل» (18)
(هنگامى كه سائلى نزد من آيد به او گويم: خوش آمدى اى كسى كه فضيلت او بر من فرضى است عاجل. و كسى كه فضيلت او برتر است بر هر فاضل، و بهترين روزهاى جوانمرد روزى است كه مورد سؤال قرار گيرد، و از او چيزى درخواست شود.)
اين هم داستان جالبى است:
ابن كثير از علماى اهل سنت در البداية و النهاية روايت كرده كه امام(ع) غلام سياهى را ديد كه گرده نانى پيش خود نهاده و خودش لقمهاى از آن مىخورد و لقمه ديگرى را به سگى كه آنجا بود مىدهد.
امام(ع) كه آن منظره را ديد به او فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟
پاسخ داد: «انى استحيى منه ان آكل ولا اطعمه» ؛ من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم!
امام(ع) به او فرمود: از جاى خود برنخيز تا من بيايم! سپس به نزد مولاى آن غلام رفت و او را با آن باغى كه در آن زندگى مىكرد از وى خريدارى كرد، آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز به او بخشيد! (19)
نامه پر بركت
ابراهيم بيهقى، يكى از دانشمندان اهل سنت، در كتاب المحاسن و المساوى (20) روايت كرده كه مردى نزد امام حسن(ع) آمده و اظهار نيازى كرد، امام(ع) به او فرمود:
«اذهب فاكتب حاجتك فى رقعة و ارفعها الينا نقضيها لك»؛ برو و حاجت خود را در نامهاى بنويس و براى ما بفرست ما حاجتت را برمىآوريم!
آن مرد رفت و حاجت خود را در نامهاى نوشته براى امام(ع) ارسال داشت، و آن حضرت دو برابر آنچه را خواسته بود به او عنايت فرمود. شخصى كه در آنجا نشسته بود عرض كرد:
«ما كان اعظم بركة الرقعة عليه يابن رسول الله!» ؛ به راستى چه پر بركت بود اين نامه براى اين مرد اى پسر رسول خدا!)
امام(ع) فرمود: بركت او زيادتر بود كه ما را شايسته اين كار خير و بذل و بخشش قرار داد، مگر ندانستهاى كه بخشش و خير واقعى، آن است كه بدون سؤال و درخواست باشد، و اما آنچه را پس از درخواست و مسئلت بدهى كه آن را در برابر آبرويش پرداختهاى!
شاخه گل پر بركت
زمخشرى در كتاب ربيع الابرار از انس بن مالك روايت كرده كه گويد: من در نزد حسن بن على(ع) بودم كه كنيزكى بيامد و شاخه گلى را به آن حضرت هديه كرد.
حسن بن على(ع) به او گفت: «انت حرة لوجه الله» ؛ تو در راه خدا آزادى!
من كه آن ماجرا را ديدم به آن حضرت عرض كردم: كنيزكى شاخه گل بىارزشى به شما هديه كرد و تو او را آزاد كردى؟ در پاسخ فرمود:
«هكذا ادبنا الله تعالى«اذا حييتم بتحية فحيوا باحسن منها»و كان احسن منها اعتاقها» (21) ؛ اينگونه خداى تعالى ما را ادب كرده كه فرمود: «وقتى تحيهاى به شما دادند، تحيتى بهتر دهيد» و بهتر از آن آزادى اوست.
دفع دشمنى خطرناك از مردى به وسيله امام
از كتاب العدد روايت شده كه گفتهاند مردى در حضور امام حسن(ع) ايستاده، گفت:
اى فرزندان اميرمؤمنان سوگند به آن كه اين نعمت را به تو داده كه واسطهاى براى آن قرار نداده، بلكه از روى انعامى كه بر تو داشته آن را به تو مرحمت فرموده، كه حق مرا از دشمن بيدادگر و ستمكارم بگيرى كه نه احترام پيران سالمند را نگهدارد و نه بر طفل خردسال رحم كند!
امام(ع) كه تكيه كرده بود، برخاست و سر پا نشست و به آن مرد فرمود: اين دشمن تو كيست تا من شرش را از سر تو دور كنم؟
عرض كرد: فقر و ندارى!
امام(ع) سر خود را به زير انداخت و لختى فكر كرد و سپس سربرداشت و به خدمتكار خود فرمود:
«احضر ما عندك من موجود»؟ ؛هر چه موجودى دارى حاضر كن!
خدمتكار رفت و پنج هزار درهم آورد.
امام(ع) فرمود: اين پول را به اين مرد بده، آنگاه به وى فرمود: به حق همين سوگندهايى كه مرا بدانها سوگند دادى كه هرگاه اين دشمنت براى زورگويى نزد تو آمد حتما براى گرفتن حق خود نزد من آيى! (22)
پي نوشت ها:
1. بحارالانوار، ج 43، ص 331.
2. مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 7.
3. و در پارهاى از روايات مانند روايت كشف الغمه از على بن زيد بن جذعان روايت شده كه گويد: «خرج الحسن بن على من ماله مرتين و قاسم الله ثلاث مرات» (دو بار از مال خود بيرون آمد - يعنى هر چه داشت همه را در راه خدا داد- و سه بار هم با خدا تقسيم كرد يعنى نصف آن را در راه خدا داد...) (بحار، ج 43، ص 349).
4. و در نقل ابن ابى الحديد و ابن قشيرى«صبيان»(يعنى كودكان) به جاى فقرا ذكر شده.
5. و در نقل ابن قشيرى است كه فرمود: «اليد لهم» كه در معنى چندان فرقى ندارد.
6. بحارالانوار، ج 43، ص 352 / ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
7. بحارالانوار، ج 43، ص 352/ مقتل الحسين موفق ابن احمد، ص 102.
8. تاريخ الخلفاء سيوطى، ص 73.
9. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 114.
10. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 112 .
11. ظاهرا منظور امثال حديث «ان الحسن و الحسين سيدا شباب اهل الجنه» است.
12. بحارالانوار، ج 43، ص 332/ امالى مجلسى، ص 39/ كشف الغمة، ص 167.
13. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 174.
14. بحارالانوار، ج 44، ص 154.
15. مستدرك حاكم، ج 3، ص 169.
16. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 123.
17. بحارالانوار، ج 43، ص 324 / مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 7.
18. نقل از كنز المدفون سيوطى، (چاپ بولاق)، ص 234 / نورالابصار شبلنجى، ص 111.
19. البداية و النهاية، (چاپ مصر)، ج 8، ص 38.
20. المحاسن و المساوى، (چاپ بيروت)، ص 55.
21. ينابيع المودة (چاپ اسلامبول)، ص 225.
22. ملحقات احقاق الحق، ج 11، ص 149.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:38  توسط Dj Mehr 1980
|
اي مولود خجسته رمضان! اي بدر تمام ماه خدا! تو تنهاترين فرزند رمضاني و آسمان، در پيشگاه كرم و بخشش تو، با اين همه ابرهاي باران زايش، گمشده اي غريب بيش نيست. رسول رحمت، تو را بر شانه هاي خويش سوار مي كرد و بر تو مباهات مي نمود. تو ادامه محمد (ص) و كرانه علي (ع) هستي. تو امام مايي و ما مُريد و دلداده تو. و اينك در بهار شكفتن تو، در فصل خدا، بر خود از رهبري تو مي باليم و بر نامت كه زينت همه خوبي ها و نيكي هاست، افتخار مي كنيم.
پيشواى دوم جهان تشيع كه نخستين ميوه پيوند فرخنده على (ع) با دختر گرامى پيامبر اسلام (ص) بود، در نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در شهر مدينه ديده به جهان گشود.(1)
حسن بن على (ع) از دوران جد بزرگوارش چند سال بيشتر درك نكرد زيرا او تقريباً هفت سال بيش نداشت كه پيامبر اسلام بدرود زندگى گفت. پس از درگذشت پيامبر (ص) تقريبا سى سال در كنار پدرش امير مومنان (ع) قرار داشت و پس از شهادت على (ع) (در سال 40 هجرى) به مدت 10 سال امامت امت را به عهده داشت
و در سال 50 هجرى با توطئه معاويه بر اثر مسموميت در سن 48 سالگى به درجه شهادت رسيد.
شناخت مختصرى از زندگانى امام حسن(ع)
فريادرس محرومان
در آيين اسلام، ثروتمندان، مسئوليت سنگينى در برابر مستمندان و تهيدستان اجتماع به عهده دارند و به حكم پيوندهاى عميق معنوى و رشته هاى برادرى دينى كه در ميان مسلمانان برقرار است، بايد همواره در تأمين نيازمنديهاى محرومان اجتماع كوشا باشند. پيامبر اسلام (ص) و پيشوايان دينى ما، نه تنها سفارشهاى مؤكدى در اين زمينه نموده اند، بلكه هر كدام در عصر خود، نمونه برجسته اى از انساندوستى و ضعيف نوازى به شمار مي رفتند.
«سيوطى» در تاريخ خود مي نويسد: «حسن بن على» داراى امتيازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصيتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متين، سخى و بخشنده، و مورد ستايش مردم بود.
پيشواى دوم، نه تنها از نظر علم، تقوى، زهد و عبادت، مقامى برگزيده و ممتاز داشت، بلكه از لحاظ بذل و بخشش و دستگيرى از بيچارگان و درماندگان نيز در عصر خود زبانزد خاص و عام بود. وجود گرامى آن حضرت آرام بخش دل هاى دردمند، پناهگاه مستمندان و تهيدستان، و نقطه اميد درماندگان بود. هيچ فقيرى از در خانه آن حضرت دست خالى برنمى گشت.
هيچ آزرده دلى شرح پريشانى خود را نزد آن بزرگوار بازگو نمي كرد، جز آنكه مرهمى بر دل آزرده او نهاده مي شد. گاه پيش از آنكه مستمندى اظهار احتياج كند و عرق شرم بريزد، احتياج او را برطرف مي ساخت و اجازه نمي داد رنج و مذلت سؤال را بر خود هموار سازد!
«سيوطى» در تاريخ خود مي نويسد: «حسن بن على» داراى امتيازات اخلاقى و فضائل انسانى فراوان بود، او شخصيتى بزرگوار، بردبار، باوقار، متين، سخى و بخشنده، و مورد ستايش مردم بود.(2)
نكته آموزنده
امام مجتبى (ع) گاهى مبالغ توجهى پول را، يكجا به مستمندان مي بخشيد، به طورى كه مايه شگفت واقع مي شد. نكته يك چنين بخشش چشمگير اين است كه حضرت مجتبى (ع) با اين كار براى هميشه شخص فقير را بى نياز مي ساخت و او مي توانست با اين مبلغ، تمام احتياجات خود را برطرف نموده و زندگى آبرومندانه اى تشكيل بدهد و احياناً سرمايه اى براى خود تهيه نمايد. امام روا نمي ديد مبلغ ناچيزى كه خرج يك روز فقير را بسختى تأمين مي كند، به وى داده شود و در نتيجه او ناگزير گردد براى تامين روزى بخور و نميرى، هر روز دست احتياج به سوى اين و آن دراز كند.
خاندان علم و فضيلت
روزى عثمان در كنار مسجد نشسته بود. مرد فقيرى از او كمك مالى خواست. عثمان پنج درهم به وى داد. مرد فقير گفت: مرا نزد كسى راهنمايى كن كه كمك بيشترى به من بكند. عثمان به طرف حضرت مجتبى و حسين بن على (ع) و عبدالله جعفر، كه در گوشه اى از مسجد نشسته بودند، اشاره كرد و گفت: نزد اين چند نفر جوان كه در آنجا نشسته اند برو و از آنها كمك بخواه.
وى پيش آنها رفت و اظهار مطلب كرد. حضرت مجتبى (ع) فرمود: از ديگران كمك مالى خواستن، تنها در سه مورد رواست: ديه اى (خونبها) به گردن انسان باشد و از پرداخت آن به كلى عاجز گردد، يا بدهى كمر شكن داشته باشد و از عهده پرداخت آن برنيايد، و يا فقير و درمانده گردد و دستش به جايى نرسد. آيا كدام يك از اينها براى تو پيش آمده است؟ (3)
گفت: اتفاقاً گرفتارى من يكى از همين سه چيز است. حضرت مجتبى (ع) پنجاه دينار به وى داد. به پيروى از آن حضرت، حسين بن على (ع) چهل و نه دينار و عبدالله بن جعفر چهل وهشت دينار به وى دادند.
حضرت مجتبى (ع) در «مدائن» سخنرانى جامع و مهيجى ايراد نمود و طى آن چنين فرمود:
...هيچ شك و ترديدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمي دارد. ما در گذشته به نيروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مي جنگيديم، ولى امروز بر اثر كينه ها اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشوده ايد.
وقتى كه به جنگ صفين روانه مي شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم مي داشتيد، ولى امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مي داريد. ما همان گونه هستيم كه در گذشته بوديم، ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بوديد وفادار نيستيد...
فقير موقع بازگشت، از كنار عثمان گذشت. عثمان گفت: چه كردى؟ جواب داد: از تو پول خواستم تو هم دادى، ولى هيچ نپرسيدى پول را براى چه منظورى مي خواهم؟ اما وقتى پيش آن سه نفر رفتم يكى از آنها (حسن بن على) در مورد مصرف پول از من سوال كرد و من جواب دادم و آنگاه هر كدام اين مقدار به من عطا كردند.
عثمان گفت: اين خاندان، كانون علم و حكمت و سرچشمه نيكى و فضيلتند، نظير آنها را كى توان يافت؟(4)
بخشش بى نظير
حسن بن على (ع) تمامى توان خويش را در راه انجام امور نيك و خداپسندانه، به كار مي گرفت و اموال فراوانى در راه خدا مي بخشيد. مورخان و دانشمندان در شرح زندگانى پرافتخار آن حضرت، بخشش بى سابقه و انفاق بسيار بزرگ و بى نظير ثبت كرده اند كه در تاريخچه زندگانى هيچ كدام از بزرگان به چشم نمي خورد و نشانه ديگرى از عظمت نفس و بي اعتنايى آن حضرت به مظاهر فريبنده دنيا است. نوشته اند:
«حضرت مجتبى (ع) در طول عمر خود دو بار تمام اموال و دارايى خود را در راه خدا خرج كرد و سه بار ثروت خود را به دو نيم تقسيم كرده و نصف آن را براى خود نگهداشت و نصف ديگر را در راه خدا بخشيد.» (5)
مبارزات حسن بن على (ع) پيش از دوران امامت
امام حسن (ع)، به شهادت تاريخ، فردى سخت شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس و بيم در وجود او راه نداشت. او در راه پيشرفت اسلام از هيچ گونه جانبازى دريغ نمىورزيد و همواره آماده مجاهدت در راه خدا بود.
در جنگ جمل
امام مجتبى (ع) در جنگ جمل، در ركاب پدر خود امير مومنان (ع) در خط مقدم جبهه مي جنگيد و از ياران دلاور و شجاع على (ع) سبقت مي گرفت و بر قلب سپاه دشمن حملات سختى مي كرد.(6)
در جنگ صفين
آن بزرگوار جنگ صفين نيز، در بسيج عمومى نيروها و گسيل داشتن ارتش امير مومنان (ع) براى جنگ با سپاه معاويه، نقش مهمى به عهده داشت.(7)
مناظرات كوبنده امام مجتبى (ع) با بنى اميه
امام حسن مجتبى(ع) هرگز در بيان حق و دفاع از حريم اسلام نرمش نشان نمي داد. او علناً از اعمال ضد اسلامى معاويه انتقاد مي كرد و سوابق زشت و ننگين معاويه و دودمان بنى اميه را بى پروا فاش مي ساخت.
مناظرات و احتجاج هاى مهيج و كوبنده حضرت مجتبى (ع) با معاويه و مزدوران و طرفداران او نظير: عمرو عاص، عتبه بن ابى سفيان، وليد بن عقبه، مغيره بن شعبه، و مروان حكم، شاهد اين معنا است.(8)
حضرت مجتبى (ع) حتى پس از انعقاد پيمان صلح كه قدرت معاويه افزايش يافت و موقعيتش بيش از پيش تثبيت شد، بعد از ورود معاويه، به كوفه، برفراز منبر نشست و انگيزه هاى صلح خود و امتيازات خاندان على را بيان نمود و آنگاه در حضور هر دو گروه با اشاره به نقاط ضعف معاويه با شدت و صراحت از روش او انتقاد كرد.(9)
قانون صلح در اسلام
بايد توجه داشت كه در آيين اسلام قانون واحدى به نام جنگ و جهاد وجود ندارد، بلكه همانطور كه اسلام در شرائط خاصى دستور مي دهد مسلمانان با دشمن بجنگند، همچنين دستور داده است كه اگر نبرد براى پيشبرد هدف مؤثر نباشد، از در صلح وارد شوند. ما در تاريخ حيات پيامبر اسلام (ص) اين هر دو صحنه را مشاهده مي كنيم: پيامبر اسلام كه در بدر، احد، احزاب، و حنين دست به نبرد زد، در شرائط ديگرى كه پيروزى را غير ممكن مي ديد، ناگزير با دشمنان اسلام قرار داد صلح بست و موقتاً از دست زدن به جنگ و اقدام حاد خوددارى نمود تا در پرتو آن پيشرفت اسلام تضمين گردد.
بنابراين، همانگونه كه پيامبر اسلام (ص) بر اساس مصالح عاليترى كه احيانا آن روز براى عده اى قابل درك نبود، موقتاً با دشمن كنار آمد، حضرت مجتبى (ع) نيز، كه از جانب رهبر و پيشواى دينى بود و به تمام جهات و جوانب قضيه بهتر از هر كس ديگر آگاهى داشت، با درو انديشى خاصى صلاح جامعه اسلامى را در عدم ادامه جنگ تشخيص داد.
اجمالاً بايد گفت: حضرت مجتبى (ع) در واقع صلح نكرد، بلكه صلح بر او تحميل شد. يعنى، اوضاع و شرائط نامساعد و عوامل مختلف دست به دست هم داده وضعى به وجود آورد كه صلح به عنوان يك مسئله ضرورى بر امام تحميل گرديد و حضرت جز پذيرفتن صلح چاره اى نديد، به گونه اى كه هر كس ديگر به جاى حضرت بود و در شرائط او قرار مي گرفت، چاره اى جز قبول صلح نمي داشت؛ زيرا هم اوضاع و شرائط خارجى كشور اسلامى، و هم وضع داخلى عراق و اردوى حضرت، هيچ كدام مقتضى ادامه جنگ نبود. ذيلاً اين موضوعات را جداگانه مورد بررسى قرار مي دهيم:
از نظر سياست خارجى
از نظر سياست خارجى آن روز، جنگ داخلى مسلمانان به سود جهان اسلام نبود؛ زيرا امپراتورى روم شرقى كه ضربت هاى سختى از اسلام خورده بود، همواره مترصد فرصت مناسبى بود تا ضربت موثر و تلافى جويانه اى بر پيكر اسلام وارد كند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد.
وقتى كه گزارش صف آرايى سپاه امام حسن (ع) و معاويه در برابر يكديگر، به سران روم شرقى رسيد، زمامداران روم فكر كردند كه بهترين فرصت ممكن براى تحقق بخشيدن به هدفهاى خود را به دست آورده اند، لذا با سپاهى عظيم عازم حمله به كشور اسلامى شدند تا انتقام خود را از مسلمانان بگيرند. آيا در چنين شرائطى، شخصى مثل امام حسن (ع) كه رسالت حفظ اساس اسلامى را به عهده داشت، جز اين راهى داشت كه با قبول صلح، اين خطر بزرگ را از جهان اسلام دفع كند، ولو آنكه به قيمت فشار روحى و سرزنش هاى دوستان كوته بين تمام شود؟
امام باقر (ع) به شخصى كه بر صلح امام حسن (ع) خرده مي گرفت، فرمود: اگر امام حسن اين كار را نمي كرد خطر بزرگى به دنبال داشت. (10)
از نظر سياست داخلى
شك نيست كه هر زمامدار و فرماندهى اگر بخواهد در ميدان جنگ بر دشمن پيروز گردد، بايد از جبهه داخلى نيرومند و متشكل و هماهنگى برخوردار باشد و بدون داشتن چنين نيرويى، شركت در جنگ مسلحانه نتيجه اى جز شكست ذلت بار نخواهد داشت.
در بررسى علل صلح امام مجتبى (ع) از نظر سياست داخلى، مهمترين موضوعى كه به چشم مي خورد، فقدان جبهه نيرومند و متشكل داخلى است، زيرا مردم عراق و مخصوصاً مردم كوفه، در عصر حضرت مجتبى (ع) نه آمادگى روحى براى نبرد داشتند و نه تشكيل و هماهنگى و اتحاد.
سندى گويا
شايد هيچ سندى در ترسيم دور نماى جامعه متشتت و پراكنده آن روز عراق و نشان دادن سستى عراقيان در كار جنگ، گوياتر و رساتر از گفتار خود آن حضرت نباشد. حضرت مجتبى (ع) در «مدائن» يعنى آخرين نقطه اى كه سپاه امام تا آنجا پيشروى كرد، سخنرانى جامع و مهيجى ايراد نمود و طى آن چنين فرمود:
هيچ شك و ترديدى ما را از مقابله با اهل شام باز نمي دارد. ما در گذشته به نيروى استقامت و تفاهم داخلى شما، با اهل شام مي جنگيديم، ولى امروز بر اثر كينه ها اتحاد و تفاهم از ميان شما رخت بر بسته، استقامت خود را از دست داده و زبان به شكوه گشوده ايد.
وقتى كه به جنگ صفين روانه مي شديد دين خود را بر منافع دنيا مقدم مي داشتيد، ولى امروز منافع خود را بر دين خود مقدم مي داريد. ما همان گونه هستيم كه در گذشته بوديم، ولى شما نسبت به ما آن گونه كه بوديد وفادار نيستيد.
عده اى از شما، كسان و بستگان خود را در جنگ صفين، و عده اى ديگر كسان خود را در نهروان از دست داده اند. گروه اول، بر كشتگان خود اشك مي ريزند؛ و گروه دوم، خونبهاى كشتگان خود را مي خواهند؛ و بقيه نيز از پيروى ما سرپيچى مي كنند!
معاويه پيشنهادى به ما كرده است كه دور از انصاف، و بر خلاف هدف بلند و عزت ما است. اينك اگر آماده كشته شدن در راه خدا هستيد، بگوييد تا با او در مبارزه برخيزم و با شمشير پاسخ او را بدهيم و اگر طالب زندگى و عافيت هستيد، اعلام كنيد تا پيشنهاد او را بپذيرم و رضايت شما را تأمين كنيم.
سخن امام كه به اينجا رسيد، مردم از هر طرف فرياد زدند: «البقية، البقية»: ما زندگى مي خواهيم، ما مي خواهيم زنده بمانيم! (11)
آيا با اتكا به چنين سپاه فاقد روحيه رزمندگى، چگونه ممكن بود امام (ع) با دشمن نيرومندى مثل معاويه وارد جنگ شود؟ آيا با چنين سپاهى، كه از عناصر متضادى تشكيل شده بود و با كوچكترين غفلت احتمال مي رفت خود خطرزا باشد، هرگز اميد پيروزى مي رفت؟
بنابراين، كار امام حسن (ع) با «قيام» و اعلان جنگ و تهيه لشكر آغاز شد و سپس با درك عميق اوضاع و شرائط جامعه اسلامى و رعايت مصالح روز، منجر به صلح مشروط گرديد.
گفتار امام پيرامون انگيزه هاى صلح
امام مجتبى (ع) در پاسخ شخصى كه به صلح آن حضرت اعتراض كرد، انگشت روى اين حقايق تلخ گذاشته و عوامل و موجبات اقدام خود را چنين بيان نمود:
من به اين علت حكومت و زمامدارى را به معاويه واگذار كردم كه اعوان و يارانى براى جنگ با وى نداشتم. اگر يارانى داشتم شبانه روز با او مي جنگيدم تا كار يكسره شود. من كوفيان را خوب مي شناسم و بارها آنها را امتحان كرده ام. آنها مردمان فاسدى هستند كه اصلاح نخواهند شد، نه وفا دارند، نه به تعهدات و پيمانهاى خود پايبندند و نه دو نفر با هم موافقند. بر حسب ظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه مي كنند، ولى عملاً با دشمنان ما همراهند.(12)
آنگاه امام افزود:
اگر يارانى داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا با من همكارى مي كردند، هرگز خلافت را به معاويه واگذار نمي كردم، زيرا خلافت بر بنى اميه حرام است....(13)
پس از تقبل ظاهري تمام مفاد قراداد از سوي معاويه و انعقاد پيمان صلح، طرفين همراه قواى خود وارد كوفه شدند و در مسجد بزرگ اين شهر گرد آمدند. مردم انتظار داشتند مواد پيمان طى سخنراني هايى از ناحيه رهبران دو طرف، در حضور مردم، تاييد شود تا جاى هيچ گونه شك و ترديدى در اجراى آن باقى نماند.
اين انتظار بيجا نبود، ايراد سخنرانى جز در برنامه صلح بود، لذا معاويه بر فراز منبر نشست و خطبه اى خواند؛ ولى نه تنها در مورد پايبندى به شرائط صلح تاكيدى نكرد، بلكه با طعنه و همراه با تحقير چنين گفت:
«من به خاطر اين با شما نجنگيدم كه نماز و حج به جا آوريد و زكات بپردازيد! چون مي دانم كه اينها را انجام مي دهيد، بلكه براى اين با شما جنگيدم كه شما را مطيع خود ساخته و بر شما حكومت كنم».
آنگاه گفت: «آگاه باشيد كه هر شرط و پيمانى كه با حسن بن على بسته ام زير پاهاى من است، و هيچ گونه ارزشى ندارد.»
بدين ترتيب، معاويه تمام تعهدات خود را زير پا گذاشت و پيمان صلح را آشكارا نقض كرد.
معاويه به دنبال اعلام اين سياست، نه تنها تعديلى در روش خود به عمل نياورد بلكه بيش از پيش بر شدت عمل و جنايت خود افزود.
او بدعت اهانت به ساحت مقدس امير مومنان (ع) را بيش از گذشته رواج داد، عرصه زندگى را بر شيعيان و ياران بزرگ و وفادار على (ع) فوق العاده تنگ ساخت، شخصيت بزرگى همچون «حجر بن عدى» و عده اى ديگر از رجال بزرگ اسلام را به قتل رسانيد، و كشتار و شكنجه و فشار در مورد پيروان على (ع) افزايش يافت به طورى كه نوعاً شيعيان يا زندانى و يا متوارى شدند و يا دور از خانه و كاشانه خود در محيط فشار و خفقان به سر مي بردند.
علاوه بر اين، معاويه برنامه ضد انسانى دامنه دارى را كه بايد اسم آن را برنامه تهديد و گرسنگى گذاشت، بر ضد عراقيان به مورد اجرا گذاشت و آنها را از هستى ساقط كرد. معاويه از يك طرف مردم عراق را در معرض همه گونه فشار و تهديد قرار داد و از طرف ديگر حقوق و مزاياى آنها را قطع كرد.
«ابن ابى الحديد»، دانشمند مشهور جهان تسنن، مي نويسد: شيعيان در هر جا كه بودند به قتل رسيدند. بنى اميه دستها و پاهاى اشخاص را به احتمال اينكه از شيعيان هستند، بريدند. هر كس كه معروف به دوستدارى و دلبستگى به خاندان پيامبر(ص) بود، زندانى شد، يا مالش به غارت رفت، و يا خانه اش را ويران كردند.
شدت فشار و تضييقات نسبت به شيعيان به حدى رسيد كه اتهام به دوستى على(ع) از اتهام به كفر و بيدينى بدتر شمرده مي شد! و عواقب سخت ترى به دنبال داشت!
در اجراى اين سياست خشونت آميز، وضع اهل كوفه از همه بدتر بود زيرا كوفه مركز شيعيان اميرمومنان(ع) شمرده مي شد.
معاويه طى بخشنامه اى به عمال و فرمانداران خو در سراسر كشور نوشت كه شهادت هيچ يك از شيعيان و خاندان على(ع) را نپذيرند! وى طى بخشنامه ديگرى چنين نوشت: «اگر دو نفر شهادت دادند كه شخصى، از دوستداران على(ع) و خاندان او است، اسمش را از دفتر بيت المال حذف كنيد و حقوق و مقررى او را قطع نماييد»!
اين حوادث وحشتناك، مردم عراق را سخت تكان داد و آنها را از رخوت و سستى به در آورد و ماهيت اصلى حكومت اموى را تا حدى آشكار نمود.
شهادت آن بزرگوار هنگامي روي داد كه جنبش منظمى بر ضد حكومت اموى شكل مي گرفت و مبلغين و عوامل موثر آن، همان پيروان اندك و صميمى امام حسن(ع) بودند كه حضرت با تدبير هوشمندانه خويش جان آنان را از گزند قشون معاويه حفظ كرده بود. هدف اين گروه اين بود كه با افشاي جناياتى كه در سراسر دوران حكومت معاويه موج مي زد، روح قيام را در دلهاى مردم برانگيزند تا روز موعود فرا رسد! لذا دوران صلح امام حسن(ع) دوران آمادگى و تمرين تدريجى امت براى جنگ با حكومت فاسد اموى به شمار مي رفت تا روز موعود؛ روزى كه جامعه اسلامى آمادگى قيام داشته باشد و اين موج را به قيام سالار و سيد شهداي عالم حسين بن علي (ع) رساند.
امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود كه ده سال طول كشيد, در نهايت شدت و اختناق زندگى كرد و هيچگونه امنيتى نداشت، حتى در خانه نيز در آرامش نبود.
سرانجام در سال پنجاهم هجرى به تحريك معاويه به دست همسر خود (جعده ) مسموم و شهيد و در قبرستان بقيع واقع در مدينه منوره به خاك سپرده شد.
امام حسن (ع) از بذل جان خود دريغ نداشت، و امام حسين (ع) در راه خدا جانبازتر از حسن نبود. چيزى كه هست، حسن، جان خود رادر يك جهاد خاموش و آرام فدا كرد و چون وقت شكستن سكوت رسيد، شهادت كربلا واقع شد؛ شهادتى كه پيش از آنكه حسينى باشد. حسنى بود!
منابع:
1- ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، تصحيح و تليعق: حاج سيد هاشم رسولى محلاتى، قم، موسسه انتشارات علامه، ج 4، ص 28 - شيخ مفيد، الارشاد، قم، منشورات مكتبه بصيرتى، ص 187 - اسد الغابه فى معرفه الصحابه، تهران، المكتبةالاسلامية، ج 2، ص 10، - ابن حجر العسقلانى، الاصابه فى تمييز الصحابه، بيروت، داراحيأ التراث العربى، 1328 ه.ق، ج 1، ص 328.
2- كان الحسن رضى الله عنه له مناقب كثيره: سيدا، حليما، ذاسكينة و وقار وحشمة، جوادا، ممدوحا...(تاريخ الخلفا، ط 3، بغداد، مكتبه المثنى، 1383 ه.ق، ص 189/)
3- ان المسالة لا تحل الا فى احدى ثلاث: دم مفجع، او دين مقرع، او فقر مدقع ففى ايها تسئل؟
4- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعة الاسلامية، 1393 ه.ق، ج 43، ص 333.
5- سيوطى، تاريخ الخلفا، ط3، بغداد، مكتبه المثنى، 1383 ه.ق، ص 190 - ابن واضح، تاريخ يعقوبى، نجف، منشورات المكتبة الحيدرية، 1384 ه.ق، ج 2، ص 215 - سبط ابن جوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المطبعه الحيدريه، 1383 ه.ق، ص 196 - الشيخ محمد الصبان، اسعاف الراغبين (در حاشيه نور الابصار) قاهره، مكتبه المشهد الحسينى، ص 179.
6- ابن شهراشوب، مناقب آل ابى طالب، ج 4، ص 21.
7- نصر بن مزاحم، وقعه صفين، ط 2، قم، منشورات مكتبه بصيرتى، 1382 ه.ق، ص 113.
8- طبرسى، احتجاج، نجف، المطبعه المرتضويه، ص 144-150.
9- طبرسى، همان كتاب، ص 156.
10- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المطبعه الاسلاميه، 1383 ه.ق، ج 44، ص 1.
11- ابن اثير، اسد الغابه فى معرفة الصحابة، تهران، المكتبه الاسلاميه، ج 2، ص 13 و 14- ابن اثير، الكامل فى التاريخ، بيروت، دارصادر، ج 3، ص 406- مجلسى، بحارالانوار، تهران، مكتبه الاسلاميه، 1393 ه.ق، ج 44، ص 21 - سبط ابن الجوزى، تذكره الخواص، نجف، منشورات المطبعه الحيدريه، 1383 ه.ق، ص 199.
12- مجلسى، بحارالانوار، تهران، المكتبة الاسلامية، 1393 ه.ق، ج 44، ص 147 - طبرسى، احتجاج، نجف ،المطبعة المرتضوية، ص 157.
13 - شبر، سيد عبدالله، جلأالعيون، قم، مكتبة بصيرتى، ج 1، ص 345-346.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:37  توسط Dj Mehr 1980
|
براي کسب معرفت بيشتر نسبت به هر چيز و هر کس بايد شناخت نسبت به آن بيشتر شود . براي درک بيشتر وجود مقدس امام مجتبي عليه السلام نيز بايد اطلاعات خود را بالا برده و در آنها تدبر نماييم . بر اين اساس تعدادي کتاب در باب شخصيت امام حسن عليه السلام معرفي نموده تا مشتاقان و عاشقان ولايت از آنها استفاده نموده تا بر عشقشان، معرفت نيز اضافه شود.
1. آفتابى در هزاران آينه ( پرتوى از زندگانى تابناك امام مجتبى عليه السلام)
مؤلف: جواد نعيمى
ناشر: سازمان تبليغات اسلامى،1371
2. از گوشه و كنار تاريخ ( بررسى صفحه اى از زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام)
مؤلف: سيد على شفيعى دزفولى
ناشر: انتشارات صدر
(در اين كتاب، پيرامون اتهام ازدواج هاى مكرّر امام مجتبى بحث مى نمايد و كذب آن را ثابت مى كند.)
3. اسرار صلح امام حسن عليه السلام
مؤلف: محمد على انصارى اراكى
4. امام حسن عليه السلام
مؤلف: عبدالكريم بى آزار شيرازى
ناشر: دفتر نشر فرهنگ اسلامى، 1375
ج1: علم و حلم امام حسن عليه السلام
ج2: دولتى پايدار در مدينه، سواحل درياى خزر، مراكش و مصر
ج3: دولت حسن عليه السلام در مكه، عراق، كوفه، يمن، ايران و برونئى .
5. امام حسن مجتبى عليه السلام
گروه كودكان و نوجوانان بنياد بعثت،
بازنويسى: مهدى رحيمى .
6. امام حسن عليه السلام پرچمدار صلح و آزادى .
مؤلف: مهدى پيشوايى
ناشر: توحيد
7. امام حسن عليه السلام در موضع واقع بينى و هدفگرايى .
مؤلف: على قائمى
ناشر: شفق، قم
8 . امام حسن بن على عليهماالسلام را بهتر بشناسيم .
مؤلف: حسين انصاريان
9. امام حسن عليه السلام مظلوم تاريخ
مؤلف: رضا محمدى
ناشر: صفحى، قم
10. امام مجتبى عليه السلام
مؤلف: سيد حسن ابطحى
ناشر: بطحا
11. بامداد روشن در اسرار واگذارى خلافت حضرت امام حسن عليه السلام به معاويه
مؤلف: سيد على اكبر برقعى قمى
ناشر: نوين
12. بحثى درباره صلح امام حسن عليه السلام
مؤلف: غلامرضا اشرف سمنانى
ناشر: بعثت
13. بحثى كوتاه پيرامون زندگى امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: گروه نويسندگان
گردآورى: محمود حكيمى
14. بررسى كوتاهى از زندگانى امام حسن عليه السلام
مؤلف: سيد محمد حسينى شيرازى
مترجم: سيد محمد باقر فالى
ناشر: قم، كانون نشر انديشه هاى اسلامى
15. پرتوى از چهره تابناك سبط المصطفى الحسن بن على المجتبى
ناشر: جمعيت اتحاد حسينى
16. پرچمدار صلح حسن بن على عليهماالسلام ( برگزيده اشعار در مدح مرثيه امام مجتبى)
ناشر: كتابفروشى اسلاميه
17. پيشواى دوم امام حسن مجتبى عليه السلام (مجموعه مقالات)
گرد آورنده: حبيب چايچيان
ناشر: مكتب الحسن عليه السلام
18. پيشواى دوم حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام
گروه نويسندگان
ناشر: قم، مؤسسه در راه حق (اين كتاب به عربى، تركى و اردو ترجمه شده است.)
19. تحليلى از زندگانى سياسى امام حسن عليه السلام
مؤلف: سيد جعفر مرتضى عاملى
مترجم: محمد سپهرى
ناشر: سازمان تبليغات اسلامى
20. ترجمه بحارالانوار( زندگى امام حسن عليه السلام )
مؤلف: علامه مجلسى، مولا محمد باقر بن محمد تقى اصفهانى (1037ـ 1110ق)
مترجم: محمد جواد نجفى
ناشر: كتابفروشى اسلاميه
21. ترجمه كلمة الامام الحسن عليه السلام
مؤلف: شهيد حاج سيد حسن حسينى شيرازى (1354ـ 1400ق)
مترجم: عليرضا ميرزا محمد
ناشر: تهران، انتشارات نور ( ترجمه همراه با متن).
22. چرا امام حسن عليه السلام صلح را پذيرفت؟
مؤلف: رجبعلى مظلومى
23. چشمه كوثر( مدايح امام حسن مجتبى عليه السلام)
مؤلف: حيدر تهرانى ـ معجزه
ناشر: تهران، كتابفروشى اسلاميه
24. حسن عليه السلام كيست؟
مؤلف: فضل الله كمپانى (م 1414ق)
ناشر: تهران، انتشارات فراهانى
25. حضرت امام حسن عليه السلام
مؤلف: عبدالامير فولاد زاده
ناشر: تهران، انتشارات اعلمى (مصوّر، ويژه نوجوانان).
26. حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: سيد كاظم ارفع
ناشر: تهران، مؤسسه انتشاراتى فيض كاشانى
27. حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: مير ابوالفتح دعوتى
ناشر: قم، انتشارات شفق (مصوّر، ويژه نوجوانان) (اين كتاب به عربى ترجمه شده است).
28. حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام، معصوم چهارم
مؤلف: سيد مهدى آية اللهى (دادور)
نقاشى: على مظاهرى
ناشر: تهران، انتشارات جهان آرا ( مصوّر، ويژه نوجوانان) ( اين كتاب به عربى، تركى، اردو، انگليسى، فرانسه و تاجيكى ترجمه شده است).
29. حقايق پنهان ( پژوهشى در زندگى سياسى امام حسن مجتبى عليه السلام )
مؤلف: احمد زمانى
مقدمه جعفر سبحانى
ناشر: مركز انتشارات دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم
30. حيات حسن بن على
مؤلف: محمد جعفر شاملى شيرازى
31. داستان زندگى امام حسن عليه السلام
مؤلف: امير مهدى مراد حاصل
ناشر: تهران، انتشارات پيام نور(ويژه نوجوانان).
32. در مكتب كريم اهل بيت، امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: على قائمى اميرى
ناشر: تهران، انتشارات اميرى
33. الرسول و الذرارى (معصوم چهارم)
مؤلف: احمد سيّاح
ناشر: تهران، انتشارات اسلام
34. زمامدارى امام مجتبى عليه السلام
مؤلف: احمد مطهرى
ناشر: قم، انتشارات دارالكتاب
35. زندگانى امام دوم، حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: نوشته هيئت تحريريه مؤسسه در راه حق
ساده نويسى: دفتر تحقيق و تأليف كتب درسى
ناشر: تهران، سازمان نهضت سواد آموزى
36. زندگانى امام حسن بن على و اسرار صلح او با معاويه
مؤلف: حسين وجدانى
ناشر: قم، چاپخانه پيروى
37. زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: سيد هاشم رسولى محلاتى
ناشر: تهران، انتشارات علميه اسلاميه
38. زندگانى حسن بن على عليهماالسلام
مؤلف : باقر شريف قرشى
مترجم: فخرالدين حجازى
ناشر: تهران، انتشارات بعثت
39. زندگانى حسن بن على عليهماالسلام
مؤلف: محمد على خليلى
ناشر: تهران، چاپخانه ملى
40. زندگانى حضرت امام حسن عليه السلام
مؤلف: سيد جعفر غضبان
ناشر: تهران، انتشارات ارديبهشت
41. زندگانى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: حسين حماسيان ( صابر كرمانى)
ناشر: تهران، انتشارات اقبال ( ويژه نوجوانان).
42. زندگانى حضرت مجتبى
مؤلف: حسين عماد زاده اصفهانى (1325ـ 1410ق)
ناشر: تهران، انتشارات اسوه
43. زندگى و سيماى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: سيد محمد تقى مدرسى
مترجم: محمد صادق شريعت
ناشر: تهران، مؤسسه انصارالحسين
44. سبط المصطفى الحسن المجتبى عليه السلام
مؤلف: سروده لطف الله صافى گلپايگانى
ناشر: مشهد، مؤسسه نشر و تبليغ
45. ستارگان درخشان ( ج4، زندگانى امام حسن مجتبى عليه السلام)
مؤلف: محمد جواد نجفى
ناشر: تهران، كتابفروشى اسلاميه
46. سرچشمه هاى نور(حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام )
مؤلفين: گروه نويسندگان مؤسسة البلاغ
مترجم: واحد تدوين و ترجمه
ناشر: تهران، سازمان تبليغات اسلامى
47. سخنان كوتاه امام حسن عليه السلام
مؤلف: محمدهادى فقهى
48. سيره امام مجتبى عليه السلام
مؤلف: هيئت تحريريه
ناشر: اهواز، حوزه علميه (از سرى سرچشمه زندگى).
49. شخصيت امام مجتبى عليه السلام
مؤلف: محمد على شاه محمدى
ناشر: تهران، هيئت تعاونى مكتب اسلام
50. شخصيت حضرت مجتبى عليه السلام
مؤلف: سيد على اكبر قرشى
تقريظ: علامه سيد محمد حسين طباطبايى (م1402ق)
ناشر: اروميه، چاپخانه ميهن
51. صحيفة الحسن عليه السلام
تأليف و ترجمه: جواد قيومى اصفهانى
ناشر: قم، دفتر انتشارات اسلامى
52. صلح امام حسن عليه السلام
ناشر: تهران، بنياد بعثت
53. صلح امام حسن عليه السلام پر شكوه ترين نرمش قهرمانانه تاريخ
مؤلف: شيخ راضى آل ياسين (م1372ق)
مترجم: آية الله سيد على خامنه اى ( رهبر معظم انقلاب اسلامى)
54. صلح امام حسن عليه السلام فرازى ناشناخته
مؤلف: محمد انتظام پور
ناشر: تهران، كانون نشر معارف اسلامى صادقيه
55. صلح سبز، نگاهى اجمالى و فشرده به صلح امام حسن عليه السلام
مؤلف: سيد مجيد پورطباطبايى
ناشر: قم، انتشارات شهريار
56. فرياد يك سكوت
مؤلف: محمد يوسف حريرى
ناشر:قم، دارالتبليغ اسلامى.
57. فضائل الامام الحسن عليه السلام
مؤلف: على اكبر تلافى داريانى
ناشر: تهران، شركت نشر و تبليغ نيك معارف
58. فلسفه صلح امام حسن عليه السلام
مؤلف: محمد محقق مرندى
ناشر: قم، چاپخانه حكمت
59. فلسفه صلح دومين پيشواى شيعه
مؤلف: محمد مقيمى
ناشر: تهران، انتشارات سعدى .
60. قهرمان دو ميدان ( داستان زندگى امام حسن مجتبى عليه السلام)
مؤلف: رضا شيرازى
ناشر: تهران، انتشارات پيام آزادى (مصوّر، ويژه نوجوانان).
61. كنوزالحكم و فنون الكلم
مؤلف: سيد حسن طباطبايى ميرجهانى (1319ـ 1413ق)
ناشر: اصفهان، حسينيه عماد زاده (اين كتاب در برگيرنده خطبه ها، نامه ها و كلمات قصار امام مجتبى ، همراه با ترجمه فارسى است).
62. گلواژه هاى نور ( چهل شهاب از منظومه نور افشان امام حسن مجتبى عليه السلام)
مؤلف: عبدالحسين طالعى
ناشر: تهران، انتشارات كتابچى .
63. مبارزه اى در قالب صلح
مؤلف: رضا گلسرخى كاشانى (1354 ـ 1411ق)
ناشر: قم، انتشارات شفق .
64. معصوم چهارم، امام حسن مجتبى عليه السلام
مؤلف: جواد فاضل (1335 ـ 1381ق)
ناشر: تهران، انتشارات علمى .
65. مكتب امام حسن عليه السلام
مؤلف: حسن سعيد (1337ـ 1416ق)
ناشر: تهران، مسجد جامع چهلستون .
66. مكتوبات امام حسن عليه السلام
چاپ سنگى، هند.
فهرست كتاب هاى چاپى فارسى، ج4، ص4924.
67. ميلاد سبط اكبر
مؤلفين: گروه نويسندگان
ناشر: تهران، كتابخانه دوشيزگان اسلامى .
68. ناسخ التواريخ ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى عليه السلام)
مؤلف: لسان الملك ، ميرزا محمد تقى خان سپهر كاشانى ( قبل 1217 ـ 1297ق)
ناشر: تهران، انتشارات علميه اسلاميه .
69. نگاهى بر زندگى امام حسن عليه السلام
مؤلف: محمد محمدى اشتهاردى
ناشر: تهران، نشر مطهر.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:36  توسط Dj Mehr 1980
|
ز آن طشت پر زلخت جگر در مقابلش
پيدا بود که زهر چه کرده است با دلش
مظلوم چون علي و به مظلوميش گواه
آن پاره هاي دل، که بود در مقابلش
او حاصل نبوّت و بيداد دشمنان
از آب شعله خيز، شرر زد به حاصلش
عمر حسن ز عمر علي سخت تر گذشت
تا آن که مرگ آمد و حلّ کرد مشکلش
از ورطه اي که بود کران تا کران ملال
موجي زد و رساند، شهادت به ساحلش
هر مرد راست محرم دل همسرش، ولي
غربت ببين که همسر او گشته قاتلش
از زهر، پاره پاره و از صبر، ريز ريز
قرآن برگ برگ شهادت بود دلش
چشمش به لطف اوست "مؤيد" که دم زند
گاه از مصائب وي و گاه از فضائلش
"سيد رضا مويد"
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:35  توسط Dj Mehr 1980
|
در اين مطلب سخنان حکمت آموز امام مجتبي عليه السلام را در موضوعات مختلف ذکر مي نماييم به اميد آن که از اين گوهرها نهايت استفاده را در جهت کسب فضايل اخلاقي و رد رذايل اخلاقي داشته باشيم.
1- قيل له عليه السلام: فما الحلم؟ قالعليه السلام:" كظم الغيظ و ملك النفس." ( تحف العقول، ص 227)
از حضرت امام حسن عليه السلام پرسيده شد كه بردبارى يعنى چه؟ فرمودند: بردبارى عبارت از فرو بردن خشم و اختيار نفس را داشتن .
2- قيل له عليه السلام: فما الشرف؟ قالعليه السلام: اصطناع العشيرة؟ و حمل الجريرة. ( تحفالعقول، ص 227)
از حضرت پرسيده شده بزرگوارى چيست؟ فرمودند: احسان به قبيله و تبار و تحمل خسارت و جرم آنها.
3- قيل له عليه السلام: فما المروة؟ قالعليه السلام: حفظ الدين، و اعزازالنفس، و لين الكنف، و تعهد الصنيعة، و اداء الحقوق، و التحبب الى الناس. ( تحفالعقول، ص 227)
از امامعليه السلام پرسيده شد كه جوانمردى يعنى چه؟ فرمودند: جوانمردى عبارت است از حراست دين، و عزت نفس، و با نرمش برخورد نمودن و بررسى عملكرد خويش، و پرداخت حقوق و دوستى نمودن با مردم .
4- قيل له عليه السلام: فما الكرم؟ قالعليه السلام: الابتداء بالعطية قبل المسئلة و اطعام الطعام فى المحل.
از امام حسنعليه السلام معناى كرامت و بزرگ منشى را پرسيدند؟ فرمودند: بخشش پيش از خواهش و اطعام در هنگام قحطى .
5- قال امام المجتبىعليه السلام: اعلموا ان الله لم يخلقكم عبثا و ليس بتارككم سدى، كتب آجالكم و قسم بينكم معائشكم ليعرف كل ذى لب منزلته و ان ما قدر له و ما صرف عنه فلن يصيبه. ( تحفالعقول، ص 234)
امام عليه السلام فرمودند: «اى بندگان خدا» بدانيد كه خداوند شما را بيهوده نيافريده است، و به حال خود رها ننموده، مدت عمرتان را نوشته، و روزى شما را بينتان تقسيم نموده تا هر خردمندى قدر و ارزش خود را بداند و بفهمد جز آنچه مقدر شده هرگز به او نمىرسد.
6- قال الامام المجتبى عليه السلام: قد كفاكم مؤونة الدنيا و فرغكم لعبادته و حثكم على الشكر وافترض عليكم الذكر واوصاكم بالتقوى. ( تحفالعقول، ص 234)
امام مجتبىعليه السلام فرموده است: به تحقيق خداوند روزى شما را بر عهده گرفته است، و شما را براى بندگى فراغت بخشيده و به شكرگزارى تشويق نموده است و نماز را بر شما واجب فرموده و به پرهيزكارى توصيه فرموده است.
7- قال عليه السلام: والتقوى باب كل توبة و راس كل حكمة و شرف كل عمل. بالتقوى فاز من فاز من المتقين. ( تحفالعقول، ص 234)
امام مجتبىعليه السلام فرموده است: پرهيزكارى در بازگشت « به سوى خدا» و سر رشته هر حكمت، و شرافت هر كار است، وهر كس از پرهيزكاران به كاميابى رسيد به وسيله تقوا بوده است.
8- قال امام المجتبىعليه السلام: ما تشاور قوم الا هدوا الى رشدهم .( تحفالعقول، ص 236)
امام مجتبىعليه السلام فرمود: هيچ قومى مشورت نكرد مگر اين كه به ترقى و تكامل راه يافت.
9- قالعليه السلام: انه قال فى تفسير قوله « وقفوهم انهم مسئولون» انه لا يجاوز قدما عبد حتى يسئل عن اربع: عن شبابه فيما ابلاه و عمره فيما افناه، و عن ماله من اين جمعه، و فيما انفقه، و عن حبنا اهل البيت. ( بحارالانوار، ج 44، ص12)
امام حسن عليه السلام: در تفسير آيه شريفه « وقفوهم انهم مسئولون» فرمودهاند: به تحقيق « روز قيامت» هيچ بندهاى قدم از قدم برنمىدارد مگر اين كه نسبت به چهار چيز مورد بازجويى و پرسش قرار مىگيرد:
الف- از جوانىاش كه در چه راهى مصرف نموده است.
ب- از عمرش كه در چه كارى آن را به كار گرفته است.
ج- از ثروتش كه چگونه جمع و در چه راهى مصرف نموده است.
د- از دوستى ما اهل بيت و خاندان پيامبرصلى الله عليه و آله و سلم .
10- قالعليه السلام: لو لم يبق لبنى امية الا عجوز درداء، لبغت دين الله عوجا و هكذا قال رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم. (بحار، ج44، ص 43)
جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمودند: اگر از بنىاميه « در روى زمين احدى نماند جز پيرزن فرتوت و ناتوانى، همان يک نفر دين خدا را به مسير نادرستى خواهد كشاند.
11- قال الامام المجتبىعليه السلام: اعمل لدنياك كانك تعيش ابدا، واعمل لاخرتك كانك تموت غدا.( الحياة، ج4، ص 62)
امام حسنعليه السلام فرمود: چنان براى دنيايت تلاش كن كه گويا هميشه زندهاى، و چنان براى آخرتت تلاش كن كه گويى فردا مرگت فرا مىرسد.
12- قال: كان الحسن ابن علىعليه السلام: اذا قام الى الصلاة لبس اجود ثيابه فقيل له: يابن رسول الله! لم تلبس اجود ثيابك؟! فقال عليه السلام: ان الله جميل يحب الجمال فاتجمل لربى و هو يقول « خذوا زينتكم عند كل مسجد» فاحب ان البس اجود ثيابى. ( الحياة، ج5، ص 66)
راوى مىگويد: امام حسنعليه السلام زمانى كه نماز را برپا مىداشتند زيباترين لباس را مىپوشيدند، به حضرت عرض شد، اى پسر رسول خدا چرا به هنگام نماز اينگونه لباس مىپوشى؟ حضرت فرمودند: به تحقيق خدا زيبا است و زيبائى را دوست مىدارد. پس خود را براى پروردگارم مىآرايم، چنانچه مىفرمايد: « به هنگام نماز و حضور در مساجد لباس زيباى خود را بپوشيد» پس دوست دارم كه بهترين لباسم را بپوشم.
13- قالعليه السلام: ان اكيس الكيس التقى، و احمق الحمقالفجور. (الحياة، ج1، ص 203)
امام حسنعليه السلام فرمود: زيرك ترين زيرك ها فرد با تقوا است، و احمقترين احمق ها شخص فاجر و فاسق است.
14- قالعليه السلام: كونوا اوعية العلم و مصابيح الهدى فان ضوءالنهار بعضه اضوء من بعضها. ( كافى، ج1، ص 301)
امام فرمودند: جايگاه هاى دانش و چراغ هاى درخشان هدايت باشيد زيرا روشنى روز بعضى از بعضى ديگرش بيشتر است.
15- قال الحسن بن علىعليه السلام: تاتى علماء شيعتنا القوامون بضعفاء محبينا و اهل ولايتنا يوم القيامة، والانوار تستطع من تيجانهم. ( محجة البيضاء، ج1، ص 33)
امام حسنعليه السلام فرموده است: از ميان شيعيان ما علمايى به پا مىخيزند كه ايستادگى افراد ضعيف از دوستان ما و آنها كه ولايت ما را پذيرا شدهاند به واسطه آنها است و از تاجى كه بر سر دارند نور مىدرخشد.
16- و كان الحسنعليه السلام: اذا افرغ من وضوئه تغير لونه فقيل له فى ذالك، فقالعليه السلام: حق على من اراد ان يدخل على ذىالعرش ان يتغير لونه.
امام حسنعليه السلام زمانى كه وضويش پايان مىپذيرفت رنگ مباركش تغيير مىنمود. در اين باره از حضرت پرسيده شده «چرا رنگ شما تغيير مىنمايد؟» فرمودند: كسى كه مىخواهد وارد بارگاه «خداي متعال» گردد سزاوار است رنگش تغييرنمايد.
17- «قال نعم: استعد لسفرك و حصل زادك قبل حلول اجلك. (منتهىالآمال، ج1، ص 436)
مردى از حضرت موعظه خواست، حضرت فرمودند: آماده سفر آخرت شو و زاد و توشه آن را پيش از رسيدن مرگ فراهم نما.
18- قال امام حسنعليه السلام: ايها الناس انه من نصح لله و اخذ دليلا هدى للتى هى اقوم و وفقه الله للرشاد و سدده للحسنى . ( تحف العقول،ص227)
امام حسنعليه السلام فرمود: هان اى مردم، به تحقيق كسى كه براى خدا پند دهد و سخن خدا را راهنماى خود قرار دهد به راهى پايدار رهنمون شود و خداوند او را به رشد موفق سازد.
19- قال امام المجتبىعليه السلام: بين الحق و الباطل اربع اصابع، ما رايت بعينيك فهو الحق و قد تسمع باذنيك باطلا كثيرا.( از هر معصوم چهل حديث، ص 105)
امام حسنعليه السلام فرمود: بين حق و باطل به اندازه چهار انگشت فاصله است، آنچه با چشم ببينى حق است و چه بسا كه باطل زيادى را با گوش بشنوى.
20- قيل له عليه السلام ما الزهد؟ قالعليه السلام: الرغبة فى التقوى والزهادة فى الدنيا. قيل: و ما الحلم؟ قال كظم الغيظ و ملكالنفس. قيل ما السداد؟ قال دفع المنكر بالمعروف. ( از هر معصوم چهل حديث، ص 106)
از حضرت امام حسن مجتبىعليه السلام پرسيده شد زهد چيست؟ فرمودند: ميل به پرهيزکارى و بىميلى نسبت به دنيا. باز پرسيده شد كه حلم چيست؟ فرمودند: خشم را فرو بردن و مالك خود شدن. باز پرسيده شد كه سداد چيست؟ فرمودند: بدى را به وسيله خوبى برطرف نمودن.
21- قال الحسنعليه السلام: لبعض ولده: يا بنى لا تواخ احدا تعرف موارده و مصادره فاذا استنبطت الخبرة و رضيت العشرة فاخه على اقالة العثرة و المواساة فى العسرة. ( تحفالعقول، ص 236)
امام حسنعليه السلام به يكى از فرزندانشان فرمودند: اى پسرم با احدى برادرى مكن تا آن كه بدانى كجاها مىرود و از كجاها مىآيد، و چون از حالش خوب آگاه شدى و رفتارش را پسنديدى با او برادرى كن. به شرط اين كه رفتارت بر اساس چشم پوشى از لغزش و همراهى در سختى باشد.
22- قال امام حسنعليه السلام: ان ابصر الابصار ما نفذ فى الخيرمذهبه و اسمع الاسماع ما وعى التذكير و انتفع به اسلمالقلوب ما طهر من الشبهات.(از هر معصوم چهل حديث، ص 111)
امام حسنعليه السلام فرمودند: همانا بيناترين چشمها آن است كه در طريق خير نفوذ كند، و شنواترين گوشها آنست كه پذيرندهتر باشد و سالمترين دل ها آن است كه از شبهه پاك باشد.
23- قال عليه السلام: لا يغش العاقل من استنصحه. ( تحفالعقول، ص 239)
امام حسنعليه السلام فرمودند: خردمند كسى است كه وقتى از او پند خواستند خيانت نكند.
24- قالعليه السلام: اذا لقى احدكم اخاه فليقبل موضع النور من جبهته. ( تحفالعقول، ص 239)
امام حسنعليه السلام فرمودند: هر گاه يكى از شما برادر خود را ملاقات كند، بايد كه جايگاه نور از پيشانى او را ببوسد.
25- قال امام المجتبىعليه السلام: هلاك الناس فى ثلاث: الكبر،الحرص، الحسد. الكبر به هلاك الدين و به لعن ابليس. الحرص عدو النفس و به اخرج آدم من الجنة. الحسد رائدالسوء و به قتل قابيل هابيل.( از هر معصوم چهل حديث، ص 113)
امام حسنعليه السلام فرمود: نابودى مردم در سه چيز است: 1- بزرگ نمائى 2- افزون خواهى بسيار 3- حسد و رشك بردن.
بزرگ نمائى كه به وسيله آن دين نابود مىگردد و به واسطه آن شيطان ملعون رانده درگاه خدا شد و حرص كه به خاطر آن آدم از بهشت خارج شد، و رشك كه سررشته همه بدى است و به واسطه آن قابيل هابيل را كشت.
26- قال امامالمجتبى عليه السلام: اوصيكم بتقوى الله و ادامة التفكر،فان التفكر ابو كل خير و امه. (از هر معصوم چهل حديث، ص114)
امام حسنعليه السلام فرمود: شما را به پرهيزکارى و ترس از خدا و ادامه تفكر و انديشه سفارش مىكنم زيرا تفكر و انديشه سرچشمه همه خوبي ها است.
27- قال امام المجتبىعليه السلام: غسل اليدين قبل الطعام ينفى الفقر و بعده ينفى الهم. ( از هر معصوم چهل حديث، ص 114)
امام حسنعليه السلام فرمود: شستن دست ها پيش از غذا فقر رامىزدايد و بعد از آن اندوه را برطرف مىسازد.
28- قالعليه السلام: صاحب الناس بمثل ما تحب ان يصاحبوك. ( از هر معصوم چهل حديث، ص 114)
امام حسن مجتبىعليه السلام فرمود: چنان با مردم رفتار نما كه دوست دارى با تو رفتار كنند.
29- قالعليه السلام: لاادب لمن لاعقل له ولا مروة لمن لاهمة له و لاحياء لمن لا دين له. ( از هر معصوم چهل حديث، ص 115)
كسى كه عقل ندارد ادب ندارد، و كسى كه همت ندارد جوانمردى ندارد و كسى كه حيا ندارد دين ندارد.
30- قال امام المجتبى عليه السلام: علم الناس علمك و تعلم علم غيرك. (از هر معصوم چهل حديث ، ص 116)
امام حسنعليه السلام فرمود: دانشت را به مردم بياموز، و خود نيز دانش ديگران را فراگير.
31- قالعليه السلام: لا غنى اكبر من العقل ولا فقر مثل الجهل ولا وحشة اشد من العجب ولا عيش الذ من حسن الخلق. ( از هر معصوم چهل حديث، ص 116)
امام حسن مجتبىعليه السلام فرمود: هيچ بىنيازى برتر از عقل نيست و هيچ نيازمندى هم مثل نادانى نيست و هيچ وحشتى بدتر از خودپسندى نيست، و هيچ عيشى لذت بخش ترازاخلاق نيكو نيست.
32- قالعليه السلام: قيدوا العلم بالكتاب.
امام حسنعليه السلام فرمود: علم را با نوشتن مهار كنيد.
33- قالعليه السلام: من بدء بالكلام قبل السلام فلا تجيبوه.( چهل حديث از هر معصوم، ص 117)
امام حسنعليه السلام فرمود:هركس قبل از سلام سخن گفت جوابش را ندهيد.
34- تعلموا العلم فان لم تستطيعوا حفظه فاكتبوه و ضعوه فى بيوتكم. (از هر معصوم چهلحديث، ص 118)
دانش را فراگيريد و اگر توان حفظش را نداريد بنويسيد و در خانههايتان نگهدارى نمائيد .
35- قالعليه السلام: الشروع بالمعروف و الاعطاء قبل السؤال من اكبر السؤدد. ( از هر معصوم چهل حديث، ص 117)
امام حسنعليه السلام فرمود: آغاز نمودن به بذل و بخشش پيش از درخواست و تقاضا، از بزرگترين شرافت و بزرگى است.
36- قالعليه السلام: من عبد الله، عبد الله له كل شىء. ( از هر معصوم چهل حديث، ص 118)
امام حسنعليه السلام فرمود: كسى كه خدا را بندگى نمايد، خداوند هم همه چيز را فرمانبردار او گرداند.
37- قالعليه السلام: انا الضامن لمن لم يهجس فى قلبه الا الرضا ان يدعوالله فيستجاب له. ( از هر معصوم چهل حديث، ص 118)
امام حسنعليه السلام فرمود: كسى كه در دلش جز خشنودى خدا خطور نكند، چون دعا كند؛ من ضامنم كه دعايش مستجاب گردد.
38- قيل له فما النجدة؟ قالعليه السلام: الذب عن الجار و الصبر فى المواطن و الاقدام عند الكريهة. ( تحفالعقول، ص 227)
از حضرت امام مجتبىعليه السلام پرسيده شد نيرومندى چيست؟ فرمودند: دفاع از پناهنده، و پايدارى در نبرد، و ايستادگى هنگام سختى.
39- قيل له فما الفقر؟ قالعليه السلام: شره النفس الى كل شىء. ( تحفالعقول، ص 228)
از حضرت پرسيده شد فقر چيست؟ فرمودند: آزمندى به هر چيزى.
40- قيل له:فما الغنى؟ قالعليه السلام: رضاالنفس بما قسم لها و ان قل. ( تحفالعقول، ص 228)
از امام مجتبى معناى فقر پرسيده شد، فرمود: خشنود بودن انسان به مقدارى كه خدا روزى او نموده هر چند كم باشد.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 4:34  توسط Dj Mehr 1980
|
سلام دوستان عزیز...امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید و در پناه حق موفق...انشاءلله
این اولین پست وبلاگ منه که میخوام به یمن و به نام امام حسن مجتبی علیه السلام شروع کنم...یا علی علیه السلام مددنا
احادیث نقل شده از امام حسن مجتبی علیه السلام
1 .از آن حضرت سؤال شد : زهد چيست ؟ فرمود : رغبت به تقوی و بی رغبتی به دنيا .
تحف العقول ، ص (227 )
2 .از آن حضرت سؤال شد : مروت چيست ؟ فرمود : حفظ دين ، عزت نفس ، نرمش ،
احسان ، پرداخت حقوق و اظهار دوستی نسبت به مردم .
تحف العقول ، ص (227 )
3 .از آن حضرت سؤال شد : کرم چيست ؟ فرمود : بخشش پيش از خواهش و اطعام در
قحطی .
تحف العقول ، ص (227 )
4 .از آن حضرت سؤال شد بخل چيست ؟ فرمود : آنچه در کف داری شرف بدانی ، و آنچه
انفاق کنی تلف شماری .
تحف العقول ، ص (227 )
5 .از آن حضرت سؤال شد : بی نيازی چيست ؟ فرمود : رضايت نفس به آنچه برايش
قسمت شده ، هر چند کم باشد .
تحف العقول ، ص (228 )
6 .از آن حضرت سؤال شد : فقر چيست ؟ فرمود : حرص به هر چيز .
تحف العقول ، ص (228 )
7 .از آن حضرت سؤال شد : شرف چيست ؟ فرمود : موافقت با دوستان و حفظ
همسايگان .
تحف العقول ، ص (228 )
8 .از آن حضرت سؤال شد : پستی و ناکسی چيست ؟ فرمود : به خود رسيدن و بي اعتنايي
به همسر .
تحف العقول ، ص (228 )
9 .پناهنده به خدا آسوده و محفوخ است ، و دشمنش ترسان و بي ياور
تحف العقول ، ص (229 )
10.از خدا بر حذر باشيد با زيادی ياد او ، و از خدا بترسيد به وسيله تقوی ،
و به خدا نزديک شويد با طاعت ، به درستی که او نزديک است و پاسخگو .
تحف العقول ، ص (229 )
11.بزرگی کسانی که عظمت خدا را دانستند اين است که تواضع کنند ، و عزت آنها که
جلال خدا را شناختند اين است که برايش زبونی کنند ، و سلامت آنها که دانستند
خدا چه قدرتی دارد اين است که به او تسليم شوند .
تحف العقول ، ص (229 )
12.بدانيد که خدا شما را بيهوده نيافريده و سر خود رها نکرده ، مدت عمر شما را
معين کرده ، و روزی شما را ميانتان قسمت کرده ، تا هر خردمندی اندازه خود را
بداند و بفهمد که هر چه برايش مقدر است به او مي رسد ، و هر چه از او نيست
به او نخواهد رسيد ، خدا خرج دنيای شما را کفايت کرده و شما را برای پرستش
فراغت بخشيده و به شکرگزاری تشويق کرده ، و ذکر و نماز را بر شما واجب کرده
و تقوی را به شما سفارش کرده ، و آن را نهايت رضايت مندی خود مقرر ساخته .
تحف العقول ، ص (234 )
13.ای بندگان خدا ، از خدا بپرهيزيد ، و بدانيد که هر کس از خدا بپرهيزد ، خداوند
او را به خوبی از فتنه ها و آزمايشها برآورد و در کارش موفق سازد و راه حق را
برايش آماده کند .
تحف العقول ، ص (234 )
14.هيچ مردمی با هم مشورت نکند مگر اينکه به درستی هدايت شوند .
تحف العقول ، ص (236 )
15.پستی و ناکسی اين است که شکر نعمت نکنی .
تحف العقول ، ص (236 )
16.در طلب مانند شخص پيروز مکوش ، و مانند کسی که تسليم شده به قدر اعتماد نکن
چون به دنبال کسب و روزی رفتن سنت است ، و ميانه روی در طلب روزی از عفت
است ، و عفت مانع روزی نيست ، و حرص موجب زيادی رزق نيست . به درستی که
روزی قسمت شده و حرص زدن ، موجب گناه مي شود .
تحف العقول ، ص (236 )
17.انسان تا وعده نداده ، آزاد است . اما وقتی وعده مي دهد زير بار مسؤوليت
مي رود ، و تا به وعده اش عمل نکند رها نخواهد شد .
بحار الانوار ، ج 78، ص (113 )
18.آن کس که بر حسن اختيار خداوند توکل و اعتماد کند ( و به قضا و قدر الهی خوشنود
باشد ) آرزو نمي کند در غير حالی باشد که خداوند برايش اختيار کرده است .
تحف العقول ، ص (236 )
19.خيری که هيچ شری در آن نيست ، شکر بر نعمت و صبر بر مصيبت و ناگوار است .
تحف العقول ، ص (237 )
20.آن حضرت - عليه السلام - به مردی که از بيماری شفا يافته بود ، فرمود :
خدا يادت کرد پس يادش کن ، و از تو گذشت پس شکرش کن .
تحف العقول ، ص (237 )
21.هر کس که پيوسته به مسجد رود يکی از اين هشت فايده نصيبش شود : آيه محکمه
دست يابی به برادری سودمند ، دانشی تازه ، رحمتی مورد انتظار ، سخنی که او را
به راه راست کشد يا او را از هلاکت برهاند ، ترک گناهان از شرم مردم و ترس
از خدا .
تحف العقول ، ص (238 )
22.به درستی که پر ديدترين ديده ها آن است که در خير نفوذ کند ، و شنواترين گوشها
آن است که تذکری را بشنود و از آن سود برد ، سالمترين دلها آن است که از شبه ها
پاک باشد .
تحف العقول ، ص (238 )
23.مردی به امام حسن - عليه السلام - عرض کرد : دختری دارم ، به نظر شما با
چه کسی وصلت کنم . فرمود : با کسی که متقی و باايمان باشد . چون اگر او
را دوست بدارد ، مورد احترامش قرار مي دهد ، و اگر از او نفرت داشته
باشد ، به او ظلم نمي کند .
مستظرف ، ج 2 ، ص (218 )
24.به درستی که نعمت دنيا پايدار نيست ، نه از آسيبش آسودگی هست ، و نه از
بديهايش جلوگيری ، فريبی است حايل سعادت ، و تکيه گاهی است خميده .
تحف العقول ، ص (239 )
25.ای بندگان خدا از عبرتها پند گيريد ، و از اثر گذشتگان متوجه شويد ، و
به وسيله نعمتها از نافرمانی خدا باز ايستيد ، و از پندها سود بريد .
تحف العقول ، ص (239 )
26.به درستی که خداوند ماه رمضان را ميدان مسابقه خلق خود ساخته تا به وسيله
طاعتش به رضای او سبقت گيرند .
تحف العقول ، ص (239 )
27.به خدا سوگند اگر پرده برگيرند ، معلوم مي شود که نيکوکار مشغول کار نيک خود
است و بدکار گرفتار بدکرداری خود .
تحف العقول ، ص (240 )
28.ای پسرم با هيچکس برادری مکن تا بدانی کجا مي رود و از کجا مي آيد و چه ريشه اي
دارد ، پس چون خوب از حالش آگاه شدی و معاشرتش را پسنديدی با او برادری کن
به شرطگذشت از لغزش و کمک در تنگی .
تحف العقول ، ص (236 )
29.از آن حضرت سؤال شد : ترس چيست ؟ فرمود : دليری بر دوست و گريز از دشمن .
تحف العقول ، ص (227 )
30.ننگ کشيدن آسانتر از دوزخ رفتن است .
تحف العقول ، ص (237 )
31.سفاهت ، به پستی گراييدن و با گمراهان نشستن است .
بحار الانوار ، ج 78، ص (115 )
32.آن حضرت در وصف برادر ( دوست ) نيکوکارش فرمود : از همه مردم در چشم من
بزرگتر بود و سر بزرگواری او در نظر من کوچکی دنيا در چشم او بود ، جهل و نادانی
بر او تسلط نداشت ، اقدام نمي کرد مگر بعد از اطمينان به سودمند بودن آن . نه
شکايتی داشت و نه خشم و دلتنگی . بيشتر عمرش خاموش بود ، و چون لب به سخن
مي گشود بر همه گوينده ها چيره بود ، ضعيف و ناتوان مي نمود ، اما هنگام نبرد
شيری درنده بود . چون با دانشمندان مي نشست به شنيدن شيفته تر بود تا گفتن . به
هنگام ضرورت سخن ، سکوت خود را مي شکست . نمي گفت آنچه را عمل نمي کرد و عمل
مي کرد آنچه را نمي گفت ، چون در برابر دو کار قرار مي گرفت که نمي دانست کدام
خداپسندانه تر است آن را در نظر مي گرفت که پسند نفسش نبود ، هيچکس را به خاطر
کاری که مي توان از آن عذری آورد سرزنش نمي کرد .
تحف العقول ، ص (237 )
33.کسی که عقل ندارد ادب ندارد ، و کسی که همت ندارد مروت ندارد ، و کسی که دين
ندارد حيا ندارد . و خردمندی موجب معاشرت نيکو با مردم است ، و به وسيله عقل
سعادت هر دو عالم به دست مي آيد .
بحار الانوار ، ج 78، ص (111 )
34.تعجب مي کنم از کسانيکه در غذای جسم خود فکر مي کنند ولی در امور معنوی و غذای
جان خويش تفکر نمي کنند. شکم را از طعام مضر حفظ مي کنند ولی در روح و روان خويش
افکار پليد و پستی را وارد مي کنند .
بحار الانوار، ج 1 ، ص (218 )
35.حضرت مجتبی - عليه الاسلام - بهترين جامه های خود را در موقع نماز مي پوشيد ، کساني
از آن حضرت سبب اين کار را سؤال کردند ، در جواب فرمود : خداند جميل است و
جمال و زيبايی را دوست دارد به اين جهت خود را در پيشگاه الهی زينت مي کنم ،
خداوند امر فرموده که با زينت های خود در مساجد حاضر شويد .
تفسير عياشي ، ج 2 ، ص (14 )
36.تنها چيزی که در اين دنيای فانی ، باقی مي ماند قرآن است ، پس قرآن را پيشوا و
امام خود قرار دهيد ، تا به راه راست و مستقيم هدايت شويد . همانا محق ترين
مردم به قرآن کسانی هستند که بدان عمل کنند اگر چه آن را حفظ نکرده باشند ، و
دورترين افراد از قرآن کسانی هستند که به دستورات آن عمل نکنند گرچه قاری و
خواننده آن باشند .
ارشاد القلوب ، ص (102 )
37.ای مردم هر کس برای خدا اخلاص ورزد و سخن او را راهنمای خود قرار دهد به راهي
که درست تر و استوارتر است هدايت مي شود و خداوند او را برای آگاهی و هوشياری
توفيق داده و به عاقبت خوش کمک کرده است .
تحف العقول ، ص (229 )
38.پرسش صحيح نيمی از علم است ، و مدارا کردن با مردم نيمی از عقل است ، و
اقتصاد و اعتدال در زندگی نيمی از مخارج است .
شرح نهج البلاغه ابن ابي الحديد ، ج 18، ص (108 )
39.بيشترين زيرکی ، ترس از خدا و پرهيزکاری است و بيشترين نادانی ، عياشی و
شهوترانی است .
حليه الاولياء ، ج 2 ، ص (37 )
40.مادرم فاطمه ( س ) را ديدم که شب جمعه تا صبح مشغول عبادت و رکوع و سجود بود
و شنيدم که برای مؤمنين دعا مي کرد و اسامی آنان را ذکر مي نمود و برای آنان بسيار
دعا مي کرد ولی برای خودش دعا نکرد ، پس به او عرض کردم : مادر چرا همان طور
که برای ديگران دعا کردی برای خودت دعا نکردی ، فرمودند : پسرم ، اول همسايه
را مقدم دار و سپس خود و اهل خانه را .
بحار الانوار ، ج 43، ص (81 )
41.رسول خدا ( ص ) فرمود : محبت و دوستی ما اهل بيت را اختيار کنيد ، چون هر کس
خدا را در حالی ملاقات کند که ما اهل بيت را دوست داشته باشد ، با شفاعت ما
وارد بهشت مي شود .
محاسن ، ص (61 )
42.ای مردم ! از جدم پيامبر خدا شنيدم که مي فرمود : من شهر علم و دانشم و علی ( ع )
دروازه آن است ، آيا از غير دروازه وارد شهر مي شوند ؟
امالي صدوق ، ص (207 )
43شخصی به امام حسن - عليه السلام - عرض کرد : ای پسر پيامبر خدا چرا ما از مرگ
اکراه داريم و آن را دوست نداريم ؟ حضرت فرمود : چون شما آخرت خود را خراب
و دنيايتان را آباد کرده ايد ، بنابراين انتقال از عمران و آبادانی به خرابی و
ويرانی را دوست نداريد .
بحار الانوار ، ج 44، ص (110 )
44.سوگند به خداوند ! هر کس ما را دوست داشته باشد ، اگر چه در دورترين نقاط
مانند ديلم اسير باشد ، دوستی ما برای او مفيد است . همانا محبت ما گناهان
فرزندان آدم را از بين مي برد ، همانطور که باد برگ درختان را مي ريزد .
بحار الانوار ، ج 44، ص (24 )
45.بيشتر اهل کوفه به معاويه نوشتند : ما با تو هستيم ، اگر مي خواهی ما حسن ( ع )
را دستگير مي کنيم و پيش تو مي فرستيم . بعد خيمه امام حسن ( ع ) را غارت کرده
و آن حضرت را مجروح کردند . پس امام حسن ( ع ) به معاويه نوشت :
همانا اين امر ( حکومت ) و جانشينی پيامبر از آن من و اهل بيت من است و برای
تو و اهل بيت تو حرام است ، من اين مطلب را از رسول خدا شنيدم . سوگند به
خداوند ، اگر يارانی شکيبا و آگاه به حق خويش مي يافتم ، تسليم تو نمي شدم و آنچه
را مي خواستی به تو نمي دادم .
بحار الانوار ، ج 44، ص (45 )
46.اگر همه دنيا را تبديل به يک لقمه غذا کنم و به انسانی که خدا را از روی خلوص
عبادت مي کند بخورانم ، باز احساس مي کنم که در حق او کوتاهی کرده ام . و اگر
از استفاده کردن کافر از دنيا جلوگيری کنم تا به آن اندازه که جانش از شدت
گرسنگی و تشنگی به لب برسد ، آنگاه جرعه ای آب به او بدهم ، خود را اسرافکار
مي پندارم .
تنبيه الخواطر و نزهة النواطر ( مجموعه ورام ) ، ج 1 ، ص (350 )
47.والاترين مقام نزد خداوند ، از آن کسی است که بيشتر از همه به حقوق مردم آشنا
باشد و در ادای آن حقوق ، بيشتر از همه کوشا باشد . و کسی که در برابر برادران
دينی خود تواضع کند ، خداوند او را از صديقين و شيعيان اميرالمؤمنين - عليه
السلام - قرار مي دهد .
حياة امام حسن بن علي ، ج 1 ، ص (319 )
48.پيامبر خدا ( ص ) فرمود : هيچ بنده ای حقيقتا مؤمن نيست مگر اينکه نفس خود
را شديدتر از محاسبه بين دو شريک و يا محاسبه مولا از بنده خود مورد محاسبه
قرار دهد .
بحار الانوار ، ج 70، ص (72 )
49.پيامبر خدا ( ص ) فرموده است : يکی از موجبات آمرزش گناهان ، مسرور کردن
برادران دينی است .
مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 8 ، ص (193 )
50.دنيا محل گرفتاری و آزمايش است و هر چه در آن است رو به زوال و نابودي
مي باشد ، و خداوند ما را از احوال دنيا آگاه کرده است تا عبرت گيريم ، و
به ما وعده عذاب داده تا بعد از آن ، حجتی بر خدا نداشته باشيم . پس در
اين دنيای فانی زهد بورزيد و به آنچه باقی و پايدار است رغبت داشته باشيد
و در خفا و آشکار از خدا بترسيد .
توحيد صدوق ، ص (378 )
51.هنگامی که مستحبات به واجبات ضرر برسانند ، آنها را ترک کنيد .
تحف العقول ، ص (236 )
52.سه چيز مردم را هلاک مي کند : تکبر ، حرص و حسد . چون تکبر دين انسان را از بين
مي برد و شيطان هم به واسطه تکبر ملعون و منفور شد ، و حرص دشمن نفس انسان است
و حضرت آدم به سبب حرص از بهشت رانده شد ، و حسد راهبر بدی و بدبختی است و
به سبب حسد قابيل برادرش هابيل را کشت .
بحار الانوار ، ج 78، ص (111 )
53.علم و دانش خود را به مردم ياد بده و علم ديگران را ياد بگير تا بدين وسيله هم
علم خود را محکم و استوار کنی و هم آنچه نمي دانی بياموزی .
بحار الانوار ، ج 78، ص (111 )
54.فقط به ديدار کسی برو که يا به عطا و بخشش او اميدوار باشی و از قدرت او
بترسی ، يا از علم او استفاده کنی ، يا به برکت دعای او اميدوار باشی ، و
يا از خويشان تو باشد .
بحار الانوار ، ج 78، ص (111 )
55.ظالمی شبيه تر از حسود به مظلوم نديده ام .
بحار الانوار ، ج 78، ص (111 )
56.آنچه از امور دنيوی را که طلب کردی ولی به دست نياوردی ، فراموش کن .
بحار الانوار ، ج 78، ص (111 )
57.هر کس را که خداوند توفيق دعا کردن بدهد ، باب اجابت را برايش باز مي کند
و هر کس را که توفيق طاعت و عبادت دهد ، باب قبول را برايش باز مي کند و
هر کس را که توفيق شکرگزاری دهد ، باب افزايش نعمتها را برايش باز مي کند .
بحار الانوار ، ج 78، ص (113 )
58.به امام مجتبی - عليه السلام - عرض شد : ای پسر پيامبر خدا در چه حالی هستی ؟
فرمود : خدايی دارم که بر من مسلط است ، و آتش جهنم در پيش روی من است ، و
مرگ مرا مي خواند ، و حساب آخرت مرا احاطه کرده است ، و در قيد و بند اعمالم
هستم ، نمي توانم آنچه را که دوست دارم به دست آورم و آنچه را دوست ندارم از
خود دور کنم چون انجام امور به دست ديگری است . اگر بخواهد ، مرا عذاب مي کند
و اگر بخواهد ، مرا مي بخشد . پس کدام فقير و محتاجی است که محتاج تر از من
باشد ؟
بحار الانوار ، ج 78، ص (113 )
59.وعده دادن آفت کرم و بخشش است ، و چاره آن انجام و اتمام بخشش است .
بحار الانوار ، ج 78، ص (113 )
60.برای مجازات در خطاها و لغزشها عجله نکن ، و بين خطا و مجازات برای عذرخواهي
فرصتی باقی بگذار .
بحار الانوار ، ج 78، ص (113 )
61.مصيبتها و ناملايمات کليدهای پاداش و ثواب هستند .
بحار الانوار ، ج 78، ص (113 )
62.نعمت ، امتحان و آزمايش الهی است . پس اگر شکر کردی ، نعمت است و اگر
ناسپاسی کردی ، به غضب و خشم الهی تبديل مي شود.
بحار الانوار ، ج 78، ص (113 )
63.از بهره زبانت همان مقدار برای تو کفايت مي کند که راه هدايتت را از گمراهي
روشن کند .
بحار الانوار ، ج 78، ص (114 )
64.از تفکر و تعقل غافل نشويد ، زيرا تفکر حيات بخش قلب آگاه و کليد درهاي
حکمت است .
بحار الانوار ، ج 78، ص (115 )
65.ای پسر آدم ، از زمانی که از مادر زاييده شدی مشغول نابود کردن عمر خود
بوده ای ، پس از باقي مانده عمر خود برای آينده ( عالم آخرت ) ذخيره کن ،
به درستی که مؤمن از اين دنيا زاد و توشه برمي گيرد و کافر خوشگذارنی مي کند .
و بعد اين آيه را تلاوت فرمودند : " و زاد و توشه برگيريد ، به درستی که
بهترين توشه تقوی است " .
کشف الغمه ، ج 1 ، ص (572 )
66.آماده سفر آخرت شو و قبل از فرارسيدن مرگ زاد و توشه خود را فراهم کن ، و بدان
که تو در حالی دنيا را مي طلبی که مرگ ، تو را مي طلبد ، و امروز غم و اندوه فردا
را نداشته باش ، و بدان که هر چه از مال دنيا بيشتر از غذا و خوراک خود به
دست آوردی در حقيقت آن را برای ديگران ذخيره کرده ای ، و بدان که اموال حلال
دنيا مورد محاسبه قرار خواهد گرفت و اموال حرام دنيا عقاب و مجازات دارد و
در اموال شبه ناک و مشکوک سرزنش هست . پس دنيا را مانند مرداری فرض کن و
آن مقدار از آن برگير که تو را کفايت کند ، پس اگر حلال باشد تو زهد ورزيده ای
و اگر حرام باشد گناهی مرتکب نشده ای چون به مقدار اضطرار و ناچاری استفاده
کرده ای آنچنان که از مردار به هنگام ناچاری استفاده مي شود ، و اگر در آن عتاب
و سرزنش باشد ، سرزنشی کم و آسان خواهد بود .
بحار الانوار ، ج ، 44، ص (139)
67.برای دنيايت آنچنان رفتار کن که گويا برای هميشه زنده ای ، و برای آخرتت چنان
رفتار کن که گويا فردا خواهی مرد .
بحار الانوار ، ج ، 44، ص (139)
68.اگر به خاطر نيازی مجبور شدی با مردی دوست و همنشين شوی ، پس با کسی دوست شو .
که وقتی با او همنشينی مي کنی ، موجب زينت تو باشد و هنگامی که به او خدمتی
کردی ، از تو حمايت کند و هنگامی که از او در خواست کمک کردی ، تو را ياری
کند و اگر سخنی گفتی ، سخن تو را تصديق کند و اگر حمله کردی ، هجوم تو را قوت
بخشد و اگر چيزی طلب کردی ، تو را ياری کند و اگر نقصی از تو آشکار شد ، آن را
بپوشاند و اگر نيکی از تو ديد ، آن را به حساب آورد .
بحار الانوار ، ج 44، ص (139)
69.هر کس قرآن بخواند ، يک دعای مستجاب برای او مي باشد که يا فورا اجابت مي شود
و يا با تأخير .
بحار الانوار ، ج 92، ص (204)
70.امام حسن ( ع ) : پيامبر خدا فرموده است : هر کس آية الکرسی را بعد از نماز
واجب بخواند ، تا نماز بعد در پناه و حفاطت خداست .
مجمع الزوائد و منبع الفوائد ، ج 10، ص (102)
71.هر روزه داری هنگام افطار يک دعای اجابت شده دارد . پس در اولين لقمه افطار
بگو : به نام خدا ، ای خدايی که آمرزش تو فراگير و وسيع است ، مرا ببخش .
اقبال الاعمال ، ص (116)
72.امام حسن ( ع ) : پيامبر خدا فرموده است : کسی که بعد از خواندن نماز صبح
در همان محل بنشيند و مشغول ذکر خدا شود تا خورشيد طلوع کند ، برای او پرده
و مانعی از آتش عذاب الهی خواهد بود .
تيسير المطالب ، ص (350)
73.به درستی که هر کس طالب عبادت باشد ، خود را برای آن آراسته و پاک
مي کند .
تحف العقول ، ص (236)
74.سزاوار مرد روزه دار اين است که ريشش را رنگ کرده و لباسش را خوشبو کند ، و
سزاوار زن روزه دار اين است که موی سرش را شانه کرده و لباسش را خوشبو کند .
الخصال ، ص (61)
75.از پدرم شنيدم که پيامبر خدا فرموده است : هر کس در قضای حاجت برادر دينی خود
کوشش کند ، مانند اين است که نه هزار سال خدا را عبادت کرده باشد در حالی که
روزها روزه و شبها مشغول عبادت باشد .
الفقيه ، ج 2 ، ص (189)
76.زکات دادن هرگز موجب کم شدن مال نمي شود.
دعائم الاسلام ، ج 1 ، ص 246- (264)
77.از پروردگارم شرم مي کنم از اينکه ملاقات کنم او را و حال آنکه من پياده به
زيارت خانه او نرفته باشم .
حلية الاولياء ، ج 2 ، ص (37)
78.به حضرت عرض شد چرا شما هرگز نيازمندی را نااميد بر نمي گردانيد ، اگر چه
سوار بر شتر باشيد ؟ فرمود : خود من هم محتاج و نيازمند درگاه خداوند هستم و
دوست دارم که خداوند مرا محروم نگرداند و شرم دارم در حالی که نيازمند هستم ،
نيازمندان را نااميد کنم . عادت خداوند اين است که نعمتهايش را بر من ارزانی
بدارد و عادت من هم اين است که نعمتهايش را به بندگانش عطا کنم ، و مي ترسم
که اگر از اين عادت خود دست بردارم خداوند هم دست از عادت خود بردارد .
نور الابصار ، ص 123- کنز المدفون ، ص (434)
79.وقتی يکی از شما دوستش را ملاقات مي کند ، بايد جای نور در پيشانی او را
ببوسد .
بحار الانوار ، ج 78، ص (110)
80.آنکس که مرگش فرا رسيده ، مهلت مي طلبد تا گذشته را جبران کند و آنکس که
مرگش فرا نرسيده و برای عمل صالح فرصت دارد ، امروز و فردا مي کند .
تحف العقول ، ص (236)
81.ای کسانی که اهل خوشگذرانی و لذات دنيا هستيد ، بدانيد که اين لذات باقي
ماندنی نيست ، و مغرور شدن به سايه ای که زوال پذير است ، حماقت است .
اعلام الدين ، ص (241)
82.بيشترين عفو و بخشش کريم وقتی است که خطاکار نتواند برای خطای خود عذري
بياورد .
اعلام الدين ، ص (297)
83.کسی که خدا را بشناسد ، او را دوست مي دارد و کسی که دنيا را بشناسد ، در آن زهد
مي ورزد . و شخص مؤمن عمل لهو و بيهوده انجام نمي دهد مگر وقتی که غافل مي شود ، و
هنگامی که متوجه کار بيهوده خود شد ، محزون مي گردد .
تنبيه الخواطر و نزهة النواطر ( مجموعه ورام ) ، ج 1 ، ص (52)
84.کسی که بندگی خدا کند ، خداوند همه چيز را بنده او مي کند .
تنبيه الخواطر و نزهة النواطر ( مجموعه ورام ) ، ج 2 ، ص (108)
85.کسی که کارهای نيک خود را مي شمارد ، احسان و کرامتش را از بين مي برد .
بحار الانوار ، ج 74، ص (417)
86.از آن حضرت در باره سکوت سؤال شد ، فرمود : سکوت پرده نادانی و زينت آبرو
و عزت است و کسی که سکوت مي کند راحت و آسوده ، و همنشين او در امان است .
بحار الانوار ، ج 78، ص (111)
87.مردی از امام حسن ( ع ) درخواست راهنمايی کرد . امام ( ع ) به او فرمودند :
مرا ستايش نکن که نسبت به خودم از شما آشناترم ، و دروغگو هم نشمار که نظر
دروغگو بي ارزش است ، و نزد من غيبت هيچ کس را نکن .
بحار الانوار ، ج 78، ص (109)
88.ای پسر آدم از اعمال حرام دوری کن تا شخص عابدی باشی ، و به آنچه خداوند
روزی تو کرده خوشنود و راضی باش تا بي نياز باشی ، و حق همسايگی را در باره
همسايه ات مراعات کن تا مسلمان باشی ، و آنچنان با مردم رفتار کن که دوست
داری با تو رفتار شود تا شخص عادلی باشی .
بحار الانوار ، ج 78، ص (112)
89.از آن حضرت سؤال شد زندگی چه کسی از همه بهتر است ؟ فرمود : کسی که مردم را
در زندگی خود شريک کند .
تاريخ يعقوبي ، ج 2 ، ص (215)
90.دست نيافتن به نيازمنديها بهتر از درخواست آن از نااهلان است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2 ، ص (215)
91.بداخلاقی بدتر از بلا و مصيبت است .
تاريخ يعقوبي ، ج 2 ، ص (215)
92.ای اهل کوفه بدانيد که صبر و شکيبايی زينت است ، و وفای به عهد جوانمردي
است ، و عجله و شتابزدگی کم خردی است ، و کم خردی ضعف است ، و همنشينی با
فرومايگان موجب ننگ و رسوايی است ، و رفت و آمد با هرزگان و گناهکاران
موجب شک و بدگمانی است .
ترجمة الامام الحسن ، ص (167)
93.ما تجربه کرديم و تجربه کنندگان نيز تجربه کردند ، ولی چيزی مفيدتر از وجود
صبر و پرضررتر از نبود صبر نديديم . با صبر همه امور اصلاح مي شود و چيزی جای
آن را نمي گيرد .
شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد ، ج 1 ، ص (319)
94هيچ حقی که باطلی در آن نباشد مانند مرگ نديدم که شبيه تر باشد به باطلی که
حقی در آن نيست .
شرح نهج البلاغه ، ابن ابي الحديد ، ج 18، ص (311)
95.امام حسن مجتبی - عليه السلام - به هنگام ورود به مسجد سر را به طرف آسمان
بلند مي کرد و مي فرمود : پروردگارا ! مهمان تو جلو درب خانه ات ايستاده است .
ای نيکوکار ! بنده گناهکار و بدرفتار به درگاهت شتافته ، از زشتي هايی که
مرتکب شده به خاطر زيبايي هايی که در نزد توست درگذر ، ای بخشنده و کريم .
بحار الانوار ، ج 43، ص (339)
96.دوازده چيز از آداب غذا خوردن بوده و بر هر مسلمانی لازم است که از آنها اطلاع
داشته باشد ، چهار چيز آن واجب ، و چهار چيز ديگر سنت ، و چهار مورد باقي مانده
از ادب و اخلاق است . اما چهار امر لازم : شناسايی منعم ، خشنود بودن به آنچه
روزی گرديده ، نام خدا را بر زبان جاری کردن و شکرگزاری در برابر نعمتی که عطا
شده است . و چهار امری که سنت است : وضو گرفتن پيش از شروع به غذا ، نشستن
بر طرف چپ ، غذا خوردن با سه انگشت و ليسيدن انگشتان مي باشد . و چهار امری که
از آداب و اخلاق است : خوردن از غذاهای جلوی خودش ، کوچک برداشتن لقمه ، خوب
جويدن غذا و کم نگاه کردن به صورت ديگران مي باشد .
من لا يحضره الفقيه ، ج 3 ، ص 227، ح (38)
97.شوخی کردن حرمت و احترام را از بين مي برد .
بحار الانوار ، ج 78، ص (113)
98کار نيک آن است که در انجامش درنگ نشود ، و بعد از انجام آن منت نگذارند .
بحار الانوار ، ج 78، ص (115)
99.قدر نعمتهای پروردگار تا موقعی که پابرجاست مجهول و ناشناخته است ، و زماني
شناخته مي شود که از دست رفته باشد .
بحار الانوار ، ج 78، ص (115)
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 8:55  توسط Dj Mehr 1980
|